خواجوی کرمانی (غزلیات)/آنکه جز نام نیابند نشان از دهنش
ظاهر
| آنکه جز نام نیابند نشان از دهنش | بر زبان کی گذرد نام یکی همچو منش | |||||
| راستی را که شنیدست بدینسان سروی | که دمد سنبل سیراب ز برگ سنمش | |||||
| هرکه در چین سر زلف بتان آویزد | آستین پر شود از نافهی مشک ختنش | |||||
| گر چه از مصر دهد آگهی انفاس نسیم | بوی یوسف نتوان یافت جز از پیرهنش | |||||
| هر غریبی که مقیم در مه رویان شد | تا در مرگ کجا یاد بود از وطنش | |||||
| کشتهی عشق چو از خاک لحد برخیزد | چو نکوتر نگری تر بود از خون کفنش | |||||
| من نه آنم که بتیغ از تو بگردانم روی | شمع دلسوخته نبود غم گردن زدنش | |||||
| دوش خواجو سخنی از لب لعلت میگفت | بچکید آب حیات از لب و ترشد سخنش | |||||