خواجوی کرمانی (غزلیات)/آورده ایم روی بسوی دیار خویش
ظاهر
| آورده ایم روی بسوی دیار خویش | باشد که بنگریم دگر روی یار خویش | |||||
| صوفی و زهد و مسجد و سجاده و نماز | ما و می مغانه و روی نگار خویش | |||||
| چون زلف لیلی از دو جهان کردم اختیار | مجنونم ار ز دست دهم اختیار خویش | |||||
| کردم گذار برسرکویش وزین سپس | تا خود چه بر سرم گذرد از گذار خویش | |||||
| چون هیچ برقرار نمیماند از چه روی | ماندست بیقراری من برقرار خویش | |||||
| زانرو که هر چه دیدهام از خویش دیدهام | هر دم کنم ز دیده سزا در کنار خویش | |||||
| در بندگی چو کار من خسته بندگیست | تا زندهام چگونه کنم ترک کار خویش | |||||
| چون ما شکار آهوی شیرافکن توئیم | گر میکشی بدور میفکن شکار خویش | |||||
| خواجو چو کردهئی سبق خون دل روان | از لوح کائنات فرو شو غبار خویش | |||||