جامی (اورنگ پنجم یوسف و زلیخا)/سحر چون زاغ شب پرواز برداشت
ظاهر
| سحر چون زاغ شب پرواز برداشت | خروس صبحگاه آواز برداشت | |||||
| سمن از آب شبنم روی خود شست | بنفشه جعد عنبر بوی خود شست | |||||
| زلیخا همچنان در خواب نوشین | دلش را روی در مهراب دوشین | |||||
| نبود آن خواب خوش، بیهوشیای بود | ز سودای شباش مدهوشیای بود | |||||
| کنیزان روی بر پایش نهادند | پرستاران به دستش بوسه دادند | |||||
| نقاب از لالهی سیراب بگشاد | خمارآلوده چشم از خواب بگشاد | |||||
| گریبان، مطلع خورشید و مه کرد | ز مطلع سرزده، هر سو نگه کرد | |||||
| ندید از گلرخ دوشین نشانی | چو غنچه شد فرو در خود زمانی | |||||
| بر آن شد کز غم آن سرو چالاک | گریبان همچو گل بر تن زند چاک | |||||
| ولی شرم از کسان بگرفت دستش | به دامان صبوری پای بستاش | |||||
| فرو میخورد چون غنچه به دل خون | نمیداد از درون یک شمه بیرون | |||||
| دهانش با رفیقان در شکرخند | دلش چون نیشکر در صد گره، بند | |||||
| زبانش با حریفان در فسانه | به دل از داغ عشقاش صد زبانه | |||||
| نظر بر صورت اغیار میداشت | ولی پیوسته دل با یار میداشت | |||||
| دلی کز عشق در دام نهنگ است | ز جست و جوی کاماش، پای لنگ است | |||||
| برون از یار خود کامی ندارد | درونش با کس آرامی ندارد | |||||
| اگر گوید سخن، با یار گوید | وگر جوید مراد، از یار جوید | |||||
| هزاران بار جانش بر لب آمد | که تا آن روز محنت را شب آمد | |||||
| شب آمد سازگار عشقبازان | شب آمد رازدار عشقبازان | |||||
| چو شب شد روی در دیوار غم کرد | به زاری پشت خود چون چنگ خم کرد | |||||
| ز ناله نغمهی جانکاه برداشت | به زیر و بم فغان و آه برداشت | |||||
| که: «ای پاکیزه گوهر! از چه کانی؟ | که از تو دارم این گوهرفشانی | |||||
| دلم بردی و نام خود نگفتی | نشانی از مقام خود نگفتی | |||||
| نمیدانم که نامت از که پرسم | کجا آیم مقامت از که پرسم | |||||
| اگر شاهی، تو را آخر چه نام است؟ | وگر ماهی، تو را منزل کدام است؟ | |||||
| مبادا هیچ کس چون من گرفتار! | که نی دل دارم اندر بر نه دلدار | |||||
| کنون دارم من در خواب مانده | دلی از آتشت در تاب مانده | |||||
| گلی بودم ز گلزار جوانی | تر و تازه چو آب زندگانی | |||||
| به یک عشوه مرا بر باد دادی | هزارم خار در بستر نهادی» | |||||
| همه شب تا سحرگه کارش این بود | شکایت با خیال یارش این بود | |||||
| چو شب بگذشت، دفع هر گمان را | بشست از گریه چشم خونفشان را | |||||
| به بالین رونق از گلبرگ تر داد | به بستر جان ز سرو سیمبر داد | |||||
| شب و روزش بدین آیین گذشتی | سر مویی ازین آیین نگشتی | |||||