خواجوی کرمانی (غزلیات)/ایکه از شرمت خوی از رخسارهی خور میچکد
ظاهر
| ایکه از شرمت خوی از رخسارهی خور میچکد | چون سخن میگوئی از لعل تو گوهر میچکد | |||||
| زان لب شیرین چو میآرم حدیثی در قلم | از نی کلکم نظر کن کاب شکر میچکد | |||||
| دامن گردون پر از خون جگر بینم بصبح | بسکه در مهر تو اشک از چشم اختر میچکد | |||||
| چون عقیق گوهر افشان تو میآرم بیاد | در دمم سیم مذاب از دیده بر زر میچکد | |||||
| بسکه میریزد ز چشمم اشک میگون شمعوار | ز آتش دل خون لعل از چشم ساغر میچکد | |||||
| عاقبت سیلابم از سر بگذرد چون دمبدم | راه میگیرم برآب چشم و دیگر میچکد | |||||
| آستین بردیده میبندم ولی در دامنم | خون دل چندانکه میبینم فزونتر میچکد | |||||
| خامه چون احوال دردم بر زبان میآورد | اشک خونینش روان بر روی دفتر میچکد | |||||
| تشنه میمیرم چو خواجو برلب دریا و لیک | برلب خشکم سرشک از دیدهی تر میچکد | |||||