خواجوی کرمانی (غزلیات)/ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا
ظاهر
| ای بناوک زده چشم تو یک اندازانرا | کشته افعی تو در حلقه فسون سازانرا | |||||
| جان ز دست تو ندانم به چه بازی ببرم | پشه آن نیست که بازیچه دهد بازانرا | |||||
| دل چو دادم بتو عقلم ز کجا خواهد ماند | مال کی جمع شود خانه براندازانرا | |||||
| عندلیبان سحر خوان چو در آواز آیند | می بیارید و بخوانید خوش آوازانرا | |||||
| پای کوپان چو در آیند بدست افشانی | دست گیرند بیک جرعه سراندازانرا | |||||
| زیردستان که ندارند بجز باد بدست | هر نفس در قدم افتند سرافرازانرا | |||||
| با تو خواجو چه شد ار زانکه نظر میبازد | دیده نتوان که بدوزند نظر بازان را | |||||