خاقانی (ترجیعات)/بر کوس نوای نو بردار به صبح اندر

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' خاقانی (ترجیعات)  از خاقانی
(بر کوس نوای نو بردار به صبح اندر)
'


 بر کوس نوای نو بردار به صبح اندرگلگون چو شفق کاسی پیش آر به صبح اندر 
 گلبام زند کوست گلفام شود کاستکتش به گلاب آرد خمار به صبح اندر 
 از مصحف گردون ار پنج آیت زر کم شدآمد پر طاووسش دیدار به صبح اندر 
 جامت به دل مصحف پنج آیت زر داردمصحف بنه و جامی بردار به صبح اندر 
 گر حور بریشم زن خفته است چو کرم قزاز بانگ قنینه‌اش کن بیدار به صبح اندر 
 زخمی که سه یک بودت خواهی که سه شش گرددیک دم سه و یک می خور با یار به صبح اندر 
 در سیزده ساعت شب صد نافله کردستیبا چارده مه فرضی بگزار به صبح اندر 
 چون ساقی می‌بنمود از آب قدح شمعیپروانه شود زآتش بیزار به صبح اندر 
 آن شمع یهودی فش بس زرد و سیه‌دل شداعجاز مسیحش نه در بار به صبح اندر 
 صبح ادهم گردون را مهماز به پهلو زدپیداست ز خون اینک آثار به صبح اندر 
 آن حلق صراحی بین کز می به فواق آمدچون سرفه‌کنان از خون بیمار به صبح اندر 
 سرچشمه‌ی حیوان بین در طاس و ز عکس اوریگ تک دریا را بشمار به صبح اندر 
 تا خوانچه‌ی زر دیدی بر چرخ سیه کاسهبی‌خوانچه سپید آید میخوار به صبح اندر 
 گر صبح رخ گردون چون خنگ بتی سازدتو سرخ بتی از می بنگار به صبح اندر 
 جام ملک مشرق بر کوه شعاعی زدسرمست چو دریا شد کهسار به صبح اندر 
 خاقان جهان داور سردار همه عالمنعمان کیان گوهر، مختار همه عالم 
 نور از افق جامت دیدار نمود آنکحور از تتق کاست رخسار نمود آنک 
 شنگی کن و سنگی زن بر شیشه‌ی عقل ایرامی چون پری از شیشه دیدار نمود آنک 
 آذین صبوحی را زد قبه حباب از میهر قبه از آن دری شهوار نمود آنک 
 چون قبه کند باده گویند رسد مهمانمهمان رسدت زهره کثار نمود آنک 
 کف چرخ زنان بر می، می رقص کنان در دلدل خال کنان از رخ گلزار نمود آنک 
 بیاع مغان ساقی بارش گهر احمرکز جام و خط ازرق طیار نمود آنک 
 از ریزش گاو زر شیر تن شادرواناز مشک تر آهو انبار نمود آنک 
 صبح است ترازویی کز بهر بهای میدر کفه شباهنگش دینار نمود آنک 
 گویی که خروس از می مخمور سر است ایراچشمش چو لب کبکان خون‌بار نمود آنک 
 مست است خروس آری از جرعه‌ی شب خیزانچون نعره‌ی کوس آید هشیار نمود آنک 
 آن مذن زردشتی گر سیر شد از قامتوز حی علی کردن بیمار نمود آنک 
 ها بلبله مذن شد و انگشت به گوش آمدحلقش ز صلا گفتن افگار نمود آنک 
 کشتی است قدح گویی دریاست در آن کشتیوز موج زدن دریا کهسار نمود آنک 
 خط بر لب ساغر بین چون خط لب ساقیکز نیل خم عیسی زنار نمود آنک 
 بوی می نوروزی در بزم شه شروانآب گل و سیب تر بر بار نمود آنک 
 جمشید ملک هیت خورشید فلک هیبتیک هندسه‌ی رایش معمار همه عالم 
 چون صبح دم از ریحان گلزار پدید آیدریحانی گلگون را بازار پدید آید 
 رخسار فلک گوئی بود آبله پوشیدهچون آبله گم گردد رخسار پدید آید 
 بر صبح خره‌گوئی مصری است شناعت زنکش صاع زر یوسف دربار پدید آید 
 مه چون سروی آهو بنمود کنون در پیآهوی فلک را هم آثار پدید آید 
 آن آهوی زرین بین در شیر وطن گاهشکورا سروی سیمین هر بار پدید آید 
 بر کرته‌ی صبح از مه چون جیب پدید آیدآن زرد قواره هم ناچار پدید آید 
 در شحنگی مشرق صبح آمد و زد داریزودا که سر چترش ز آن دار پدید آید 
 می را به سلام آید خورشید چو طاس زرگو طاس می و ساقی تا کار پدید آید 
 گر ز آن می شعری‌وش بر خار شعاع افتددهن البلسان چون گل از خار پدید آید 
 صد جان به میانجی نه یاری به میان آورکاقبال میان بندد چون یار پدید آید 
 بیداد حریفان را تن در ده و گر ندهیز انصاف طلب کردن آزار پدید آید 
 مس‌های زر اندودند ایشان تو مکن ترشیکز مس به چنین سرکه زنگار پدید آید 
 جنسی به ستم برساز از صورت ناجنسانکاین نقش به صد دوران یکبار پدید آید 
 صد عمر گران آید جان کندن عالم راتا زین فلکت جنسی دلدار پدید آید 
 تا کی چو هوا خس را بربودن و بررفتنکان خس که هوا گیرد بس خوار پدید آید 
 گویی که درین خرمن دانه طلبی نه خسخس ناطلبیده خود بسیار پدید آید 
 میزان حق و باطل رای ملک است ایرازر دغل و خاص در نار پدید آید 
 شروان شه اعظم را اقبال سزد بندهچون بنده‌ی اقبالش احرار همه عالم 
 می جام بلورین را دیدار همی پوشدخورشید مه نو را رخسار همی پوشد 
 چون گشت سپیدی رخ از سرخی مه پنهانگوئی که به روم اندر بلغار همی پوشد 
 می چون زر و جام او را چون کفه‌ی معیار استاز سرخی رنگ زر معیار همی پوشد 
 از بوالعجبی گویی خون دل عاشق رادر گوهر اشک خود گلزار همی پوشد 
 بربط چو سخن‌چینی کز هشت زبان گویدلیک از لغت مشکل اسرار همی پوشد 
 چنگ ارچه به بر دارد پیراهن ابریشمرانین پلاسین هم بسیار همی پوشد 
 نایست سیه زاغی خوش نغمه‌تر از بلبلکاندر دهن کبکی منقار همی پوشد 
 نالید رباب ایرا کازرده شد از زخمهلیک از خوشی زخمه آزار همی پوشد 
 دف تا به شکارستان شاد است ز باز و سگغم ز آن چو تذروان سر در خار همی پوشد 
 سرد است هوا هردم پیش آرمی و آتشچون اشک دل عاشق کز یار همی پوشد 
 از حجره‌ی سنگ آمد در جلوه عروس رزدر حجله‌ی آهن شد، گلنار همی پوشد 
 او رومی و با هندو چون کرد زناشوئیرومی شود آن هندو دیدار همی پوشد 
 از خانه به روزن شد بر بام چو سر بر زدگویی که عذار رز دیوار همی پوشد 
 بر باغ قلم درکش وان کوره پر آتش کنچون پیرهن از کاغذ کهسار همی پوشد 
 تا زورقی زرین گم شد ز سر گلبنکوه از قصب مصری دستار همی پوشد 
 اینک به بقای شه خورشید به ماهی شدزو هر درم ماهی دینار همی پوشد 
 رایش که فلک سنجد در حکم جهان‌داریمانند محک آمد معیار همه عالم 
 دل عاشق خاص آمد ز اغیار نیندیشدزری که خلاص آمد از نار نیندیشد 
 دل مرغ سرانداز است از دام نپرهیزدآری دل گنج اندیش از مار نیندیشد 
 عیار دلی دارم بر تیغ نهاده سرکز هیچ سر تیغی عیار نیندیشند 
 دل کم نکند در کار از دیودلی زیرامزدور سلیمان است از کار نیندیشد 
 گر کوه غمان بارد بر دل بکشد بارشکو بختی سرمست است از بار نیندیشد 
 عشق این دل مسکین را گر خار نهد گو نهدل گور غریبان است از خار نیندیشد 
 دلدار که خون ریزد یک موی نیازارددل نیز به یک مویش آزار نیندیشد 
 عشق ار بکشد یک ره صد بار کند زندههان تا دل ازین کشتن زنهار نیندیشد 
 دل همه به کله داری بر عشق سراندازدیعنی که چو سر گم شد دستار نیندیشد 
 پار این دل خاکی را بردند به دست خونامسال همان خواهد وز پار نیندیشد 
 هر بار دل از طالع کی زخم سه شش یابدکاین نقش به صد دوران یک بار نیندیشد 
 آن را که ز چشم و دل طوفان دو به دو خیزداز برق غمان یک یک بسیار نیندیشد 
 خاقانی اگر عمری بر یار فشاند جاندر خواب خیالش را دیدار نیندیشد 
 هست آفت بی‌یاری جایی که از این آفتاندر دو جهان یکسر کس یار نیندیشد 
 جان در کنف شاه است از حادثه نهراسدعیسی ز بر چرخ است از دار نیندیشد 
 کیخسرو گوهر بخش از گوهر کیخسروکز جام خرد دیده است اسرار همه عالم 
 عیاره‌ی آفاق است این یار که من دارمبازیچه‌ی ایام است این کار که من دارم 
 زنجیر همی برم تعویذ همی سوزمدیوانه چنین خواهد این یار که من دارم 
 صرف دو لبش سازم دین و دل و زر و سرکخر به سه بوس ارزد این چار که من دارم 
 شد رشته‌ی جان من یک تار مگر روزیدر عقد به کار آیدش این تار که من دارم 
 تا کی ز خطر ترسد این جان که مرا مانده استچند از رصد اندیشد این بار که من دارم 
 هر خار به باغ اندر دارد رطبی یا گلنه گل نه رطب دارد این خار که من دارم 
 چند آب مژه ریزم بر نار دل سوزانکز دجله نخواهد مرد این نار که من دارم 
 با این همه از عالم عار است مرا واللهیاران مرا فخر است این عار که من دارم 
 میدان سخن نو نو هر بار یکی داردمن گوی به سر بردم این بار که من دارم 
 مار است مرا خامه هم مهره و هم زهرشبر گنج هنر وقف است این مار که من دارم 
 بر مذهب خاقانی دارم ز جهان گنجیگر گنج ابد خواهی این دار که من دارم 
 گر پرده براندازی و در دیر مغان آییاز حبل متین بینی زنار که من دارم 
 چون خواجه نخواهد راند از هستی زر کامیآن گنج که او دارد انگار که من دارم 
 چون فایده‌ی سلطانی نانی بود از ملکتآن ملکت یک هفته پندار که من دارم 
 ادرار همه کس نان ادرار من آمد جاناز شاه جهان است این ادرار که من دارم 
 تاج گهر آرش کز یک گهر تاجشهفت اختر گردون زاد انوار همه عالم 
 شاهی که خلایق را تیمار کشد عدلشگرد نقط عالم پرگار کشد عدلش 
 چون وصل و زر از جان‌ها اندوه برد یارشچون عشق و می از دلها اسرار کشد عدلش 
 شاپور ذوالا کتاف است اکناف هدایت رامانی ضلالت را بر دار کشد عدلش 
 یاجوج ستم گم شد زان پیش که اسکندرهم ز آهن تیغ او دیوار کشد عدلش 
 گل زآتش ظالم خو نالید به درگاهشاز کین گل آتش را بر خار کشد عدلش 
 چون ابر همی گرید دریا ز سخای اوکان می‌کشد از دریا کز نار کشد عدلش 
 جودش چو کند غارت دریای یتیم آورآخر نه یتیمان را تیمار کشد عدلش 
 از خانه‌ی مار آید زنبور عسل بیرونگر یک رقم همت بر مار کشد عدلش 
 از آهن اگر عدلش آتش‌زنه‌ای سازداز سنگ به جای تف دینار کشد عدلش 
 سنگی که کشد آهن سوزن نکشد ز آنسانکز خاک سوی دوزخ اشرار کشد عدلش 
 خورشید نم از دریا بالا نکشد چونانکز خلد سوی شروان انوار کشد عدلش 
 رایض شود اقبالش بر ابلق روز و شبچون رام شد این ابلق در بار کشد عدلش 
 بر هر زمی ملکت کو تخم بقا کاردگاو فلک ار خواهد در کار کشد عدلش 
 گر عالم روی وش زنگی شغب است او راداغ حبشی بر رخ نهمار کشد عدلش 
 زنجیر فلک گردد حبل‌الله مظلومانکز قاف به قاف از دین یک تار کشد عدلش 
 درگاه جلال الدین تا مرکز عدل آمداز عدل چو مسطر شد پرگار همه عالم 
 ای تازه با علامت آثار جهان‌داریوی تیز به ایامت بازار جهان‌داری 
 از گوهر بهرامی بهرام اسد زهرهوز نسبت سالاری سالار جهان‌داری 
 روی ز می از رفعت چون پشت فلک کردیچون قطب فرو بردی مسمار جهان‌داری 
 صف بسته غلامانت بگشاده جهان لیکنصف ملکان پیشت انصار جهان‌داری 
 چون آینه گون خنجر در شانه‌ی دست آریاز نور مصور بین رخسار جهان‌داری 
 نشگفت گر از فردوس ادریس فرود آیدتا درس کند پیشت اخبار جهان‌داری 
 گر ایلدگز ایران را تسلیم به سلطان کردآن روز که بیرون رفت از کار جهان‌داری 
 سلطان به بقای تو بسپرد ممالک راچون دید که تنگ آمد پرگار جهان‌داری 
 شادا که منوچهر است اندر کنف رضوانکو چون تو خلف دارد غم‌خوار جهان‌داری 
 تیغت که مطرا کرد این عالم خلقان راخورشید لقب دادش قصار جهان‌داری 
 گرچه سیر آموزند اهل هدی از مهدیمهدی ز تو آموزد اسرار جهان‌داری 
 قدر تو جهان رد کرد از ننگ جهان‌گیرانوافزود هم از نامت مقدار جهان‌داری 
 رایت که فلک سنجد با عدل موافق بهکز عدل جهان دارد معیار جهان‌داری 
 از عدل جهان‌داران کردار بجا ماندپس داد و نکوئی به کردار جهان‌داری 
 هفتم فلک ایوانت و ایوان فلک قصرتای داده به تو نصرت معمار جهان‌داری 
 چون سبزه‌ی عدل آمد باران کرم بایدکز عدل و کرم ماند آثار جهان‌داری 
 تا هشت بهشت آمد یک مائده‌ی عدلتشد مائده‌ی سالارت سالار همه عالم 
 فهرست مکارم باد اخبار تو عالم راتاریخ معالی باد آثار تو عالم را 
 چون نور نخستین شد توقیع تو ملکت راچون صور پسین بادا گفتار تو عالم را 
 فعل دم عیسی گشت انفاس تو امت رانور دل یحیی باد اسرار تو عالم را 
 بر سکه‌ی دین نامت چون نام تو بر سکهنقش الحجری بادا کردار تو عالم را 
 هشتم فلک ایوانت و گلزار ارم قصرتفردوس نهم بادا گلزار تو عالم را 
 باد از سر پیکانت سفته دل بدخواهانوز نام نکو سفته دربار تو عالم را 
 باد آتش شمشیرت داغ دل سگ فعلانبس داغ سگان کرده سگدار تو عالم را 
 تیغ تو خزر گیرد و در بند گشاید همزین فتح مبشر باد اخبار تو عالم را 
 سر خیل شیاطین شد پی کور ز پیکانتباد از پی کار دین پیکار تو عالم را 
 شیطان شکند آدم و دجال کشد مهدیچون آدم و مهدی باد انصار تو عالم را 
 باد آب کفت زمزم خاک در تو کعبهرکن و حجرالاسود دیوار تو عالم را 
 تا هست ملایک را عرش آینه‌ی نوریباد آینه‌ی عرشی رخسار تو عالم را 
 کار تو به عون الله از عین کمال ایمنمهر ابدی بادا بر کار تو عالم را 
 سلطان فلک لرزان از بیم اذالشمس استآرام دهاد آن روز انوار تو عالم را 
 باد آیت پیروزی در شانت شباروزیفرخنده به نوروزی دیدار تو عالم را 
 نعل سم شبرنگت تاج سر جبارانحافظ سر و تاجت را جبار همه عالم