حافظ (غزلیات)/خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(خستگان را چو طلب باشد و قوت نبود)
'


خستگان را چو طلب باشد و همت نبودگر تو بیداد کنی شرط مروت نبود ما جفا از تو ندیدیم و تو خود نپسندیآن چه در مذهب ارباب طریقت نبود خیره آن دیده که آبش نبرد گریه عشقتیره آن دل که در او شمع محبت نبود دولت از مرغ همایون طلب و سایه اوزان که با زاغ و زغن شهپر دولت نبود گر مدد خواستم از پیر مغان عیب مکنشیخ ما گفت که در صومعه همت نبود چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکیستنبود خیر در آن خانه که عصمت نبود حافظا علم و ادب ورز که در مجلس شاههر که را نیست ادب لایق صحبت نبود