جامی (اورنگ هفتم خردنامه اسکندری)/زهی گنج حکمت که سقراط بود
ظاهر
| زهی گنج حکمت که سقراط بود | مبرا ز تفریط و افراط بود | |||||
| شد از جودت فکر ظلمتزدای | همه نور حکمت ز سر تا به پای | |||||
| درین کار شاگرد بودش هزار | فلاطون از آنها یکی در شمار | |||||
| به حکمت چو در ثمین سفته است | به دانا فلاطون چنین گفته است: | |||||
| «بر آن دار همت ز آغاز کار، | که گردی شناسای پروردگار! | |||||
| ره مرد دانا یکی بیش نیست | بجز طبع نادان دو اندیش نیست | |||||
| نبینی درین شش در دیولاخ | ز شادی دل شش نفر را فراخ | |||||
| یکی آن حسدور به هر کشوری | که رنجش بود راحت دیگری | |||||
| دوم کینهورزی که از خلق زشت | بود کینهی خلقاش اندر سرشت | |||||
| سوم نوتوانگر که بهر درم | بود روز و شب در دل او دو غم | |||||
| یکی آنکه: چون چیزی آرد به کف؟ | دوم آنکه: ناگه نگردد تلف! | |||||
| چهارم لیمی که با گنج سیم | بود همچو نام زرش، دل دو نیم | |||||
| بود پنجمین طالب پایهای | که در خورد آن نبودش مایهای | |||||
| کند آرزوی مقامی بلند | که نتواند آنجا فکندن کمند | |||||
| ششم از ادب خالی اندیشهای | که باشد حریف ادبپیشهای | |||||
| زبان را چو داری به گفتن گرو، | ز هر سر، گشا گوش حکمت شنو! | |||||
| خدا یک زبانات بداده، دو گوش | که کم گوی یعنی وافزون نیوش! | |||||
| مکش زیر ران مرکب حرص و آز! | ز گیتی به قدر کفایت بساز! | |||||
| بدین حال با حکمتاندوزیات | سلوک عمل گر شود روزیات، | |||||
| بری گوی دولت ز همپیشگان | شوی سرور حکمتاندیشگان» | |||||