جامی (اورنگ یکم سلسلةالذهب)/قطره چون آب شد به تابستان
ظاهر
| قطره چون آب شد به تابستان | گشت آن آب سوی بحر روان | |||||
| وز روانی خود به بحر رسید | خویشتن را ورای بحر ندید | |||||
| هستی خویش را در او گم ساخت | هیچ چیزی به غیر آن نشناخت | |||||
| گاه او را عیان به صورت موج | دید، هم در حضیض و هم در اوج | |||||
| متراکم شد آن بخار و، از آن | متکاون شد ابر در نیسان | |||||
| متقاطر شد ابر و باران گشت | رونق افزای باغ و بستان گشت | |||||
| قطرهها چون به یکدگر پیوست | سیل شد بر رونده راه ببست | |||||
| سیل هم کفزنان، خروشکنان | تافت یکسر به سوی بحر، عنان | |||||
| چون به دریا رسید، کرد آرام | شد درین دوره سیر بحر، تمام | |||||
| قطره این را چو دید، نتوانست | کردن انکار دیده و، دانست | |||||
| کوست موج و بخار و سیل و سحاب | اوست کف، اوست قطره، اوست حباب | |||||
| هیچ جز بحر در جهان نشناخت | عشق با هر چه باخت، با او باخت | |||||
| از چب و راست چون گشاد نظر | غیر دریا ندید چیز دگر | |||||
| همچنین عارفان عشق آیین | در جهان نیستند جز حق بین | |||||
| دیدهی جمله مانده بر یک جاست | لیکن اندر نظر تفاوتهاست | |||||