دیوان حافظ/سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمی

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
تصحیح: محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی
۴۷۰ سینه مالامال دردست ای دریغا مرهمیدل ز تنهائی بجان آمد خدا را همدمی ۱۳۲
 چشم آسایش که دارد از سپهر تیزروساقیا جامی بمن ده تا بیاسایم دمی 
 زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفتصعب روزی بوالعجب[۱] کاری پریشان عالمی 
 سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغست از حال ما کو رستمی 
 در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی 
 اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیسترهروی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی 
 آدمی در عالم خاکی نمی‌آید بدستعالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی 
 خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیمکز نسیمش بوی جوی مولیان[۲] آید همی 
  گریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق  
  کاندرین دریا نماید هفت دریا شبنمی  


  1. نخ: بلعجب،
  2. چنین است در شرح سودی و غالب نسخ چاپی، و همین صواب است و اشاره است بمطلع قصیدهٔ معروف رودکی: بوی جوی مولیان آید همی بوی یار مهربان آید همی، در سایر نسخ این کلمه بکلّی محرّف است و جوی مولیان ضیاعی بوده‌ست در بیرون شهر بخارا بسیار با نزهت و ملوک سامانیّه در آنجا کاخها و بوستانها ساخته بودند (رجوع شود بچهار مقالهٔ نظامی عروضی سمرقندی چاپ لیدن ص ۳۳ و ۱۶۰)،