خواجوی کرمانی (غزلیات)/آن نگینی که منش میطلبم با جم نیست
ظاهر
| آن نگینی که منش میطلبم با جم نیست | وان مسیحی که منش دیدهام از مریم نیست | |||||
| آنکه از خاک رهش آدم خاکی گردیست | ظاهرآنست که از نسل بنی آدم نیست | |||||
| گر چه غم دارم و غمخوار ندارم لیکن | شاد از آنم که مرا از غم عشقش غم نیست | |||||
| دوش رفتم بدر دیر و مرا مغبچگان | چون سگ از پیش براندند که این محرم نیست | |||||
| چه غم از دشمن اگر دست دهد صحبت دوست | مهره گر زانکه بدستست غم از ارقم نیست | |||||
| در چنین وقت که دیوان همه دیوان دارند | کی دهد ملک جمت دست اگر خاتم نیست | |||||
| در نیاری بکف ار زانکه ز دریا ترسی | لیکن آن در که توئی طالب آن در یم نیست | |||||
| مده از دست و غنیمت شمر این یکدم را | که جهان یکدم و آندم بجز از این دم نیست | |||||
| کژ مرو تا چو کمان پی نکنندت خواجو | روش تیر از آنست که در وی خم نیست | |||||