خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای سنبلهی زلف تو خرمن زده بر ماه
ظاهر
| ای سنبلهی زلف تو خرمن زده بر ماه | وی روی من از مهر تو طعنه زده بر کاه | |||||
| خورشید جهانتاب تو از شب شده طالع | هندوی رسن باز تو بر مه زده خرگاه | |||||
| افعی تو در حلقه و جادوی تو در خواب | خورشید تو در عقرب و پروین تو بر ماه | |||||
| صورت نتوان بست چنین موی میانی | بر موی کمر بسته و مو تا بکمرگاه | |||||
| ساقی به عقیق شکری میخوردم خون | مطرب به نوای سحر میزندم راه | |||||
| در سلسلهی زلف رسن تاب تو پیچم | باشد که دل خسته برون آورم از چاه | |||||
| همچون دل من هست پریشان و گرفتار | در شست سر زلف گره گیر تو پنجاه | |||||
| آئینه رخسار تو زنگار برآورد | از بسکه برآمد ز دل سوختگان آه | |||||
| خواجو نبرد ره به سراپردهی وصلت | درویش کجا خیمه زند در حرم شاه | |||||