حافظ (غزلیات)/سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند)
'


۱۹۴ سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانندپری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند ۱۳۶
 به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندندز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند 
 بعمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزندنهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند 
 سرشک گوشه‌گیران را چو دریابند در یابندرخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند 
 ز چشمم لعل رمّانی چو می‌خندند می‌بارندز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند 
 دوای درد عاشق را کسی کو سهل پنداردز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند 
 چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارندبدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند 
  درین حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند  
  که با این درد اگر در بند درمانند در مانند