خواجوی کرمانی (غزلیات)/آندم که نه شمع و نه لگن بود
ظاهر
| آندم که نه شمع و نه لگن بود | شمع دل من زبانه زن بود | |||||
| واندم که نه جان و نه بدن بود | دل فتنه یار سیمتن بود | |||||
| در آینه روی یار جستم | خود آینه روی یار من بود | |||||
| دل در پی او فتاد و او را | خود در دل تنگ من وطن بود | |||||
| موج افکن قلزم حقیقی | هم گوهر و هم گهر شکن بود | |||||
| دی بر در دیر درد نوشان | آشوب خروش مرد و زن بود | |||||
| دیدم بت خویش را که سرمست | در دیر حریف برهمن بود | |||||
| هر بت که مغانش سجده کردند | چون نیک بدیدم آن شمن بود | |||||
| پروانهی روی خویشتن شد | آن فتنه که شمع انجمن بود | |||||
| چون پرده ز روی خویش برداشت | خود پردهی روی خویشتن بود | |||||
| خواجو بزبان او سخن گفت | هیهات چه جای این سخن بود | |||||