خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای تتق بسته از تیره شب برقمر
ظاهر
| ای تتق بسته از تیره شب برقمر | طوطی خطت افکنده پر برشکر | |||||
| خورده تاب از خم دلستانت کمند | گشته آب از لب درفشانت گهر | |||||
| آهویت کرده بر شیر گردون کمین | افعیت گشته بر کوه سیمین کمر | |||||
| هندویت رانده برشاه خاور سپه | لشکر زنگت آورده بر چین حشر | |||||
| چشم پرخواب و رخسار همچون خورت | برده زین عاشق خسته دل خواب و خور | |||||
| گشته هندوی خال تومشک ختن | گشته لالای لفظ تو للی تر | |||||
| نافه را از کمند تو دل در گره | لعل را از عقیق تو خون در جگر | |||||
| ایکه هر لحظه در خاطرم بگذری | یک زمان از سر خون ما در گذر | |||||
| سرنهادیم بر پایت از دست دل | تا چه آید ز دست تو ما را به سر | |||||
| سکهی روی زردم نبینی درست | زانکه نبود ترا التفاتی به زر | |||||
| تا تو شام و سحر داری از موی و روی | شام هجران خواجو ندارد سحر | |||||