خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای لبت بادهفروش و دل من بادهپرست
ظاهر
| ای لبت بادهفروش و دل من بادهپرست | جانم از جام می عشق تو دیوانه و مست | |||||
| تنم از مهر رخت موئی و از موئی کم | صد گره در خم هر مویت و هر موئی شست | |||||
| هر که چون ماه نو انگشتنما شد در شهر | همچو ابروی تو در بادهپرستان پیوست | |||||
| تا ابد مست بیفتد چو من از ساغر عشق | می پرستی که بود بیخبر از جام الست | |||||
| تو مپندار که از خودخبرم هست که نیست | یا دلم بستهی بند کمرت نیست که هست | |||||
| آنچنان در دل تنگم زدهئی خیمهی انس | که کسی را نبود جز تو درو جای نشست | |||||
| همه را کار شرابست و مرا کار خراب | همه را باده بدستست و مرا باد بدست | |||||
| چو بدیدم که سر زلف کژت بشکستند | راستی را دل من نیز بغایت بشکست | |||||
| کار یاقوت تو تا باده فروشی باشد | نتوان گفت بخواجو که مشو باده پرست | |||||