خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای شب قدر بیدلان طرهی دلربای تو
ظاهر
| ای شب قدر بیدلان طرهی دلربای تو | مطلع صبح صادقان طلعت دلگشای تو | |||||
| جان من شکسته بین وین دل ریش آتشین | ساخته با جفای تو سوخته در وفای تو | |||||
| خاک در سرای تو آب زنم بدیدگان | تا گل قالبم شود خاک در سرای تو | |||||
| گر چه بجای من ترا هست هزار معتقد | در دو جهان مرا کنون نیست کسی به جای تو | |||||
| میفتم و نمیفتد در کف من عنان تو | میروم و نمیروم از سر من هوای تو | |||||
| چون بهوای کوی تو عمر بباد دادهام | خاک ره تو میکنم سرمه بخاکپای تو | |||||
| در رخم از نظر کنی ور بسرم گذر کنی | جان بدهم بروی تو سر بنهم برای تو | |||||
| روضه خلد اگر چه دل بهر لقا طلب کند | روضهی خلد بیدلان نیست بجز لقای تو | |||||
| گر چه سزای خدمتت بندگی نکردهام | چیست گنه که میکشم این همه ناسزای تو | |||||
| خواجو اگر چه عشق را صبر بود دوا و بس | دردی دردکش که هم درد شود دوای تو | |||||