جامی (اورنگ چهارم سبحة الابرار)/ای ز بس بار تو انبوه شده،
ظاهر
| ای ز بس بار تو انبوه شده، | دل تو نقطهی اندوه شده! | |||||
| خط ایام تو در صلح و نبرد | منتهی گشته به این نقطهی درد | |||||
| نه برین نقطه درین دایره پای! | گرد این نقطه چو پرگار برآی! | |||||
| بو که از غیب نویدی برسد | زین چمن بوی امیدی برسد | |||||
| هست در ساحت این بر شده خاک | عرصهی روضهی امید، فراخ | |||||
| کار بر خویش چنین تنگ مگیر! | وز دم ناخوشی آهنگ مگیر! | |||||
| گر بود خاطر تو جرماندیش | عفو ایزد بود از جرم تو بیش | |||||
| نامهات گر ز گنه پر رقم است | نامهشوی تو سحات کرم است | |||||
| گر چو کوهیست گناه تو، عظیم | کاهش کوه دهد حلم حلیم | |||||
| چون شود موج زنان قلزم جود | در کف موج خسی را چه وجود؟ | |||||
| هیچ بودی و کم از هیچ بسی | ساخت فضل ازل از هیچ، کسی | |||||
| از عدم صورت هستی دادت | ساخت از قید فنا آزادت | |||||
| گذرانید بر اطوار کمال | پرورانید به انوار جمال | |||||
| در دلت تخم خدادانی کاشت | دولت معرفت ارزانی داشت | |||||
| یافت تاج شرف سجده، سرت | زیور گوهر خدمت، کمرت | |||||
| بر تو ابواب مطالب بگشاد | صید مقصود به دست تو نهاد | |||||
| به همین گونه قوی دار امید | که چو افتی به جهان جاوید | |||||
| بی سبب ساخته گردد کارت | بی درم سود کند بازارت | |||||
| بردرد پرده شب نومیدی | صبح امید کند خورشیدی | |||||
| ای بسا تشنهلب خشکدهان | بر لب از تشنگی افتاده زبان | |||||
| مانده حیرت زده در صحرایی | چرخ طولی و زمین پهنایی | |||||
| خاک تفسیده هوا آتشبار | بادش آتش زده در هر خس و خار | |||||
| نه در او خیمه بجز چرخ برین | نه در او سایه بجز زیر زمین | |||||
| سوسمار از تف آن در تب و تاب | همچو ماهی که فتد دور از آب | |||||
| ناگهان تیره سحابی ز افق | پیش خورشید فلک، بسته تتق | |||||
| بر سر تشنه شود بارانریز | گردد از بادیه توفانانگیز | |||||
| رشحهی ابر کند سیرابش | سایهی آن برد از تن تابش | |||||
| وی بسا گم شده ره، در شب تار | غرقه در سیل ز باران بهار | |||||
| متراکم شده در وی ظلمات | منقطع گشته شبههای نجات | |||||
| دام و دد کرده بر او دندان تیز | اژدها بسته بر او راه گریز | |||||
| بارگی جسته و بار افکنده | دل ز امید خلاصی کنده | |||||
| ناگهان ابر زهم بگشاید | نور مه روی زمین آراید | |||||
| ره شود ظاهر و رهبر حاضر | راهرو خرم و روشن خاطر | |||||
| آنکه زین گونه کرم آید از او، | ناامیدیت کجا شاید از او؟ | |||||
| روز و شب بر در امید نشین! | طالب دولت جاوید نشین! | |||||
| فضل او کمده در شیب و فراز | آشناپرور و بیگانهنواز | |||||
| هر که ره برد به همخانگیاش | نسزد تهمت بیگانگیاش | |||||