جامی (اورنگ یکم سلسلةالذهب)/در رهی میگذشت پیغمبر
ظاهر
| در رهی میگذشت پیغمبر | با گروهی ز دوستان، همبر | |||||
| دید قومی گرفته تیشه به دست | گرد سنگی بزرگ، کرده نشست | |||||
| گفت کاین دست و پا خراشیدن | چیست؟ و این سنگ را تراشیدن؟ | |||||
| قوم گفتند: «ما جوانانیم | زورمندان و پهلوانانیم | |||||
| چون به زورآوری کنیم آهنگ | هست میزان زور ما این سنگ» | |||||
| گفت: «گویم که پهلوانی چیست؟ | مرد دعوی پهلوانی کیست؟ | |||||
| پهلوان آن بود که گاه نبرد | خشم را زیر پا تواند کرد! | |||||
| خشم اگر کوه سهمگین باشد | پیش او پشت بر زمین باشد» | |||||