جامی (اورنگ یکم سلسلةالذهب)/ای کشیده به کلک وهم و خیال
ظاهر
| ای کشیده به کلک وهم و خیال | حرف زاید به لوح دل همه سال! | |||||
| گشته در کارگاه بوقلمون | تختهی نقشهای گوناگون! | |||||
| چند باشد ز نقشهای تباه | لوح تو تیره، تختهی تو سیاه؟ | |||||
| حرفخوان صحیفهی خود باش! | هر چه زائد، بشوی یا بتراش! | |||||
| دلت آیینهی خداینماست | روی آیینهی تو تیره چراست؟ | |||||
| صیقلیوار صیقلی میزن! | باشد آیینهات شود روشن | |||||
| هر چه فانی، از او زدوده شود | وآنچه باقی، در او نموده شود | |||||
| صیقل آن اگر نهای آگاه | نیست جز لا اله الا الله | |||||
| لا نهنگیست کاینات آشام | عرش تا فرش درکشیده به کام | |||||
| هر کجا کرده آن نهنگ آهنگ | از من و ما، نه بوی مانده، نه رنگ | |||||
| هست پرگار کارگاه قدم | گرد اعیان کشیده خط عدم | |||||
| نقطهای زین دوایر پرکار | نیست بیرون ز دور این پرگار | |||||
| چه مرکب، درین فضا، چه بسیط | هست حکم فنا به جمله محیط | |||||
| گر برون آیی از حجاب تویی | مرتفع گردد از میانه، دویی | |||||
| در زمین و زمان و کون و مکان | همه او بینی آشکار و نهان | |||||
| هست از آن برتر، آفتاب ازل | که در او افتد از حجاب، خلل | |||||
| تو حجابی، ولی حجاب خودی | پردهی نور آفتاب خودی | |||||
| گر زمانی ز خود خلاص شوی، | مهبط فیض نور خاص شوی | |||||
| جذب آن فیض، یابد استیلا | هم ز لا وارهی هم از الا | |||||
| نفی و اثبات، بار بربندند | خاطرت زیر بار نپسندند | |||||
| گام بیرون نهی ز دام غرور | بهرهور گردی از دوام حضور | |||||
| هم به وقت شنیدن و گفتن | هم به هنگام خوردن و خفتن | |||||
| از همه غایب و به حق حاضر | چشم جانت بود به حق ناظر | |||||
| سکر و هشیاریات یکی گردد | خواب و بیداریات یکی گردد | |||||
| دیدهی ظاهر تو بر دگران | دیدهی باطنت به حق نگران | |||||