جامی (اورنگ پنجم یوسف و زلیخا)/دلی کز دلبری ناشاد باشد
ظاهر
| دلی کز دلبری ناشاد باشد | ز هر شادی و غم آزاد باشد | |||||
| غمی دیگر نگیرد دامن او | نگردد شادیای پیرامن او | |||||
| زلیخا بود مرغی محنت آهنگ | جهان چون خانهی مرغان بر او تنگ | |||||
| غم یوسف ز جان او نمیرفت | حدیثش از زبان او نمیرفت | |||||
| درین وقتی که رفت از سر عزیزش | نماند اسباب دولت هیچ چیزش، | |||||
| خیال روی یوسف یار او بود | انیس خاطر افگار او بود | |||||
| به یادش روی در ویرانهای کرد | وطن در کنج محنتخانهای کرد | |||||
| ز مژگان دم به دم خوناب میریخت | مگر خوناب خون ناب میریخت | |||||
| چو بود از تاب دل، سوزان تب او | مژه میریخت آبی بر لب او | |||||
| نمیشست از رخ آن خونابه گویی | از آن خونابه بودش سرخرویی | |||||
| گهی کندی به ناخن روی گلگون | چو چشم خود گشادی چشمهی خون | |||||
| گهی سینه گهی دل میخراشید | ز جان جز نقش جانان میتراشید | |||||
| فراوان سالها کار وی این بود | ز هجران رنج و تیمار وی این بود | |||||
| جوانی، تیره گشت از چرخ پیرش | به رنگ شیر شد موی چو قیرش | |||||
| گریزان گشت زاغ از تیر تقدیر | به جای زاغ شد بوم آشیانگیر | |||||
| به روی تازه چون گلچیناش افتاد | شکن در صفحهی نسریناش افتاد | |||||
| سهی سروش ز بار عشق خم شد | سرش چون حلقه همراز قدم شد | |||||
| نه سر، نی پای بود از بخت واژون | ز بزم وصل، همچون حلقه بیرون | |||||
| درین نم دیده خاک، از خون مردم | چو شد سرمایهی بیناییاش گم، | |||||
| به پشت خم از آن بودی سرش پیش | که جستی گم شده سرمایهی خویش | |||||
| به سر بردی در آن ویران، مه و سال | سرش ز افسر تهی، پایش ز خلخال | |||||
| تهی از حلههای اطلساش دوش | سبک از دانههای گوهرش گوش | |||||
| به مهر یوسفاش از خاک بستر | به از مهد حریر حورگستر | |||||
| نرفتی غیر «یوسف!» بر زبانش | نبودی غیر او آرام جانش | |||||
| خبرگویان ز یوسف لب ببستند | پس زانوی خاموشی نشستند | |||||
| زلیخا را ز تنهایی چو جان کاست | به راه یوسف از نی خانهای خواست | |||||
| بدو کردند نیبستی حواله | چون موسیقار پر فریاد و ناله | |||||
| چو کردی از جدایی ناله آغاز | جدا برخاستی از هر نی آواز | |||||
| چو از هجر آتش اندر وی گرفتی | ز آهش شعله اندر نی گرفتی | |||||
| به حسرت بر سر راهش نشستی | خروشان بر گذرگاهش نشستی | |||||
| چو بییوسف رسیدی خیلی از راه | به طنزش کودکان کردندی آگاه | |||||
| که: «اینک در رسید از راه، یوسف | به رویی رشک مهر و ماه، یوسف» | |||||
| زلیخا گفتی: «از یوسف در اینان | نمییابم نشان، ای نازنینان! | |||||
| به دل زین طنز مپسندید داغم! | که نید بوی یوسف در دماغم | |||||
| به هر منزل که آن دلدار گردد | جهان پر نافهی تاتار گردد» | |||||
| چو یوسف در رسیدی با گروهی | کز ایشان در دل افتادی شکوهی | |||||
| بگفتندی که: «از یوسف خبر نیست | درین قوم از قدوم او اثر نیست» | |||||
| بگفتی: «در فریب من مکوشید! | قدوم دوست را از من مپوشید!» | |||||
| چو کردی گوش آن حیران مهجور | ز چاووشان، نوای «دور شو، دور!» | |||||
| زدی افغان که: «من عمری ست دورم | به صد محنت درین دوری صبورم» | |||||
| بگفتی این و بیهوش اوفتادی | ز خود کردی فراموش اوفتادی | |||||
| ز جام بیخودی از دست رفتی | چنان بیخود، در آن نیبست رفتی | |||||
| بدین دستور بودی روزگاری | نبودی غیر ازیناش کار و باری | |||||