خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمن
ظاهر
| ای ز سنبل بسته شادروان مشکین بر سمن | راستی را چون قدت سروی ندیدم در چمن | |||||
| زنگیان سودایی آن هندوان دل سیاه | و آهوان نخجیر آن ترکان مست تیغ زن | |||||
| رویت از زلف سیه چون روز روشن در طلوع | جسمت اندر پیرهن چون جان شیرین در بدن | |||||
| تا برفت از چشمم آن یاقوت گوهر پاش تو | میرود آب فرات از چشم دریا بارمن | |||||
| بسکه برتن پیرهن کردم قبا از درد عشق | شد تنم مانندیک تار قصب در پیرهن | |||||
| گر صبا بوئی ز گیسویت بترکستان برد | مشک اذفر خون شود در ناف آهوی ختن | |||||
| صبحدم در صحن بستان گر براندازی نقاب | پیش روی چون گلت بر لاله خندد نسترن | |||||
| تاگرفتار سر زلف سیاهت گشتهام | گشتهام مانند یک مو وندران مو صد شکن | |||||
| گر نسیم سنبلت برخاک خواجو بگذرد | همچو گل بر تن ز بیخویشی بدراند کفن | |||||