جامی (اورنگ هفتم خردنامه اسکندری)/سکندر ز اقصای یونان زمین
ظاهر
| سکندر ز اقصای یونان زمین | سپه راند بر قصد خاقان چین | |||||
| چو آوازهی او به خاقان رسید | ز تسکین آن فتنه درمان ندید | |||||
| ز لشکرگه خود به درگاه او | رسولی روان کرد و همراه او | |||||
| کنیزی فرستاد و یک تن غلام | یکی دست جامه، یکی خوان طعام | |||||
| سکندر چو آن تحفهها را بدید | سرانگشت حیرت به دندان گزید | |||||
| به خود گفت کاین تحفههای حقیر | نمیافتد از وی مرا دلپذیر | |||||
| فرستادن آن بدین انجمن | نه لایق به وی باشد و نی به من | |||||
| همانا نهان نکتهای خواستهست | که در چشماش آن را بیاراستهست | |||||
| حکیمان که در لشکر خویش داشت | کز ایشان دل حکمتاندیش داشت | |||||
| به خلوتگه خاص خود خواندشان | به صد گونه تعظیم بنشاندشان | |||||
| فروخواند راز دل خویش را | که تا حل کند مشکل خویش را | |||||
| یکی ز آن میان گفت کز شاه چین | پیامیست پوشیده سوی تو این | |||||
| که چون آدمی را مرتب بود | کنیزی که همخوابهی شب بود، | |||||
| غلامی توانا به خدمتگری | که در کار سختات دهد یاوری، | |||||
| یکی دست جامه به سالی تمام | پی طعمه هر روز یک خوان طعام، | |||||
| چرا هر زمان رنج دیگر کشد | به هر کشور از دور لشکر کشد؟ | |||||
| گرفتم که گیتی بگیرد تمام | به دستش دهد ملک و ملت زمام | |||||
| به کوشش برآید به چرخ بلند، | نخواهد شدن بیش ازین بهرهمند | |||||
| سکندر چو از وی شنید این سخن | درخت انانی شکستاش ز بن | |||||
| بگفت: «آنکه رو در هدایت بود | نصیحت همینش کفایت بود» | |||||
| وز آن پس به خاقان در صلح کوفت | ز راهش غبار خصومت بروفت | |||||
| جهان پادشاها! در انصاف کوش! | ز جام عدالت می صاف نوش! | |||||
| به انصاف و عدل است گیتی به پای | سپاهی چو آن نیست گیتیگشای | |||||
| اگر ملک خواهی، ره عدل پوی! | وگر نی، ز دل آن هوس را بشوی! | |||||
| چنان زی! که گر باشدت شرق جای | کنندت طلب اهل غرب از خدای | |||||
| نه ز آن سان که در ری شوی جایگیر، | به نفرینات از روم خیزد نفیر | |||||
| شد از دست ظلم تو کشور خراب | به ملک دگر پا مکن در رکاب | |||||
| به ملک خودت نیست جز ظلم، خوی | چه آری به اقلیم بیگانه روی؟ | |||||
| رعیت به ظلم تو چون عالماند | ز ظلم تو بر یکدگر ظالماند | |||||
| به عدل آر رو! تا که عادل شوند | همه با تو در عدل یکدل شوند | |||||