جامی (اورنگ هفتم خردنامه اسکندری)/گهرسنج این گنج گوهرفشان
ظاهر
| گهرسنج این گنج گوهرفشان | چنین میدهد از سکندر نشان | |||||
| که چون این «خردنامه» ها را نوشت | بدان تخم اقبال جاوید کشت | |||||
| به ملک عدالت علم برکشید | به حرف ضلالت قلم درکشید | |||||
| نخستین چو خور سوی مغرب شتافت | فروغ جمالش بر آن ملک تافت | |||||
| به کف تیغ آتشفشان، صبحوار | سپه تاخت بر لشکر زنگبار | |||||
| زدود از پی رستن از ننگشان | ز آیینهی مصریان زنگشان | |||||
| وز آنجا سپه سوی دارا کشید | وز او کین خود بیمدارا کشید | |||||
| لباس بقا بر تنش چاک کرد | ز ظلمات ظلمش جهان پاک کرد | |||||
| وز آن پس به تایید عز و جلال | سراپرده زد بر بلاد شمال | |||||
| شمالش چو در سلک ملک یمین | درآمد، علم زد به مشرق زمین | |||||
| ولی چون خور، آنجا نه دیر آرمید | جنیبت به حد جنوبی کشید | |||||
| وز آنجا به مغربزمین بازگشت | سرانجام کارش، چو آغاز گشت | |||||
| در آخر نهاد اندرین تنگنای | چو پرگار، بر اولین نقطه پای | |||||
| شد این چاردیوار با چار حد | به ملکیت دولتش نامزد | |||||
| ز سر حد چین تا در روم و روس | جهان را رهاند از دریغ و فسوس | |||||
| گهی آخت بر هند شمشیر عزم | گهی ساخت بر دشت خوارزم، رزم | |||||
| صنمخانهها را ز بنیاد کند | به زردشت و زردشتی آتش فکند | |||||
| ز هر دین بجز دین یزدان پاک | فرو شست یکبارگی لوح خاک | |||||
| بنا کرد بس شهرها در جهات | بسان سمرقند و مرو و هرات | |||||
| پی بستن سد به مشرق نشست | در فتنه بر روی یاجوج بست | |||||
| چو طی کرد یکسر بساط بسیط | ز خشکی درآمد به اخضر محیط | |||||
| تهی گشته از خویش، بر روی آب | همی رفت گنبدزنان چون حباب | |||||
| چو ملک جهان یافت بر وی قرار | چه نادر اثرها که گشت آشکار | |||||
| زر و سیم نقش روایی گرفت | که با سکهاش آشنایی گرفت | |||||
| به آهن چو ره یافت زو روشنی | به آیینگی آمد از آهنی | |||||
| از او زرگران زرگری یافتند | وز او سیم و زر زیوری یافتند | |||||
| به هر ره که زد کوس بهر رحیل | از او گشت پیموده فرسنگ و میل | |||||
| ازو نوبتی، نوبت آغاز کرد | ز نام وی این زمزمه، ساز کرد | |||||
| به لفظ دری هر چه بر عقل یافت | به یونانی الفاظ ازو نقل یافت | |||||
| بسی از حکیمان و دانشوران | نه تنها حکیمان که پیغمبران | |||||
| درآن خوش سفر همدمش بودهاند | به تدبیر در، محرمش بودهاند | |||||
| یکی ز آن حکیمان بلیناس بود | ز پیغمبران خضر و الیاس بود | |||||
| به خود هم دل حکمتاندیش داشت | که حکمتوری از همه بیش داشت | |||||
| چو از دیگران کار نگشادیاش | گشادی ز تدبیر خود دادیاش | |||||