حافظ (غزلیات)/می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردان)
'


می‌سوزم از فراقت روی از جفا بگردانهجران بلای ما شد یا رب بلا بگردان
مه جلوه می‌نماید بر سبز خنگ گردونتا او به سر درآید بر رخش پا بگردان
مر غول را برافشان یعنی به رغم سنبلگرد چمن بخوری همچون صبا بگردان
یغمای عقل و دین را بیرون خرام سرمستدر سر کلاه بشکن در بر قبا بگردان
ای نور چشم مستان در عین انتظارمچنگ حزین و جامی بنواز یا بگردان
دوران همی‌نویسد بر عارضش خطی خوشیا رب نوشته بد از یار ما بگردان
حافظ ز خوبرویان بختت جز این قدر نیستگر نیستت رضایی حکم قضا بگردان