حافظ (غزلیات)/بر سر آنم که گر ز دست برآید

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' حافظ (غزلیات)  از حافظ
(بر سر آنم که گر ز دست برآید)
'


بر سَر ِ آنم که گر ز دست برآیددست به کاری زنم که غصه سر آید
بگذرد این روزگار تلخ تر از زَهربار دگر روزگار چون شِکَر آید
بلبل عاشق! تو عمر خواه, که آخِرباغ شود سبز و شاخ ِگل به بَر آید
صبرو ظفر, هر دو دوستان قدیمندبر اثر ِ صبر نوبت ِ ظفر آید
صالح و طالح متاع خویش نمایندتا چه قبول افتد و چه در نظر آید.
خلوت دل نیست جایِ صحبتِ اضداد:دیو چو بیرون رود فرشته درآید!
بر در ِاربابِ بی‌مروتِ دنیاچند نشینی که خواجه کِی به درآید؟
صحبتِ حکام ظلمتِ شبِ یلداست,نور ز خورشید خواه, بو که برآید!
غفلتِ حافظ در این سراچه, عجب نیست:هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید!