پرش به محتوا

تاریخ مشروطه ایران/۳

از ویکی‌نبشته

گفتار سوم

تبریز چگونه برخاست؟..

در این گفتار باز نموده میشود حال آذربایجان در پیش از مشروطه، و سخن رانده میشود از گزارش جنبش مشروطه، از زمان برخاستن تبریز تا هنگام مرگ مظفر الدینشاه.

چنانکه دیدیم جنبش مشروطه را تهران پدید آورد، ولی پیش رفت آن را تبریز بگردن گرفت. ما داستان را تا داده شدن فرمان مشروطه، و نوشته گردیدن و دستینه یافتن نظامنامهٔ انتخابات، و آغاز کردن بکار برگزیدن نمایندگان تهران، پیش آمدیم. تا اینجا تنها تهران کار میکرد، ولی از اینجا تبریز پا بمیان نهاد و سنگینی بیشتر بار را بگردن گرفت. اینست میباید در اینجا از جنبش تبریز و از کوشش های آن بسخن پردازیم.

لیکن میباید رشتهٔ تاریخ را بریده و در اینجا هم دیباچه‌ای پردازیم و حال آذربایجان را در سالهای پیشتر از جنبش مشروطه باز نماییم، و انگیزه‌هایی را که برای تکان مردم در اینجا، در میان میبوده روشن گردانیم. در اینمیان میدان خواهیم داشت که برخی از گرفتاریهای ایرانیان و چندی از حالهای ایشان را نیز بجستجو گزاریم.

گفتیم: ایرانیان، نا آگاه از پیش آمدهای جهان و تکان اروپا، روز میگزاردند تا از زمان سپهسالار قزوینی بیداری در ایران آغازید، و از زمان داستان امتیاز توتون و تنباکو تکانی در توده پدید آمد، و آن تکان و بیداری در پیشرفت میبود تا بدانسان بمشروطه خواهی انجامید.

پیداست که همهٔ شهرها، کم یا بیش، بهره از آن تکان می‌یافتند، و آذربایجان هم بی بهره از آن نمیبود. چون پس از پایتخت، بزرگترین شهر ایران تبریز شمرده میشد، و ولیعهد همیشه اینجا می‌نشست، و پیوستگی با تهران همیشه در میان میبود، از اینرو با همه دوری، از چیزهایی که در پایتخت رخ میداد و مایهٔ بیداری مردم میشد، ناآگاه و بی‌بهره نمی‌ماند. از اینسوی انگیزه‌هایی برای بیداری، خود این را در میان میبود که نزدیکیش بقفقاز و خاک عثمانی باشد، و اینها آمادگی و بیداری آذربایجانیان را بیشتر میگردانید.

قفقاز را از آذربایجان یکرودی (ارس) جدا میگرداند، و اینست آنرا در اینجا «اوتای» (آنور) نامیدندی، و سالانه گروه انبوهی از مردم، از بازرگانان و سوداگران و کارگران بآنجا رفتندی، و هر یکی پس از چند سال ماندن باز گردیدندی، و آنچه را که از چگونگی روسستان و روسیان و دیگر اروپاییان شنیده و یا دیده بودند بارمغان آوردندی. همین کار را کسانیکه باستانبول رفتندی کردندی.

آذربایجانیان در بازرگانی و فرستادن کالا بکشورهای بیگانه، از همهٔ مردم ایران جلوتر میبودند، و در همهٔ شهرهای قفقاز از تفلیس و باکو و باتوم و عشق‌آباد و دیگرها رشتهٔ بازرگانی را بیشتر، اینان در دست میداشتند. همچنین در استانبول و دیگر شهرهای عثمانی و برخی از شهرهای اروپا در بازرکانی دست گشاده داشتندی.

این بازرگانان، در سایهٔ آنکه رنج بخود آسان گرفتندی و بسفرها رفتندی، از یکسو داراک اندوختندی و با پیشانی گشاده زیستندی، و از یکسو آگاهی از جهان و زندگانی پیدا کرده و بکشور و پیشرفت آن دلبستگی بیشتر داشتندی. این گروه بازرکانان در آذربایجان، خود یک گروه کارآمد ارجداری میبودند، و چنانکه خواهیم دید، در جنبش مشروطه هم، در دادن پول و در کوشش بدیگران پیشی و بیشی جستند.

ما دبستان و روزنامه را از نشانهای جنبش و بیداری توده شمردیم، و این را هم گفتیم که دبستان نخست از آذربایجان، یا بهتر گویم از شهر تبریز، آغازید، و سپس از اینجا بود که به تهران و دیگر شهرها رسید.

اما روزنامه: چنانکه گفتیم نخستین روزنامه ها رسمی میبود. در تبریز هم، در زمان ولیعهدی مظفرالدین میرزا روزنامه‌ای بنام «ناصری» با دست ندیمباشی نامی نوشته میشده. سپس که روزنامه‌های دیگر پیدا شده، در اینجا هم تبریز پیشی پیدا کرده. زیرا، تا آنجا که ما میدانیم، نخستین روزنامه از اینگونه، «اختر» بوده که کسانی از تبریزیان آنرا در استانبول مینوشته‌اند.

اگر از روزنامهای خود شهرها گفتگو کنیم و تهران را با تبریز بسنجیم، راست است که «تربیت» در تهران جلوتر آغازیده، و «الحدید» تبریز پس از آن بوده، چیزی که هست «الحدید» را بپای تربیت نتوان برد.

رویهمرفته آذربایجان، بویژه شهر تبریز، برای بیداری آماده‌تر از دیگر جاها میبود. ما پیش آمد شوریدن به «امتیاز توتون و تنباکو» را نخستین تکان در توده ایران شمرده‌ایم. چنانکه گفتیم، در آن شورش ، پیشکام تبریزیان گردیدند و این نمونه‌ای از آمادگی ایشان میباشد.

چیزی که هست در تبریز با آذربایجان، پیشوایانی همچون دو سید، پیدا نشدند و این مردان گرانمایه بهره تهران بودند. در تبریز در آخرهای زمان ناصرالدینشاه مجتهد آذربایجان حاجی میرزا جواد میبوده. این مرد در فزونی پیروان و چیرگی بمردم، در میان همکاران خود، کمتر مانند داشته. سخنش در همه جا می‌گذشته، و دولت پاسش میداشته، و مردم جانفشانیها در راهش مینموده‌اند. ولی این مرد کسیکه معنی کشور و توده بداند و پروای چنین چیزها کند نبوده.

پ ۳۵[۱]

من زمان او را ندیده‌ام و خود آگاهی ازو نمیدارم، ولی از

داستانهایش نیک میدانم که از این چیزها آگاهی نمیداشته، و جز سروری و فرمانروایی خود را نمیخواسته. راستی اینست که در آن زمان یک دولت بوده و یک شریعت. روشنتر گویم: یکسو ناصرالدینشاه فرمان میرانده بنام دولت، و یکسو ملایان فرمان میرانده‌اند بنام شریعت، و این دو، چون همیشه با هم در نهان و آشکار کشاکش میداشته‌اند، از اینرو ملایان هر چه بفرمانروایی خود افزودندی آن را پیشرفت شریعت نام نهادندی، و مردم نیز جز این نخواستندی و ندانستندی. اما اینکه کشور را دشمنانی هست و می‌باید اندیشهٔ آنان هم کرد، و یا اینکه کشور را قانونی در باید که ستم کمتر باشد، و دیگر مانند اینها، چیزهاییست که حاجی میرزا جواد و مانندهای او هیچ نمیدانسته‌اند.

در زمان او یک داستانی رخ داده که از یکسو سرسپردگی مردم را باو چند برابر گردانیده و از یکسو بخامی و ناآگاهی خود او بسیار افزوده. چگونگی آنکه جوانی از تبریز بقفقاز رفته و در آنجا کار میکرده و چنین رو داده که کسی را کشته و یا گناه دیگری نزدیک بآن کرده، و این بوده او را گرفته و بسیبریا فرستاه بوده‌اند. مادر جوان بحاجی میرزا جواد پناهیده و ازو رهایی پسرش را میخواهد. حاجی میرزا جواد تلگرافی بامپراتور روس فرستاده رهایی آن جوان را درخواست مینماید، (و دانسته نیست این برهنمایی که بوده) و پس از چند روز پاسخ میرسد که امپراتور درخواست او را پذیرفت و دستور داد که جوان را از سیبریا خواسته روانه ایرانش گردانند و بمادرش برسانند.

پیداست که خواست امپراتور چه بوده و بهر چه دلجویی از مجتهد آذربایجان مینموده. ولی آنروز اینها را نمیدانستند، و مردم معنی دیگری فهمیدند و آنرا از «قوت شریعت» شمردند و در دلبستگی بحاجی میرزا جواد پافشارتر گردیدند.

تا سالها این بزبانها میبود: «قوت شریعت در زمان حاجی میرزا جواد آقا میبود که از اینجا تا پترسبورگ حکم میراند». بیگمان او خود نیز جز این معنی را نمیفهمیده و از آنچه در زیر پردهٔ این دلجویی نهان میبوده آگاهی نمیداشته.

ما ازو نکوهش نمینماییم. زیرا ستمگری یا بدی دیگری نشنیده‌ایم. ناآگاهیش را می‌نویسیم، و همهٔ مجتهدان آذربایجان همچون او ناآگاه می‌بودند.

کشاکشهای کیشی در آذربایجان از اینسوی گرفتاریهای کیشی که بزرگترین انگیزه بی پروایی ایرانیان بکارهای زندگانی همان بوده در آذر بایجان سختی و فزونی میداشت. داستان سنی و شیعی که از زمان شاه اسماعیل و سلطان سلیم رنگ سیاسی بخود گرفته و در میان دو توده ایرانی و عثمانی مایه کینه و دشمنی گردیده بود و همیشه اندیشه‌ها را بخود پرداخته میداشت، در آذربایجان سخت تر از همه جا میبود. در اینجا در نتیجه خونریزیها و کشتارها و تاراجهای پیاپی که از زمان صفویان، و پس از آن رخ داده بوده کینه بی‌اندازه گردیده و مایه رواج یکرشته کارهای بیخردانه شده بود.

ایرانیان که شیعی میبودند، اگر حساب کنیم، بی گمان یک چهار یک سال را با کارهای کیشی بسر دادندی: سینه زدندی، نالیدندی، گریستندی، زیارت عاشورا خواندندی، بدعای ندبه پرداختندی، در پای منبرها نشسته گوش به «فضائل اهل بیت» دادندی، پول گرد آورده بزیارت رفتندی. گذشته از اینها یک رشته کارهایی بنام «تبری» داشتندی: هر سال نهم ربیع‌الاول را عید گرفته و بازارها را بستندی، و خرد و بزرگ بکارهای بیخردانه‌ای برخاستندی. بنوشته مجلسی و دیگران، در آن سه روز بکسی گناه نوشته نشدی.

بنوشتهٔ این ملایان، پس از مرگ پیغمبر اسلام، جانشینی از آن دامادش علی بوده، و سه خلیفه با زور از دست او گرفته‌اند، و همه بدیها در جهان از این یک کار ایشان برخاسته، و همه گناهان بگردن آن سه تن، بویژه بگردن دومین ایشان میباشد. اینست شیعیان سر هر کار بدی یاد آنان کردندی و نامهاشان ببدی بردندی. مردمی با این باور، پیداست که چه حالی داشتندی و از پرداختن بکار زندگانی و کشور تا چه اندازه دور بودندی.

همه این کارها و کینه‌ها و باورها در آذربایجان بیشتر از سایر جاها بودی. نمایشهای محرمی تبریز که من خود بدیده دیده‌ام – از دسته بستن، و سر شکستن، و زنجیر زدن، و سینه کوفتن، و حجله آراستن، و عرب شدن، و زینب گردیدن و مانند اینها – خود داستان درازیست و برای باز نمودن آن بسخن بسیاری نیاز است. در اینجا بیش از سه یک سال با این کارها گذشتی.

در نهم ربیع‌الاول، گذشته از بدیهای دیگر یکرفتار شگفتی در اینجا بودی، و آن اینکه مردم یکدیگر را خیسانیدندی. آنروز هر کس یارستی آب بروی دیگری بریزد و سراپایش را تر گرداند. یکی که از کوچه می‌گذشتی دیگری از پشت بام یک دیگ آب بسر او ریختی، یا از جلو با جام آب برویش پاشیدی. کسانی دسته شدندی و نزدیک جویی یا حوضی ایستادندی و رهگذران را گرفته و بآب انداختندی. طلبه‌ها مدرسه‌ها را فرش گسترده و بجشن و شادی برخاستندی و کسانی فرستاده و توانگران را از خانه‌هاشان کشیده و بآنجا بردندی و پول از آنان گرفتندی و یا بحوض انداختندی. دانسته نیست این رفتار از کجا پیدا شده بوده.

درویشان «تبرایی»، که در زمان صفویان پدید آمده و بجلواسب وزیران و امیران افتاده، و یا در میان مردم بسر پا ایستاده، زبان ببدگوییها از مردان تاریخی آغاز اسلام باز کردندی، تا این زمان بازمانده و هنوز کسانی از آنان بنام «لعنتچی» در بازارها دیده شدندی.

آذربایجان که بکردستان پیوسته و یک بخشی هم از آن کردنشین میباشد، این کارها در آن یک زیان بزرگ دیگری در برداشتی و آن فزونی کینه کردان سنی بودی.

این داستان سنی و شیعی است. گذشته از این یک گرفتاری دیگری بنام شیخی و متشرع و کریمخانی در میان بودی. در زمان فتحعلیشاه شیخ احمد احسایی یکی از مجتهدان عراق میبوده و در ایران و دیگر جاها شاگردان بسیار میداشته. او بیکرشته سخنان نوینی برخاسته و دیگر مجتهدان با وی دشمنی نموده و او را بیدین خوانده‌اند، و نتیجه آن گردیده

که در میان ایرانیان دو تیرگی پیدا شده. یک دسته پیروی از شیخ نموده

پ ۳۶[۲]

و «شیخی» نامیده شده‌اند و دسته دیگری در برابر آنان خود را «متشرع»

خوانده‌اند. در تبریز در میان دو تیره، جنگ و خونریزی پیش آمده و تا دیر گاهی مردم ایمنی نداشته‌اند. هنوز مسجدی در تبریز «قانلو مسجد» (مسجد خونین) نامیده میشود و چنین میگویند که در آنجا بنام شیخی و متشرع خونریزی رخ داده.

پس از شیخ احمد جانشین او سید کاظم رشتی بوده. ولی پس ازو باز کشاکش پیدا شده، و حاجی محمد کریمخان در کرمان بدعوی جانشینی برخاسته و خود چیزهای دیگری بگفته‌های شیخ افزوده، و در تبریز حاجی میرزا شفیع او را نپذیرفته و بهمان گفته های شیخ ایستادگی نشانداده، و نتیجه آن گردیده که در تبریز و شهرهای دیگر آذربایجان مردم بسه تیره گردیده‌اند: شیخیان یا پیروان حاجی میرزا شفیع، کریمخانیان با پیروان حاجی محمد کریمخان، متشرعان یا دشمنان آن دو دسته و پیروان دیگر ملایان.

در سالهای پیش از مشروطه که ما گفتگو از آن میداریم، دیگر میانهٔ اینان زد و خورد و خونریزی نبودی. ولی سه دسته از هم جدا زیستندی. بدینسان که بخانه‌های یکدیگر آمد و رفت نکردندی، و دختر از یکدیگر نگرفتندی، و مسجدهاشان جدا بودی، و هر ساله در رمضان بالای منبرها گفتگوهای کیشی و بدگویی از همدیگر را بمیان آوردندی.

اما پیشروان اینان: چنانکه گفتیم شیخیان پیروان حاجی میرزا شفیع بودندی که پس از پسرش حاجی میرزا موسی جانشین گردیده و پس ازو نوبت بمیرزا علی آقا ثقةالاسلام رسیده بود. اینان چند مسجد بزرگی را در دست میداشتند و در رمضان و دیگر هنگامها در آنها گرد می‌آمدند. جز از خاندان ثقةالاسلام ملایان دیگری نیز – در تبریز و نجف – میداشتند.

کریمخانیان پیروان کریمخان و خاندان او میبودند و آنان چون در کرمان نشستندی برای راهبردن پیروان در تبریز، کسانی را نماینده گماردندی. در زمانیکه مشروطه برخاست این نماینده حاجی سید محمد قره باغی می‌بود، ولی پس از چند سالی او چون مرد، شیخ علی جوان جانشین گردید.

متشرعان که دسته انبوه اینان میبودند پیروی از ملایان دیگر میکردند. اینان پیشوایان بزرگترشان علمای نجف و کربلا شمرده شدندی که بایشان «تقلید» نمودندی و رساله‌های ایشان را بکار بستندی. ولی در هر شهری نیز مجتهدان و ملایان بسیاری برای راه بردن مردم بودندی، و برخی از اینانست که داراک بسیار اندوختندوی، و نوکران و بستگان فراوان از طلبه‌ها و سیدها گرد آوردندی، و دستگاه فرمانروایی گسترده در برابر دولت بالا افراشتندی. اینگونه مجتهدان از ردهٔ «اعیان» بشمار رفتندی.

در تبریز، از صد سال باز، اینگونه پیشوایی و فرمانروایی، از آن خاندان میرزا احمد بودی. اینان از صد سال باز، داراک بسیار اندوخته و دیه‌های بسیار بدست آورده، و از هر باره ریشه دوانیده بودند. چنانکه گفتیم در زمان ناصرالدینشاه، رشته در دست حاجی میرزا جواد میبود که نزدیک بسی سال پیشوایی و فرمانروایی کرد، و چون او در سال ۱۲۷۴ (۱۳۱۳) در گذشت، نوبت به پسرش میرزا رضا رسید، و چون پس از سه سال این هم در گذشت، برادرزاده حاجی میرزا جواد، حاجی میرزا حسن مجتهد که از نجف بازگشته بود، بنام مجتهد رشته را بدست آورد، و از آن سوی برادرزاده این، حاجی میرزا کریم، بنام «امام جمعه» بکار پرداخت.

در سالهای پیش از مشروطه، این دو تن میبودند و هر یکی داراک بسیار و دستگاه بزرگی میداشتند، و عمو و برادرزاده با یکدیگر همچشمی و کشاکش نیز می‌نمودند.

از آنسوی مجتهدان دیگری نیز از میرزا صادق آقا و برادر او حاجی میرزا محسن و حاجی میرزا ابوالحسن انگجی و دیگران نیز میبودند.

گفتگو از رفتار و زندگانی اینان بسخن بس درازی نیازمند است و ما را در اینجا چنان میدانی نیست. آنچه می‌باید گفت اینست که اینان، چه نیکان و چه بدانشان، جز بزیان مردم نمیبودند. اینان از جوانی بمدرسه رفته و زمانی در ایران و زمانی در عراق درس خوانده، و یکرشته آموزاک هایی، از کیش شیعی و اصول و فقه و حدیث و قرآن، یاد گرفتندی، و بگمان خود «جانشین امام» شده باز گردیدندی. کنون آزمندان و بدانشان، آن آموزاکها را افزاری برای پول اندوزی و چیرگی گرفتندی، و مردم را زیر دست خود گردانیدندی، و نیکانشان پافشاری بیاد دادن همان آموزاکها بمردم نموده، و آنانرا با یکرشته کارهای بیهوده‌ای، از گریستن و سینه زدن و بزیارت رفتن و دعای ندبه خواندن و مانند اینها واداشتندی، و یا آتش کینه‌های کیشی را در دلها فروزانتر گردانیدندی. بدان بآن سان، و نیکان باینسان مردم را سرگرم گردانیده از یاد کشور و توده باز داشتندی.

راست است نیکانشان یکرشته نیکیها نیز از راستگویی و درستکاری و نیکی بدیگران و مانند اینها، بمردم آموختندی و از اینرو کسان سودمندی بودندی. چیزی که هست رویهمرفته زیانشان بیش از سودشان در آمدی.

اینان، چه بدان و چه نیکان، هیچگاه بیاد نیاوردندی، که این کشور را که ما در آن میزییم، دشمنانی هست که ببردنش میکوشند و میباید ما نیز بنگهداشتنش کوشیم و همواره بیدار باشیم و بسیج افزار کنیم - چنین چیزی را نه خود اندیشیدندی، و نه اگر کسی گفتی گوش دادندی. بسیاری از آنان چنین سخنانی را «بیدینی» شماردندی و بیخردانه مردم را از آن بازداشتندی، و این بود که کتابهای طالبوف و سیاحتنامه ابراهیم بیگ را بنزدیک نگزاردندی. بارها دیده شدی که در نشستی با بودن ملایی چنین سخنی بمیان آمدی، و ملا رو ترش کردی و جلو گرفتی، و یا در پاسخ چنین گفتی: «این مملکت شیعه را صاحبی هست. او خودش نگه میدارد.» یا چنین گفتی: «قلب پادشاه در دست خداست، دعا کنیم خدا اورا بمملکت مهربان گرداند». در تبریز تنها کسی که چنین نمیبود شادروان ثقةالاسلام است که از او سخن خواهیم راند.

پ ۳۷[۳]

کشته شدن میرزا آقاخان کرمانی و یاران او مردم آذربایجان با آن آمادگی برای بیداری و

با آن انگیزه‌های ویژه‌ای که در میان میبود، در زیر سنگینی این گرفتاریها تکانی بخود نمیتوانستند داد، و همچنان میزیستند تا زمان مظفرالدین شاه که پسرش محمد علی میرزا ولیعهد شد و کارهای آذربایجان باو سپرده گردید، از یکسو ستمگری و بدی خود او، و از یکسو برخی پیش آمدها، خواه و ناخواه، مردم را بزبان آورد و تکانداد.

یک پیش آمد دلسوزی، در آغاز ولیعهدی محمد علیمیرزا، کشته شدن میرزا آقاخان کرمانی و حاجی شیخ احمد روحی و حاجی میرزا حسنخان خبیرالملک بود که هر سه را در یکجا در تبریز کشتند. میرزا آقا خان و حاجی شیخ احمد داستان درازی میدارند: در جوانی از کرمان باسپهان و از آنجا بتهران آمده‌اند و از اینجا روانه استانبول گردیده‌اند و در آنجا چند زبانی، از انگلیسی و فرانسه‌ای و ترکی عثمانی یاد گرفته‌اند. اینان پیشرفت اروپا و نیرومندی دولت های اروپایی را دیده و از اینسو بآشفتگی کار شرق و درماندگی شرقیان مینگریسته‌اند و دلهاشان بدرد میآمده و دست و پایی میزده‌اند، و در اینمیان خود نیز از حالی بحالی میافتاده‌اند . نخست در ایران، همچون دیگران، شیعی میبوده‌اند، سپس در آنجا ازلی گردیده‌اند و خواهران صبح ازل را بزنی گرفته‌اند، سپس بیکبار بیدین گردیده و آشکاره «طبیعی‌گری» نموده‌اند، و در پایان کار بسید جمال‌الدین اسدآبادی پیوسته و باز بمسلمانی گراییده، و بهمدستی او به «اتحاد اسلام» کوشیده‌اند. هر یکی نیز کتابهایی نوشته‌اند که شناخته میباشد.

اما خبیرالملک ژنرال کونسول ایران در استانبول میبوده، و او نیز با سید جمال و اینان همدستی مینموده، و سه تن بنام «اتحاد اسلام» نامه‌هایی بایران، باین و آن، مینوشته‌اند. بیچارگان خود را بآتش زده و برای رهایی این توده‌ها بهر چاره‌ای دست می‌یازیده‌اند.

در سال ۱۲۷۴ (۱۳۱۳) که آخرین سال پادشاهی ناصرالدینشاه میبود، علاءالملک سفیر ایران دستگیر گردانیدن اینان را از دربار عثمانی خواست، و چنانکه در تاریخ بیداری نوشته، بسلطان چنین وانمود که در شورش ارمنیان که سال پیش از آن رو داده بوده، اینان دست داشته‌اند.

با دستور سلطان، این سه تن را گرفته به طربزان فرستادند، و در آنجا بزندان انداختند، و چون در همانسال کشته شدن ناصرالدینشاه با دست میرزا رضای کرمانی رخ داد، و در آن باره بسید جمال‌الدین بدگمانیها میرفت، از اینان هم چشم نپوشیدند. بخواهش دولت آنانرا تا مرز آورده و بایرانیان سپردند، و از آنجا به تبریز آوردند و هر سه را بکشتند. و چون وزیر اکرم که در آنزمان «نایب الحکومه» آذربایجان میبوده و از چگونگی کشته شدن اینان نیک آگاه گردیده، یادداشتی در آن باره به نزد ناظم‌الاسلام نویسندهٔ تاریخ بیداری فرستاده ما نیز همانرا در اینجا میآوریم. چنین مینویسد:

یک روز محمد علی میرزا که آن ایام تازه ولیعهد شده بود بنده را خواسته تلگرافی از مرحوم میرزا علی‌اصغر خان امین‌السلطان نمود که سه نفر مقصر از اسلامبول می‌آورند سی نفر سوار بفرستید در آواجق چالدران که سر حد ایران و عثمانی است مقصرین را تحویل گرفته به تبریز بیاورند بنده هم رستمخان قراجه‌داغی را با سی سوار روانه نموده رستمخان قریب یکماه در سر حد معطل شده از حضرات خبری نشده مشارالیه بدون اجازه به تبریز مراجعت نمود. محمد علی میرزا تلگرافی بطهران کرد که رستمخان یکماه در سرحد معطل و چون از حضرات خبری نشده مراجعت به تبریز کرده است.

از تهران جواب دادند که مقصرین این روزها بسرحد وارد میشوند معجلا رستم خان را بسر حد مراجعت دهید مجدداً رستم خان را روانه کردیم بنده هم نمیدانستم که این مقصرین کیها هستند و تقصیرشان چیست.

دو سه دفعه هم از محمد علی میرزا تحقیق کردم گفت منهم نمیدانم ولی محققاً میدانسته چون از بنده ظنین بوده نمیخواست بگوید و از اینجا سوء ظن او که حسن ظن بوده معلوم میشود حضرات را که وارد مرند دو منزلی تبریز نمودند محض احتیاط که مبادا اسباب فرار یا استخلاص آنها فراهم بیاید اسکندرخان فتح‌السلطان کشیک‌چی باشی خود را هم با جمعی سوار بمرند فرستاد که در معیت رستمخان با هم باشند.

همچنین چون بنده نایب‌الحکومه بودم و اختیار محبوسین انبار دولتی را داشتم حضرات را بمن نداد. خود محمد علی میرزا خانهٔ در محلهٔ ششکلان داشت بجهت ناتمامی تعمیرات عمارت دولتی در همان عمارت و خانهٔ مخصوص خود می‌نشست شبانه بدون اطلاع بنده حضرات را وارد نموده و در خانهٔ اختصاصی خود حبس نمود که بنده هم نتوانستم آنها را ملاقات و از حال آن بیچاره‌ها مطلع شوم.

در این بین از پارهٔ جاها لازمهٔ تحقیقات را نموده و در صدد استخلاص آنها بر آمدم حتی بیکی از قراولها ده تومان داده قلمدان و کاغذی بحضرات رساندم که از محبس بمرحوم میرزا آقای مجتهد پسر مرحوم حاجی میرزا جواد آقا و سایر علماء کاغذ التجاء نوشته و استخلاص خود را بخواهند و آنها هم بعلماء کاغذ نوشته توسط همان قراول کاغذ ها بعلماء رسید بنده هم خیلی طالب و مایل بودم که با حضرات ملاقاتی کنم یک روز وقت غروب نمیدانم برای چه کاری از دارالحکومه بخانه محمد علی میرزا رفته دیدم تنها در اطاق کتابی میخواند به بنده هم اجازه جلوس داده گفت این کتاب را یکی از این سه نفر محبوس که اسمش میرزا حسنخان است برای ایران قانون نوشته کتاب را داد دست بنده من هم چند سطری خوانده بعد گفت شما این محبوسین را ندیده‌اید جان من امشب بمحبس رفته آنها را استنطاق کنید گفتم باین شرط میروم که یکنفر با من بیاید خودتان هم در پشت در ایستاده هر چه صحبت میکنم بشنوید قبول کرد محمدعلی میرزا و بنده و اسکندرخان فتح‌السلطان و میرزا قهرمانخان نیرالسلطان رفتیم به محبس خودش پشت در ایستاد ما سه نفر وارد محبس شدیم دیدم این بیچاره‌ها تازه از نماز فارغ و هنوز خلیلی را بپایشان نگذاشته و سه نفری صحبت میکنند فتح‌السلطان و میرزا قهرمانخان

روبروی آنها نشسته بنده محض اینکه نمیخواستم محمد علی میرزا حال

پ ۳۸[۴]

ملالت مرا ببیند گوشهٔ محبس نشسته محمد علی میرزا هم از سوراخ

در نگاه میکرد فتح‌السلطان و میرزا قهرمانخان با حضرات بنای صحبت گذاشتند بعد از ربع ساعت گفتم منهم میخواهم با شما قدری صحبت کنم گفتند شما میرزا محمود خان حکیم فرمانفرما هستید گفتم می بینید که لهجهٔ من ترکی و یکی از نوکرهای ولیعهدم قوطی سیگار خود را در آورده بهر یک یک سیگار تعارف نموده خودم هم سیگاری دست گرفته مشغول صحبت شدیم با ایما و اشاراتی که لازم بود حضرات حبسی مرا شناختند صحبت از مرحوم آقا سید جمال‌الدین انداختم که در کجا با او آشنا شدید گفتند در استانبول برای اتحاد اسلام مجلسی تشکیل شده بود و ایشان رئیس بودند ما هم از اعضای مجلس در آنجا آشنا شده‌ایم بنده صحبت را کشیدم بفواید اتحاد اسلام و نتیجهٔ آن که برای اسلام حاصل میشود.

و خیلی در این خصوص صحبت کردیم حضرات بنده را خوب شناختند دیدم این بیچاره‌ها دور نیست بعض صحبت‌ها کنند که مضر حال آنها باشد بنده مخصوصا صحبت را پرت نموده نمیخواستم صحبت دیگری بمیان بیاید در آخر گفتم که ناصرالدین شاه را برای چه کشتند شیخ احمد گفت بسکه نوشتند دادند دستش و قبول نکرد کشتند بنده هم پا شدم شیخ احمد گفت خواهش دارم بقدر نیمساعتی هم تشریف داشته باشید که صحبت نماییم بیچاره‌ها نمیدانستند که محمد علی میرزا پشت در ایستاده و من طفره میزنم گفتم چون من روماتیسم دارم و هوای زیر زمین رطوبتی است نمیتوانم زیاد تر از این بنشینم گفتند از ولیعهد خواهش میکنیم که فرداشب یا پس فردا شب اطاق خشکی قرار دهند که شما هم تشریف بیاورید قدری صحبت نماییم گفتم چه عیب دارد اگر ولیعهد اجازه بدهد حاضرم همینکه پا شدم شیخ احمد گفت میدانی این چه زنجیریست که گردن ما زده‌اند اگر میدانستید این زنجیر را از طلا درست نموده روزی یک مرتبه بزیارت آن می آمدید من هم واقعاً خون بسرم زده از حال طبیعی خارج شده بودم گفتم من میدانم اگر بعضی ها هم بدانند همین حرف تا مدتی که در تبریز بودم بکلی محمد علی میرزا از من سلب اطمینان نموده و مرا دچار چه صدماتی نمود بعد از اینکه از محبس بیرون آمدیم محمد علی میرزا گفت که استنطاق شما همه از اتحاد مسلمین دنیا و علمی بود گفتم بلی در اول استنطاق باید به پختگی حرف زد که طرف مقابل را از خود دانسته در استنطاق دویم و سوم هر چه در دل دارند بگویند.

بنده با نهایت افسردگی رفتم منزل و همه را در تدارک چارهٔ استخلاص و فکر نجات آنها را میکردم یکی دو مجلس هم بأمر حوم میرزا آقای امام جمعه و مرحوم حاجی میرزا موسی ثقةالاسلام در باب حضرات مذاکراتی بمیان گذاشتیم که روز اربعین مردم را وادار به استخلاص و توسط آنها بطهران نماییم چند روز از این مقدمه گذشت صبح زود بمن خبر آوردند که حضرات را شب تلف کردند فوراً بی‌اختیار رفتم نزد محمد علیمیرزا قبل از اینکه بنده عنوان کنم گفت که شب حسین قلیخان عموزادهٔ امیر بهادر مأموراً با دستخط شاه از طهران رسید که حضرات را تلف و سر آنها را بتهران بفرستم منهم مجبور باطاعت بودم گفتم بنده که نایب الحکومه هستم اقلا میخواستید به بنده بفرمایید گفت اجازه نداشتم که قبل از وقت بگویم. باری دو از شب رفته در خانه اختصاصی خودش زیر درخت نسترن یکی یکی بیچاره‌ها را آورده سر بریده در صورتیکه خودش هم در بالاخانه نشسته و تماشا میکرده سر هر سه را بریده بعد پوست سر آنها را کنده پر از کاه نموده همان شب بتوسط حسین قلی خان بطهران فرستاده بود سر ها را هم فرستاده بود توی رودخانه که در وسط شهر میگذرد زیر ریکها پنهان کرده بودند.

فردای همان شب که بچه ها توی رودخانه بازی میکردند سر های بی پوست از زیر ریگ در آمده به بنده اطلاع داند فوراً فرستادم سر هارا در جایی دفن نموده در صدد پیدا کردن نعش آن شهدا افتادم معلوم شد که نعشها را همان شب برده در داغ‌بولی زبر دیوار گذاشته دیوار را هم روی نعش‌ها خراب کرده‌اند شب دویم نایب عبدالله آدم خود را با چند نفر محرمانه فرستادم نعشها را در آورده و سرها را هم بردند غسل داده و کفن نموده در قبرستان همان محله دفن کردند. تا اینجاست یادداشت وزیر اکرم.

اینان را که کشتند چنین گفتند: «سه تن بابی می‌بودند». دیگران را که می‌کشتند این نام را مینهادند چه رسد بکسانی که دو تن از ایشان زمانی از شناختگان بابیان می‌بوده‌اند. ولی کسان بسیاری داستان آنانرا دانستند و سخت آزرده گردیدند، و چند سال دیرتر که آزادیخواهانی پیدا شده و بکوششهایی برخاستند، همیشه نامهای آنان را بزبان داشتندی و یکی از بیدادگری قاجاریان همین را شمردندی.

داستان نان یکی از گرفتاریهای زمان خودکامگی انبار داری بوده که همیشه دیه دارانی گندم و جو را نفروختندی تا نان کمیاب و گران شدی، و آنگاه ببهای بیشتر فروختندی. این کار، در سالهای پیش از مشروطه در آذربایجان رواج بسیار یافته بود و بیشتر دیه داران از ملایان و اعیانها و بازرگانان بآن می‌پرداختند، و دولت که می بایست جلو گیرد، نمیگرفت. زیرا خود محمد علی میرزا دیه میداشت و او نیز از گرانی غله بهره‌مند میگردید.

در نتیجه این، نان همیشه کمیاب و جلو نانواییها پر از انبوه زن و مرد بودی، که فریاد و هیاهوی آنان از دور شنیده شدی.

این یک گرفتاری برای مردم کمچیز شده بود و چند بار آشوبی پدید آورد که یکی از آنها آشوب خونین سال ۱۲۷۷ (۱۳۱۶) و تاراج خانه‌های نظام‌العلماء و علاءالملک و دیگران بود. در اینسال نان کمیاب تر و سختی مردم بیشتر بود، و سید محمد یزدی که آنزمان تازه به تبریز آمده بود و در مسجد ها و روضه خوانیها بمنبر میرفت و از انبار داران بدگویی میکرد و باد بآتش خشم مردم میزد. در نتیجه اینها و برخی دستهایی که در میان بود کسانی جلو افتادند و بازار ها بسته گردید و مردم در سید حمزه گرد آمدند و بفریاد و ناله پرداختند.

امیر نظام گروسی که پیشکار آذربایجان می‌بود خواست با پیام و سخن

پ ۳۹[۵]

آشوب را فرو نشاند نتوانست. در اینمیان نام نظام‌العلماء بزبانها افتاده

و چنین گفته میشد نانوایانی برای خریدن گندم بنزد او رفته‌اند و او نخواسته بفروشد، و بدگویی بسیار از خاندانش کرده میشد. این بود روز دوم مردم آهنگ خانه او کردند و گرد آن را گرفتند. نظام‌العلماء و کسانش از پیش دانسته و تفنگچی آماده کرده بودند و اینان بشلیک برخاستند و چنانکه گفته میشد بسیاری از مردم تیر خورده و از پا افتادند. ولی مردم پراکنده نشدند و از اینسو نیز تفنگچیانی پیدا شده و بجنک پرداختند و چند تن را نیز اینان زدند. همچنین بکینه ملایان، چند تن از طلبه‌ها را که از درس باز می‌گشتند و آگاهی از هیچ کاری نمیداشتند دستگیر کرده سنگدلانه سر بریدند.

شبانه نظام‌العلماء و برادرانش بیاری شادروان حاجی میرزا موسی ثقةالاسلام راهی پیدا کرده با خاندانهای خود بیرون رفتند، و فردا مردم بخانه های ایشان ریخته همگی را تاراج کردند و افزار و کاچال فراوان بردند، و پس از این کار ها بود که محمد علی میرزا بچاره جویی برخاست و بامیر نظام دستور پراکندن مردم را فرستاد. این پیش آمد در مرداد ۱۲۷۷ (ربیع الثانی ۱۲۱۶) بود.

چنین پیداست که او را کینه از علاءالملک و دیگران (برادر نظام‌العلماء) در دل میبوده، و خود در این داستان دست میداشته و کینه جویی میخواسته.

پس از تاراج خانه ها مردم پراکنده شدند و آشوب فرو نشست. ولی بکمی نان در بازار و سختی زندگانی مردم بینوا چاره‌ای کرده نشد، و این گرفتاری میبود تا جنبش مشروطه‌خواهی پیش آمد و بیگمان یکی از انگیزه های آن، این را باید شمرد.

سه چهار سال پیش از مشروطه را، من خود بیاد میدارم. این زمان بزرگ میبودم و گاهی ببازار میرفتم و انبوهی زنان و مردان را در جلو دکانها با دیده میدیدم.

در سالهاییکه از آسمان باریده و از زمین روییده و غله بفراوانی بدست آمده بود، مردم میبایست نان را با رنج و اندوه بدست آورند. زنان بیوه بچه های خود را در خانه گزارده برای گرفتن نان چهار و پنج ساعت در جلو دکان بایستند. مردان کارگر تا شام کوشیده و پولی بدست آورده و از نیافتن نان تهیدست بخانه باز گردند.

در آن زمان در آذربایجان مردان خانه‌دار و آبرومند از بازار نان نخریدندی، و یکی از شرطهای خانه داری نان در خانه پختن را شمردندی. نانواییها در بازار بیش از همه برای کمچیزان و بینوایان بودی، و آنان هم با این رنج و سختی دچار میبودند.

نانوایان در سایه پشتیبانی محمد علیمیرزا بمردم چیرگی می نمودند و بدرفتاری می‌کردند، و از اینکه مردم را نیازمند خود میدیدند از چند راه بیدادگری نشان می‌دادند. زیرا از یکسو بهای نان را بالا برده گران میفروختند، و از یکسو نان را ناپخته بیرون آورده و جز آرد چیز های دیگر بآن میآمیختند، و پس از همه بجای یکمن، سه چارک بلکه کمتر میدادند. نانوایان آشکاره گفتندی: «یکمن ما سه چارک است مردم بدانید».

بیاد میدارم نانوایی میخواست بکربلا رود و برای آنکه پولش «حلال» باشد همین را بمردم میگفت، در جایی که اینهم دروغ میبود و چنانکه مردم میگفتند، از سه چارک هم کمتر میداد.

این زمان کم فروشی خود یکی از گرفتاریها میبود. چون کسی جلو نمیگرفت و سنگی در میان نمیبود، نه تنها نانوایان، همه دکانداران کم میفروختند. ولی آنچه بمردم گران میافتاد کم فروشی نانوایان میبود. زیرا نانی را که با بهای گران و رنج فراوان بدست میآوردند، بجای یکمن سه چارک یا کمتر میگرفتند.

اینها از چند راه مایه بیداری مردم میشد: از یکسو از محمد علی میرزا که پادشاه آینده کشور خواستی بود نومید و بیزار میگردیدند، و از یکسو از ملایان که در انبارداری همدست دیگران میبودند دلسرد میشدند. رویهمرفته باندیشه زندگانی نزدیکتر میگردیدند و کم کم این در مییافتند که خود باید بچاره کوشند.

از ملایان نخست امامجمعه، و سپس مجتهد بانبارداری شناخته میبودند. مجتهد خود بیزاری نمودی و گناه را بگردن پسرش حاجی میرزا مسعود انداختی. ولی امامجمعه باین پرده‌کشی هم نیاز ندیدی.

کشته شدن جعفر آقا شکاک در سال ۱۲۸۴ (۱۳۲۳) بهنگامیکه مظفرالدین شاه در اروپا میبود و محمد علیمیرزا در تهران عنوان «نایب السلطنگی» میداشت در تبریز یک داستان شگفتی رخ داد که اگر چه بجنبش مشروطه پیوستگی نزدیکی نمیدارد، چون با رشته تاریخ و داستانهایی که در سال‌های دیرتر رو داده پیوستگی میدارد، و خود یکی از پیش آمدهایی بود که از ارج دولت در نزد مردم بسیار کاست، از اینرو آن را در اینجا مینویسیم:

ایل شکاک از کردانیند که در نزدیک خاک عثمانی نشیمن دارند. سران اینان هر زمان فرصت دیدندی با دولت نافرمانی کردندی و بتاخت و تاراج برخاستندی. در اینزمان‌ها، از چند سال باز، محمد آقا سر آن ایل و پسرش جعفر آقا نافرمانی مینمودند و از تاخت و تاز باز نمیایستادند. نظام‌السلطنه که پس از رفتن محمد علیمیرزا بتهران، به پیشکاری آذربایجان آمده بود بجعفر آقا زینهار داد و او را بتبریز خواست. جعفر آقا با هفت تن از برگزیدگان کسان خود، که یکی از ایشان میرزا نام داییش میبود، آمد، و نظام‌السلطنه با او مهربانی نمود.

چون اینزمان در قفقاز گرماگرم جنک ارمنی و مسلمان میبود و آگاهیهایی که از آنجا میرسید در تبریز مردم را میشورانید و در اینجا نیز هر زمان بیم آشوب میرفت چند روزی نگهداری ارمنستان را باو سپرد که با کسان خود بگردد و اگر آشوبی رخ داد جلو مردم را گیرد.

تا چندی آنان در شهر میبودند و همچنان با تفنگ و فشنگ میگردیدند، و چون از بازارها یا کوچه‌ها میگذشتند مردم بتماشا میایستادند.

ولی یکروز ناگهان آواز افتاد که جعفر آقا را کشته‌اند و کسان او شلیک کنان گریخته و چند کس را با تیر زده‌اند، و در شهر تکانی

پدید گردید. چگونگی این بوده که محمد علیمیرزا از تهران، با تلگراف

پ ۴۰

میرزا آقاخان کرمانی

دستور بنظام‌السلطنه فرستاده که جعفر آقا را بکشد، و او چنین درست کرده که محمد حسینخان ضرغام را که از سرکردگان سواران قره‌داغ بود بسرای خود خوانده و نیز بچند تن از فراشان و دیگران تفنگ و تپانچه داده و در زیر زمینی های سرای آماده گردانیده، و پس از آن جعفر آقا را بآنجا خوانده.

جعفر آقا بی آنکه بد گمان باشد با کسان خود در آمده، و آنان را در حیاط در پایین گزارده، و خود برای دیدن نظام‌السلطنه از پله ها بالا رفته. فراشان او را باطاق کوچکی راه نموده‌اند. ولی همینکه نشسته ضرغام تفنگی بدست، از روزنه او را نشانه گردانیده. جعفر آقا جسته و افتاده و جان سپرده.

کسان او در پایین، همین که آواز تیر شنیده‌اند چگونگی را دریافته‌اند، و شلیک کنان از پله‌ها بالا رفته‌اند. فراشان گریخته‌اند، و آنان خود را بسر کشته جعفر آقا رسانیده و چون او را بیجان یافته‌اند، نایستاده و باندیشه رهایی خود افتاده‌اند، و پنچره‌ای را باز کرده و از آنجا یکایک بالا خزیده و خود را به پشت بام رسانیده‌اند، و از آنجا نیز خود را بکوچه رسانیده و شلیک کنان راه افتاده‌اند، و بهر کسی رسیده اند زده اند و از شهر بیرون رفته اند. کسان نظام‌السلطنه بیش از این نتوانسته‌اند که دو تن از ایشان را بزنند (یکی را در حیات و دیگری را بهنگام خزبدن به پشت بام)، و دیگران جان بدر برده‌اند.

این داستان از هر باره شگفت آور بود، و از ارج کارکنان دولت بسیار میکاست: از یکسو زینهار شکستن و کسی را به نیرنگ کشتن، و از یکسو کار نادانستن و در برابر چند تن کرد ناتوانی نشان دادن. آنگاه مردم از پایان کار می‌اندیشیدند که با آن ناتوانی دولت مایه ریخته شدن خون هزاران بیگناه خواهد گردید و کردان بخونخواهی سر بر آورده بتاخت و تاز خواهند بر خاست.

کشته جعفر آقا را با آن دو تن آوردند، و در عالی قاپو آویزان گردانیدند. من اینهنگام بمکتب میرفتم، و با دو سه تن از شاگردان تماشا رفتیم. هر سه را سرنگون آویزان کرده بودند.

اما آن کردان که رفته بودند نظام‌السلطنه یکدسته سوار از دنبالشان فرستاد که در ارونق بایشان رسیدند، و آنان دلیرانه بجنک ایستادند و بنگهداری خود کوشیدند، و در میان زد و خورد زیرکانه اسبهایی از اینان بدست آوردند و بر نشسته از میان رفتند، و این نمونه دیگری از سستی کار های دولت بود.

محمد آقا پدر جعفر آقا باین دستاویز بار دیگر بنافرمانی برخاست و آشوب فراهم گردانید، و چون در اینهنگام گفتگوی مرزی با عثمانی پیدا شده و رنجشهایی میان دو دولت میبود، او فرصت شمرده باستانبول رفت و در آنجا از دولت نوازش یافت و لقب پاشایی گرفت و بکار هایی میکوشید. ولی در سایهٔ پیش‌آمدی باو بدگمان گردیدند و آنچه داده بودند پس گرفتند و او کاری نتوانست. لیکن خواهیم دید که پسر دیگرش اسماعیل آقا یاسیمگو بچه کارهایی برخاست.

جنگ ارمنی و مسلمان در قفقاز گفتیم جنگهای ترانسوال و انگلیس، و روس و ژاپون، که در سالهای پیش از مشروطه رخ می‌داد و روزنامه‌های فارسی داستانهای آنها را مینوشتند، در همه جا مایه بیداری ایرانیان میشد. و نیز شورش روسستان و جنبش آزادیخواهان آنجا، و کوششهای بس شگفتیکه مینمودند مردم را تکان میداد. در آذربایجان گذشته از اینها، جنک مسلمان و ارمنی در قفقاز، مایه تکان و بیداری میبود.

این جنک را – یا بهتر گویم این خونریزی را – کینه توزی برخی از ارمنیان پیش آورده بود، و چنانکه گفته میشد دولت روس نیز بآتش آن باد میزد. زیرا در نتیجه شکستی که آن دولت را پیش آمده و شورش و آشوب در بیشتر جا ها رخ داده بود، بیم شورش قفقازیان نیز میرفت، و دولت برای جلوگیری از چنان پیش آمدی، و برای سرگرمی مردم، بودن چنین جنگی را در میان مسلمانان و ارمنیان نیک میشمرد.

نخست در ماه بهمن ۱۲۸۳ در باکو جنگی برخاست. بدینسان که روز یکشنبه سی‌ام آنماه (۱۴ ذی‌الحجه ۱۳۲۲)، ارمنیان آقارضی نامی را که از یکخاندان توانگری و خود جوان نیکی میبود کشتند، و از همانجا خونریزی آغاز گردید، و چهار شبانه روز با سختی در میان میبود. دسته‌های انبوهی از دو سو، با گناه و بیگناه، کشته شدند، و چند کاخ بلند و بزرگی خوراک آتش گردید. سرانجام بکوشش حاجی زین‌العابدین تقیوف و شیخ‌الاسلام و دیگران آرامش و آشتی ولی دلها از کینه پاک نمی بود، و چند زمانی نگذشت که بار دیگر خون ریزیهای سختی، چه در باکو، و چه در دیگر شهر های قفقاز، در گرفت و خدا میداند که تا چه اندازه مردان و زنان کشته شدند.

روزنامه‌های فارسی این داستانها را مینوشتند. روزنامه تربیت هواداری از ارمنیان مینمود و حبل‌المتین و روزنامه‌های دیگر پشتیبانی از مسلمانان نشان میدادند. این داستان در همه جا بمردم گران می‌افتاد. ولی در آذربایجان بویژه در تبریز، بدیگر گونه می‌هنایید. زیرا گذشته از نزدیکی میانه قفقاز و آذربایجان، و گذشته از دلبستگی که آذربایجانیان را بقفقاز میبود، چون گروه انبوهی از مردم اینجا در قفقاز می‌بودند، و چنین آگهی میرسید که ارمنیان در کشتن مسلمانان، جدایی میانه ایرانیان و دیگران نمیگزارند – اینها مردم را سخت ناآسوده میگردانید.

بیم میرفت که در اینجا نیز خونریزی رو دهد، ولی نگهبانی دولت و جلوگیری برخی از علماء و رفتار دور اندیشانه سران ارمنی جلو را گرفت. ارمنیان خودرا ایرانی میخواندند و از رفتار همجنسان خود در شهرهای قفقاز بیزاری مینمودند، و بعلماء نزدیک رفته دلهای آنان را بسوی خود میگردانیدند، تا آنجا که چون در همان هنگام‌ها شیخ حسن مامقانی در نجف مرد و در شهرهای ایران برای او ختم میگزاردند، در تبریز ارمنیان نیز همدردی نمودند و در مسجد قلعه‌بیگی که در ارمنستان است ختم گزاردند.

بدینسان در اینجا جنگی رو نداد. در سال ۱۲۸۵، یکماه کما بیش، پیش از داستان مشروطه، یک روز آوازی افتاد و مردم بازار را بستند و نزدیک بود رشته از دست رود. لیکن باز علماء و دولت جلو گرفتند.

در این جلوگیری یکی از پیشگامان امامجمعه میبود که بنگهداری از ارمنیان میکوشید، چندانکه این رفتار او مایه دل آزردگی قفقازیان گردید و روزنامه‌های آنجا زبان بگله و بدگویی باز کردند.

باری این پیش آمد بتکان و بیداری مردم بسیار میافزود، و آنچه

بیش از همه مایه پندآموزی گردیده و بزبانها افتاده بود اینکه در آن

پ ۴۱

شیخ احمد روحی

خون ریزی، در باکو و دیگر جاها، چند هزار تن ایرانیان بیگناه، از بازرگانان و کارگران و دیگران کشته شدند، و دولت ایران هیچ پروا ننمود و بگفتگویی درباره آنان بر نخاست. همین یکی بمردم بسیار گران میافتاد و اندازهٔ بی‌پروایی و بیکارگی دولت قاجاری را نیک هویدا میگردانید.

در همانسالها در آذربایجان یکداستان دیگری رخ داده بود، و آن اینکه یک مسیونر انگلیسی در میان تبریز و ارومی کشته شده و کشنده او شناخته نگردیده بود. دولت انگلیس پافشاری نشان داد، و دیر زمانی گفتگوی آن در میان میبود و کسان بسیاری رنج میدیدند، تا سرانجام پنجاه هزار تومان خونبهای او داده شد.

مردم آن داستان را با این پیش آمد قفقاز بسنجش گزارده، و از اینکه خون هزاران ایرانی بیگناه ریخته شده بود و دولت در برابر آن جز خاموشی و بیپروایی نمی‌نمود سخت خشمناک و نومید میگردیدند.

بدیهای محمد علی میرزای ولیعهد در این میان حال و رفتار محمد علیمیرزا خود انگیزه دیگری برای بیداری و بیزاری مردم میبود. این مرد که پادشاه کشور خواستی بود، گرایش بسیاری بروسیان از خود نشان میداد، و یکجوان بسیار زیرک روسی بنام «شاپشال» بعنوان آموزندهٔ زبان روسی در نزد او میزیست که خود آموزندهٔ همه کارهای او میبود.

گرایش او بروسیان تا آنجا رسید که پیکره‌ای با رخت «قزاقی» از خود برداشته بیباکانه آن را بدست مردم داد. مردم میاندیشیدند آینده کشور، با چنین کشورداری چه خواهد بود؟!.. از پادشاهان قاجاری کسی بحال و رفتار این نبوده.

ایرانیان قرنها با خودکامگی زیسته و بدژرفتاری و ستمگری فرمانروایان خو گرفته بودند، و با این همه از بدرفتاری‌های این سخت میآزردند.

جوان آزمند، با همه داراک بسیار و جایگاه بلند، از مردم پول در مییافت. از کسانی وام گرفته نمیپرداخت، و ستمگرانی این خوی او را شناخته و با دادن پولهایی و یا از راه دیگری، باو نزدیکی جسته و بپشتگرمی یاوریهای او در ستمگری با مردم اندازه نگه نمیداشتند. من برای نمونه دو داستانی را در اینجا مینویسم:

حاجی محمد تقی صراف که در تهران و تبریز خانه و حجره میداشت و سرمایه بزرگی اندوخته بود با دادن پولهایی بمحمد علیمیرزا از نزدیکان او میشود، و از دولت زمینهای «خالصه» لاکه دیزج[۶] را میخرد، و بدستاویز آن بزمینهای دیگران نیز دست مییازد. حاجی عباس لاکه دیزجی که خود پیرمرد دلیری میبود و یک پسر جوانی میداشت در برابر او ایستادگی نموده بنگهداری زمینهای خود میکوشد و پسر او کسان حاجی محمد تقی را کتک میزند. حاجی محمد تقی این را بمحمد علیمیرزا میگوید، و او دستور میدهد پسر حاجی عباس را گرفته بانبار میفرستند و زمینها را با زور گرفته بدست حاجی محمد تقی میسپارند. حاجی عباس رام نشده و از کوشش باز نمیایستد، و قباله و سندیکه میداشت بدست گرفته بخانه‌های علما میرود و دادخواهی میکند، و چون میبیند نتیجه نداد روزی چند قفلی برداشته بدر های مسجد های مجتهد و میرزا صادق و دیگران میرود و بهر یکی قفلی میزند، باین عنوان که در شهریکه باین آشکاری ستم میکنند، نخست باید بجلوگیری از ستم کوشید. ملایان پاسخ میدهند ما را توانایی نیست که جلو ستمگران را گیریم، ولی اگر کسی بپرسد ما راستی را نویسیم. حاجی عباس پرسشنامه‌ای درست میکند و ملایان هر یکی پاسخی مینویسند، گفته میشد میرزا صادق آقا نوشته: «اگر غصب املاک حاجی عباس درست است پس غصب فدک نیز درست بوده». حاجی عباس آن نوشته را برداشته بعالی قاپو میرود و بهنگامیکه محمد علیمیرزا از اندرون بیرون می‌آمده فریاد بداد خواهی بلند میکند. محمد علیمیرزا او را بجلو میخواند و چگونگی را میپرسد. حاجی عباس دادخواهی کرده و آن نوشته را میدهد. محمد علیمیرزا بر آشفته آن را دور میاندازد و دشنامهایی بحاجی عباس میشمارد. حاجی عباس میگوید: تو بجای نوهٔ منی، چه شایسته است که دشنامم دهی؟.. محمد علیمیرزا بخشم افزوده میگوید او را بگیرند و بند کنند و از آنسوی دستور می دهد پسرش را از انبار میآورند و در برابر چشم بدر بشکنجه میپردازند. بدینسان که روغن بپاهای او مالیده روی آتش میگیرند و پایهای او را میسوزانند. بیچاره جوان از این آسیب بدرود زندگی میگوید. حاجی عباس در انبار میبود تا روزیکه با دیگر زندانیان برای کار کردن در گلکاری های دولتی بیرونش آورده بودند فرصت جسته میگریزد و خود را بخانه حاجی میرزا جواد مجتهد میرساند و بستی مینشیند، و در آنجا میبود تا جنبش مشروطه‌خواهی پیش آمد و او نیز بدیگران پیوست.

داستان دوم: سید محمد یزدی که نامش را بردیم، چون عمویش سیدعلی از علمای بنام میبود و سالها که در تبریز مینشست باندرون محمد علیمیرزا برای دعا و مانند این میرفت، این نیز به نزد محمد علیمیرزا راه یافته و یکی از نزدیکان او گردیده و در اندک زمانی داراکی اندوخته بود. در همانسال ها میرزا حسن‌خان صدرالوزاره نامی از توانگران تبریز درگذشت و از او فرزندانی از کوچک و بزرک باز ماند. سید محمد یکی از خانه های او را خرید، و چون از چگونگی کارهای آنخاندان آگاهی یافت که رشته کارهای «صغیران» در دست مادر ایشانست و پول و داراک بسیار میدارند، شبی با نردبان از پشت بام خانهٔ ایشان فرو رفت و خودرا بسر بالین آن زن رسانید، و بهر زبانی بود او را رام گردانیده زن خود کرد (عقد خواند)، و بدینسان رشته داراک او و فرزندانش را بدست گرفت و با زور بداراک دیگران نیز چنک انداخت. دکانها و گرمابه و پول هر چه بود از آن خود گردانید، و چون از نزدیکان محمدعلیمیرزا می‌بود کسی نتوانست جلو گیرد، و می‌بود تا پس از مشروطه دختر بزرک صدرالوزاره این داستان را به روزنامه ها نوشت و از انجمن ایالتی داد خواست، و انجمن کسانیرا فرستاد تا دست سید محمد را از داراک ایشان کوتاه گردانید.

داستان دشمنی حاجی میرمناف صراف و دیگر سیدهای دوچی را با محمد علیمیرزا خواهیم دید. انگیزه این آن بود که محمد علیمیرزا پولهایی از حاجی میرمناف گرفت و پسر شانزده سالهٔ او را سرتیپ گردانید. حاجی میرمناف با کسی گفتگویی درباره دیهی می‌داشت و محمد علیمیرزا هر زمان از یکسو پول میگرفت و هواداری از آن مینمود.

اینهاست نمونه ستمگری‌های محمد علیمیرزا و نزدیکان او. با این بدیها و ستمگری‌ها نمیخواست که کسی گله‌ای کند و یا بدی گوید، و یک گروه راپورتچی در میان مردم پراکنده گردانیده بود که اگر کسی سخنی گفتی یا گله‌ای کردی باو آگاهی دادندی. مردم چندان ترسیده بودند که در خانه‌های خود هم از گفتگو خودداری مینمودند.

پ ۴۲

جعفر آقا شکاک با کسان خود

باین بدیهای او باید افزود نمایشهای دیندارانه او را. زیرا همه ساله در دههٔ محرم تکیه بر پا کردی، شب عاشورا با پای برهنه بکوچه‌ها افتاده بچهل مسجد شمع بردی، در رمضان در یکی از سه روز «احیا» بمسجد حاجی شیخ محمد حسین آمده در پشت سر او نماز خواندی، کتاب های دعا بچاپ رسانیدی.

همانسال که مشروطه برخاست، در محرم آن، حاجی شیخ محمد حسین یک «روایت» نوینی (یک نسخه نوینی) از زیارت عاشورا پیدا کرده بوده. محمد علی میرزا با شتاب آنرا در چاپخانهٔ ویژهٔ خود بچاپ رسانید و میان مردم پراکنده گردانید.

کوشندگان تبریز بدینسان زمینه برای جنبش مردم در تبریز آماده میگردید. در سالهای بازپسین، در اینجا هم کسانی پیدا شده بودند که معنی کشور و زندگانی توده‌ای را میفهمیدند، و از چگونگی کشورهای اروپا آگاه میبودند و آرزوی کوششی را برای برداشتن خودکامگی میکردند، و اینان کم‌کم یکدیگر را شناخته و دسته‌ای گردیده و بکوششهایی می‌پرداختند. ما از آنان کسانیرا میشناسیم و کسانیرا هم نامهاشان شنیده‌ایم، و اینک آنچه میدانیم در اینجا میشماریم:

میرزا خداداد حکاکباشی، برادرش میرزا محمود، سید حسن تقی‌زاده، میرزا سید حسینخان (عدالت)، سید محمد شبستری (ابوالضیاء)، سید حسن شریفزاده، میرزا محمد علی خان تربیت، حاجی علی دوافروش، میرزا محمود غنیزاده، حاجی میرزا آقا فرش فروش، کربلایی علی مسیو، حاجی رسول صدقیانی، میرزا علیقلیخان صفروف، آقا محمد سلماسی، جعفر آقا گنجه‌ای، میرزا علی اصغر خویی، میرزا محمود اسگویی، مشهدی حبیب[۷].

اینان با همراهان دیگرشان که ما نمیشناسیم، هر یکی از راه دیگری بیدار شده بودند، و کسانی از ایشان، که تقیزاده و شریفزاده و ابوالضیاء و تربیت و عدالت و صفروف باشند، دانش نیز اندوخته و برخی از زبانهای اروپایی را میدانستند و در حبل‌المتین و دیگر جاها گفتارها مینوشتند. عدالت را گفتیم که روزنامه «الحدید» را بنیاد نهاد و سپس «عدالت» را نوشت . ابوالضیاء از همدستان او بود. تقیزاده و تربیت نامه‌ای بنام «گنجینه فنون» مینوشتند.

یک دسته از اینان بر گرد سر عدالت میبودند که در خانه او نشستها بر پا میکردند و گفتگو از کشور و گرفتاریهای آن بمیان میآوردند. یکدسته که حاجی رسول و جعفر آقا و علی مسیو و میرزا علی اصغر خویی و آقا محمد سلماسی باشند نشستی میداشتند که شبنامه ها نوشته و با ژلاتین بچاپ رسانیده و میان مردم پراکنده میگردانیدند. کسانی هم جداگانه یا بهمدستی یکی دو تن بکوششهایی بر میخاستند.

بخشعلی آقا، نامی از کارکنان گمرک در جلفای روس، با اینان پیوستگی میداشت و «بیاننامه» هاییرا که آزادیخواهان روس در قفقاز پراکنده میساختند باینان میرسانید، و بکسانی از اینان که بقفقاز میرفتند یاوریها مینمود.

از علمای بزرک شادروان ثقةالاسلام با اینان همداستان میبود. این مرد با جایگاهیکه میداشت و پیشوای شیخیان میبود از خواندن مهنامه‌ها و کتابهای مصری و دیگر کتابها بیدار گردیده و از پاکدلی و غیرتمندی دلسوزی بتوده مینموده و با اینان همدستی دریغ نمیگفته.

شگفت‌تر از همه کار صفروف است که «راپورتچی‌باشی» محمد علیمیرزا میبوده که راپورتها که میرسیده از زیردست او میگذشته، و با چنین کاری خود از آزادیخواهان میبوده و با آنان همراهی و همدردی مینموده، و بهنگام خود یاوریها میکرده و آنان را از گرفتاری رها میگردانیده.

این صفروف روزنامه‌ای بنام «احتیاج» بر پا کرد که چند شماره از آن بیرون آمد. ولی چون سخنانی نوشت که بمحمد علیمیرزا ناخوش افتاد با دستور او چوب بپایش زدند و از روزنامه‌اش جلو گرفتند.

اینان یکدسته‌ای میبودند که مایه بیداریشان آگاهی از حال توده‌های اروپایی و پیشرفت آنان شده بود. از آنسوی برخی از پیشنمازان که پس از مجتهدان در پایگاه دوم ملایی شمرده شدندی، از بیپروایی محمد علیمیرزا و نزدیکان او بدین و شریعت، و از پول اندوزی و آزمندی مجتهدان بزرک، و از چیرگی مسیحیان و اروپاییان در کشور، آزرده گردیده و اندکی بیدار شده بودند. اینان نیز بپیروی از علمای تهران و دیگر جاها بتکان آمده و چند تنی با هم آشنا گردیده و دسته‌ای شده بودند، و در سال ۱۲۸۵ (۱۳۲۴) یا اندکی پیش از آن بود که اینان هم نشستی بنام «انجمن اسلامیه» بر پا کردند، که بنام روضه‌خوانی و کوشش برواج کالاهای ایرانی و جلوگیری از فزونی کالاهای بیگانه با هم نشستندی و بگفتگو پرداختندی. ما از اینان نامهای حاجی میرزا ابوالحسن چایکناری، و شیخ اسمعیل هشترودی، و شیخ سلیم، و میرزا جواد ناصح‌زاده، و میرزا حسین واعظ را میشناسیم.

جلوگیری از رواج کالاهای بیگانه یکی از کوششهای آنزمان میبود. در سایه تعرفهٔ گمرکی که گفتیم نوز با روسیان بست در اندک زمانی کالاهای روسی در ایران بسیار فزون گردیده و مایه بیم همگی شده بود. از این رو کوشندگان در همه جا بجلوگیری از آن کوشیدندی. در تهران دو سید و همدستان ایشان در نشست‌های خود چایی ندادندی و مردم را بخریدن و بکار بردن کالاهای ایرانی واداشتندی. در این باره کوششهایی از ملایان اسپهان و دیگر جاها نیز میرفت و از علمای نجف نوشته‌ها میرسید.

در تبریز هم اینان همان را عنوان کردند، ولی خود بخواست بزرگتری میکوشیدند و همراهی با کوشندگان تهران و هم‌آوازی با آنان را میخواستند.

بهنگامی که در تهران داستان مسجد آدینه و دنباله‌های آن پیش میرفت، در تبریز بدینسان دو دسته آماده میایستادند و در آرزوی هم آوازی با آنان میبودند. چیزیکه هست در تبریز فشار و جلوگیری بسیار بیشتر از تهران میبود. رفتاریکه محمد علیمیرزا در اینجا میکرد به رفتار مظفرالدینشاه یا عین‌الدوله در تهران نمیمانست.

راستی را کانون خودکامگی تبریز میبود و دشمن بزرک مشروطه و آزادی در اینجا مینشست. محمد علیمیرزا گذشته از آنکه خود را پادشاه آینده کشور میدانست و بجنبش توده هیچگونه خرسندی نمیداد، در سایه گرایشیکه بهمسایه شمالی میداشت ناخشنودی آنان را هیچگاه نمیخواست. این بود در تبریز نشسته و تنها بآن بس نمینمود که جلو تبریزیان را بگیرد و باندک تکانی میدان ندهد، بخفه کردن جنبش تهران نیز میکوشید و نیرنگها بکار میزد، و چنانکه سپس گفتگویش بمیان آمد و دانسته شد، گویا در همین روزها این، حاجی سید احمد خسروشاهی را که یکی از پیشنمازان تبریز میبود بنجف فرستاده بود که با علمای آنجا گفتگو کند و آنان را بدشمنی مشروطه برانگیزد. نیز یک پیشنماز دیگری را تهران برای گفتگو با علمای آنجا روانه گردانیده بود.

این بکارهای شاه و دیگران ارجی نمیگزاشت و چنین میخواست که خود کوششهایی کند و جنبشی را که پیش آمده بود ناانجام گزارد. گفتیم این بیاری کوشندگان برخاست و علمای تبریز را بتلگراف خانه فرستاد که آن تلگرافها را بشاه و بقم و دیگر شهرها کردند. ولی چنانکه گفتیم، این کار تنها برای برانداختن عین‌الدوله بود، و دیده میشود که استادانه آن را انجام رسانید. زیرا بنام همراهی با کوشندگان و پشتیبانی از علمای کوچنده، بآن برخاست و ملایان تبریز را بتلگراف خانه فرستاد، و چند روزی در تبریز پیشنمازان بمسجد نرفتند و نماز جماعت نخواندند، ولی همینکه عین‌الدوله برافتاد و او دل آسوده گردید بدستاویز آنکه شاه میانجیگریش را دربارهٔ علمای کوچنده پذیرفته، دستگاه را بهمزد و ملایان نیز پی کار خود رفتند، و یکی نپرسید: «پس نتیجه چشد؟!.. آیا علمای کوچنده بازگشتند یا نه؟! آیا بدرخواستهای ایشان گوش داده شد یا نه؟!..»

این از یکسو زیرکی محمد علیمیرزا و دلبستگی او را به نهان داشتن پیش آمدهای تهران نشان میدهد، و از یکسو بیارجی علمای تبریز و افزار دست بودن آنان را میرساند.

با این فشار و سخت‌گیری، جنبش در تبریز بسیار دشوار مینمود. بویژه با ناتوانی که کوشندگان را میبود. پیش‌آمدهای تهران نهان گرفته میشد و روزنامه‌ها چیزی نمینوشتند. یگانه روز نامه آزاد حبل المتین بود که آنهم خودرا افزار کار عین‌الدوله گردانیده بود. تنها آگاهی بکوشندگان یا بدیگران از نامه‌هایی میرسید که کسانی از تهران مینوشتند، و اینها نیز نهانی خوانده میشد.

جنبش تبریز در تهران فرمان مشروطه داده شده و مجلس چند گاهه برپا گردیده و «نظامنامهٔ انتخابات» نوشته میشد. ولی در تبریز و دیگر شهرها نشانی دیده نمی‌شد. کوشندگان در تکاپو می‌بودند و نشستها برپا می‌کردند. در این میان در کوی دوچی یک دستهٔ دیگری برای کوشش پدید آمده بود. رنجیدگی حاجی میر مناف را از محمد علیمیرزا نوشتیم. او از یک خاندان بزرگیکه «سادات ارزل»[۸] نامیده میشدند میبود و همگی آنان با محمد علیمیرزا دشمن شده بودند. میر هاشم که از آن سیدها و خود یکی از پیشنمازان میبود کسانی را بسر خود گرد آورده و از آنان پیمان گرفته بود که نترسند و دست بهم داده بکوشند.

بدینسان آمادگیها میرفت تا در آخرهای شهریور نامه‌هایی رسید که دربار همچنان دشمنی و ایستادگی میکند و شاه از دستینه نهادن به «نظامنامهٔ انتخابات» خودداری مینماید، و دوباره بازارها بسته شده و شور و خروشی برخاسته. از این آگاهیها کوشندگان در اینجا نیز بتکان آمدند و بر آن شدند که در اینجا نیز جنبشی نمایند، و باین کار میرهاشم و همدستان او پیشگام گردیدند. در اینجا هم بپیروی از تهران رفتن بکونسول خانه انگلیس را برگزیدند.

میر هاشم برادر خود میرستار را که از کارکنان بانک انگلیسی میبود بنام آنکه از بانک پیامی میبرد بکونسولخانه فرستاد. کونسول پاسخ روشنی نداده و گفته بود: «در تهران سفارتخانهٔ ما مردم را پذیرفت. در اینجا هم خواهیم دید چه میشود».

آنان از این پاسخ خشنودی فهمیدند و شب چهارشنبه بیست و هفتم شهریور (۲۹ رجب)، در خانه میرجلیل (یکی از سیدهای دوچی) نشستی برپا کردند. باشندگان میرهاشم، میرزا علی اکبر مجاهد، میرزا جواد ناصح‌زاده، میر جلیل خداوند خانه، میر خلیل، سید رضی، میر

حاجی آقا، میر ستار، میر ربیع، میر یعقوب، سید علی، ملا محمدعلی

پ ۴۳

ضرغام کشنده جعفر آقا با برادرش سامخان ارشد و سواران خودشان دو تن که در جلو در میانه نشسته‌اند از دست راست نخست ضرغام و دوم برادرش میباشد. این پیکره گویا دو سه سال دیرتر برداشته شده

ترکانپوری، میرزا نجفقلیخان هشترودی، محمد باقر و برخی دیگر میبودند. آقا میر باقر پسر حاجی میر جعفر اسلامبولچی از کیسهٔ خود در رفت کوشش را بگردن میگرفت.

آنشب همه را بسکالش نشستند. میرزا علی اکبر مجاهد به رفتن کونسولخانه خشنودی نمی‌نمود. لیکن پس از گفتگوی بسیار همگی آن را پذیرفتند.

فردا پیش از در آمدن آفتاب دو تن دو تن بیرون آمده آهنک کونسول خانه کردند. میر جلیل از راه جدا گردیده بمدرسه صادقیه رفت که طلبه های آنجا را با خود بیاورد. هنگامیکه رسیدند کونسول خوابیده بود، و چون بیدار شد میرزا علی اکبر و میر هاشم بنزد او رفتند و خواست خود را بمیان نهادند. کونسول پاسخ داد: «ما نتوانیم بکارهای درونی ایران در آییم، و شما را با این اندکی، نتوانیم پذیرفت. ولی اگر بازار بندد و علماء و دیگران نیز بیایند چون بنام توده است توانیم پذیرفت».

این گفتهٔ او مایه دلگیری گردید. زیرا اینان بیش از چهارده یا پانزده تن نمیبودند و ببسته شدن بازار هم امید نمیبستند، و از آن سوی اگر بیرون رفتندی همگی دستگیر شدندی. این دلگیری فزون‌تر گردید هنگامیکه میر جلیل تنها و تهیدست باز گردید و چنین دانسته شد طلبه‌ها با او همراهی ننموده‌اند. با اینهمه نومیدی بخود راه ندادند.

هنگام نیمروز شیخ سلیم و حاجی میرزا ابوالحسن چایکناری با چند تن در آمدند. از دیدن ایشان همگی شادمانی نمودند و تا نیمه حیاط بپیشواز شتافتند و از سر و روی ایشان بوسیدند. نیز کسانی از آزادیخواهان که آگاه میشدند یکتن و دو تن میآمدند. انبوه مردم آگاه نمی‌بودند و آنانکه آگاه میبودند دلیری نمینمودند. محمد علیمیرزا از چگونگی آگاه گردیده و راپورتچیان را فرستاده بود که در آن پیرامونها ایستند و آیندگان و روندگان را بشناسند.

آقا میر باقر دررفت را میپرداخت و چای و ناهار و دیگر چیزها را آماده میگردانید، و یکی از تالارهای کونسولگری را فرش گسترانید و بنشستند. در این میان مفاخرالدوله کارگزار از سوی محمد علیمیرزا آمد و چون بنشست چنین گفت: «والاحضرت اقدس از آقایان گله‌مند است. زیرا همیشه رعایت خاطر آقایان را کرده. اکنون هم اگر فرمایشی داشتند خوب بود بخود ایشان اظهار میکردند» از اینگونه سخنانی گفت. حاجی میرزا ابوالحسن پیرمرد ساده درونی میبود و از دیر کردن «حواله مستمری» خود بگله پرداخت . مفاخرالدوله خشنود گردید و چنین گفت: «من‌الساعه حواله آن را صادر میکنم. والاحضرت امر فرمودند نان را هم ارزان گردانند...» ناصح‌زاده از پایین تالار سخن او را بریده با آواز بلندی چنین گفت: «آقا چه میفرمایید؟!... چه مستمری؟!. چه نان؟!.. ما برای این چیزها باینجا نیامده‌ایم. ما آزادی میخواهیم، عدالت میخواهیم، پس از این باید در مملکت قانون جاری شود...» مفاخرالدوله که تا آن روز چنین سخنانی را نشنیده بود یکه خورد و پاسخی نتوانست و چنین گفت: «این را باید بعرض برسانم»، و برخاست و برفت.

در این میان در بازار گفتگویی افتاده و کسانی از کوشندگان آن روز بهر که رسیده چنین گفته بودند: «امروز بازار بسته خواهد شد، مردم بکونسول خانهٔ انگلیس خواهند رفت». ولی این کوشش نتیجه نداده بود و مردم از ترس محمد علیمیرزا تکانی نمییارستند.

هنگام پسین چند تن از جوانان، از آنانکه در کونسولگری میبودند بگردن گرفتند که بروند و بازار را ببندانند، و چهار تن که میر یعقوب و سید علی و میر صمد و محمد باقر بودند[۹] روانه گردیدند و چون ببازار شیشه‌گرخانه رسیدند چند تیر پیاپی شلیک کردند، و میر یعقوب قمه بدست تا نزدیکیهای بازار امیر رفت. از این شلیک و هیاهو مردم بهم بر آمدند، و چون آماده میبودند بیدرنک بازارها را بستند، و بسیاری از ایشان رو بسوی کونسولخانه نهادند.

کسانیکه میآمدند چون از چگونگی کمتر آگاه میبودند چنین نهاده شد که یکی بآنان گفتاری راند و چگونگی را بفهماند. این را ناصح زاده بگردن گرفت و به روی پله‌ها ایستاد و بمردم گفتار راند.

امروز بدینسان گذشت. امروز نام مشروطه در میان نمیبود و سخن از «عدالت طلبی» و «آزادیخواهی» میرفت. چنانکه گفتیم اینان هم آوازی با کوشندگان تهران میخواستند و چون از آنجا آگاهیهای درستی نرسیده بود نام مشروطه را نشنیده و داده شدن آن را نمیدانستند. لیکن شبانه کونسول که از پیش‌آمدهای تهران نیک آگاه میبود چگونگی را باز گفت و نام مشروطه از آنجا بمیان آمد.

فردا پنجشنبه کار برونق خود افزود. زیرا از یکسو انبوه مردم رو بکونسولخانه آوردند. کسانیکه دیروز بازار را بسته و بخانه‌های خود شتافته و باینجا نیامده بودند امروز میآمدند. کسانیکه دیروز داستانرا نشنیده بودند امروز شنیده و باینجا میشتافتند. کونسولخانه و آن پیرامونها پر از مردم میبود. مسجد صمصام خان را در آن نزدیکی فرش کردند و جایگاه دیگری برای گرد آمدن مردم پدید آوردند. از یکسو هم علمای بزرک، از حاجی میرزا حسن مجتهد و حاجی میرزا کریم امام جمعه و میرزا صادق و حاجی میرزا محسن و ثقةالاسلام و حاجی سید محمد قره‌باغی و دیگران همگی بمردم پیوستند و به مسجد صمصام خان آمدند.

امروز بازرگانان پیشنهاد کردند در رفت را بگردن گیرند و پول پردازند. نخست حاجی مهدی آقا کوزه‌کنانی پیشگام گردید. بدینسان که رو بملایان کرد و چنین گفت: «در این راه که بخرسندی و سرفرازی ایرانیان خواهد انجامید من جان و داراک دریغ نخواهم داشت و همه در رفت را خود از کیسه خواهم پرداخت.» ولی دیگران بآن خرسندی ندادند و چنین نهادند که همگی پولهایی پردازند، و برای این کار صندوقی بنام «صندوق مصارف انجمن عدالت طلبان و مشروطه خواهان اسلام» پدید آوردند که مهری برای خود داشت ورسیدهای چاپی آماده گردانید. صندوقداری را آقا میر باقر و سرکشی را حاجی محمد صادق قازانچایی و کربلایی علی مسیو بگردن گرفتند.

پ ۴۴

میرزا محمودخان حکاکباشیسید حسن شریفزادهسید حسن تقی‌زادهمیرزا محمد علی‌خان تربیت

امروز با دستور محمد علیمیرزا در دکانهای نانوایی چراغ روشن گردانیده و بهای نان را کم کردند، چون سالها در آذربایجان نان گران و کمیاب و خود مایه دل‌آزردگی مردم شده بود محمد علیمیرزا میخواست با کاستن از بهای آن از مردم دلجویی کند و از گرایش ایشان بکوشندگان جلو گیرد. کوشندگان خواست او را دریافته و کسانی را فرستادند و چراغها را خاموش گردانیدند و بمحمد علیمیرزا چنین پاسخ دادند: «درخواست ما ارزانی نان نیست. ما مشروطه میخواهیم». محمد علیمیرزا پاسخ فرستاد: در این باره میباید از تهران دستور خواهم و درخواست شما را «بحضور مبارک شاهنشاهی» تلگراف خواهم کرد.

اینان خود نیز تلگراف تهران کردند و خواست خود را باز نمودند. همچنین کونسول انگلیس بسفارتخانه خودشان بتلگراف آگاهی فرستاد. ولی پاسخ دیر کرد و ده روز بازارها بسته ماند، و مردم همچنان هر روز در مسجد صمصامخان و در کونسولخانه گرد میآمدند.

هنایش این جنبش در مردم تبریز این ده روز برای تبریز روزهای بسیار سودمندی بود که باید در تاریخ یاد آنها بماند. مردمیکه قرنها در زیر یوغ ستم و خودکامگی بسر برده، و جز کشاکشهای کیشی، و نمایشهای بیهوده محرم و صفر و مانند آن کاری نشناخته، و از معنی توده و کشور و اینگونه دانستی‌ها بیبهره مانده، و هیچگاه آزادی برای گفتگو از دردهای خود و برای گله و ناله از ستمهای درباریان نداشته بودند، کنون یکرشته سخنان سودمند نوینی دربارهٔ آبادی کشور و سرفرازی توده میشنیدند، و خود را برای هر گفتگویی آزاد مییافتند، و رویهمرفته یک آیندهٔ بسیار خوشی و درخشانی را در پیشرو میدیدند و بی اندازه خوشنود و خرسند میگردیدند.

یک کلمه گویم: این ده روز تبریز را دیگر گردانید: دشمنی سنی و شیعی زیانش را همه دانستند. کینه‌های شیخی و متشرع و کریمخانی از میان برخاست. دلها از آرزوی همدستی با یکدیگر و جانفشانی در راه توده و کشور پر گردید. در مسجد پیشوایان سه گروه زانو بزانوی همدیگر می‌نشستند و از دشمنی‌هاییکه تا آن روز کرده بودند پشیمانی مینمودند. حاجی سید محمد قره باغی پیشوای کریمخانیان بپا برخاسته چنین گفت: مردم آن دسته بندیها همه برای «جلب مرده و آواز نعلین» میبود و اینزمان باید همه را کنار گزارده در این راه خرسندی و نیکنامی ایرانیان دوش بدوش هم گام برداریم.

ارمنیان که تا آنهنگام با مسلمانان آمیزش و جوشش نکردندی، و چند ماه پیش آن بیم را از همدیگر داشته بودند، اکنون همه مهربانی مینمودند و در نهان با آزادیخواهان همدستی میداشتند.

چند فوج سرباز که در دشت شاطر انلو (در نزدیکی تبریز) لشگر گاه میداشتند، و گویا محمد علیمیرزا آنان را برای چنین روزی آماده گردانیده بود و از سربازان لخت و گرسنه جانبازی می‌بیوسید، نمایندگانی بمسجد فرستاده خواستار شدند که هم آنان بمسجد آیند و با دیگران همراهی نمایند. ولی پاسخ داده شد در آنجا که هستید، باشید و از درون دل با ما همراهی نمایید.

توانگران، از بازرگانان و دیگران، در پول دادن بصندوق «اعانه» بهمدیگر پیشی میجستند. آقا میر باقر که گفتیم صندوقدار میبود مینویسد: «از صبح تا غروب ساعتی فراغت نداشتم». چنین شور و تکانی در یک توده کمتر دیده شود. در اینجا همچون تهران زنان پا در میان نداشتند. ولی مردان شور و سهش بیاندازه نشان میدادند، و میتوان انگیزه این شورو سهش را چند چیز شمرد:

نخست: شایندگی مردم و جربزه خدادادی آنان. داستانهاییکه یک سال و دو سال دیرتر رخ داد و ما آنها را خواهیم نوشت بهترین نمونه شایندگی مردم تبریز میباشد.

دوم: بودن رهبران و پیشوایان پاکدرون و نیکی. گذشته از کوشندگان که شمردیم و کنون بیشتر آنان پا در میان میداشتند و پاکدلانه و مردانه میکوشیدند یکدسته از بازرگانان آبرومند و کاردان از حاجی رحیم آقا با کوچی، و حاجی میر محمد علی اسپهانی، و حاجی میرزا علینقی گنجه‌ای، و حاجی محمد علی بادامچی و دیگران، جلو مردم افتاده و کوشش مینمودند. جز از میرهاشم که از همان روزها خودخواهی و سودجوییش شناخته گردید دیگران همه پاکدلی مینمودند.

سوم: گرانمایگی و دلکشی خود داستان. مردمی که سالهای دراز گرفتار خودکامگی بوده و همیشه ستم کشیده بودند کنون خود را در برابر مشروطه یا بهتر گویم زندگانی «دموگراتی» میدیدند و راه مردانگی و سرفرازی را در برابر خود باز مییافتند، و نویدهای بسیار در باره پیشرفت کشور و آسایش توده میشنیدند. پیداست که چگونه دلهاشان روشن میگردید و چگونه می‌سهیدند و بتکان میآمدند.

در این باره بیشتر کار را سخن‌گویان (ناطقان) میکردند، و میباید نخستین ایشان میرزا جواد ناصح‌زاده را بشماریم. این مرد نخستین کسی بود که در پیشروی مردم ایستاد، و با یک شیوهٔ نوینی که دیگران هم از او یاد گرفتند، سخن گفت، و از همان هنگام بنام «ناطق» شناخته گردید.

اندکی از دیدار خود سخن رانم: من در آنهنگام شانزده ساله بودم و درس میخواندم. روز چهارشنبه بستن بازار را شنیدم ولی انگیزهٔ آن را ندانستم. فردا پنجشنبه پیش از نیمروز از خانه میآمدم، در ویجویه مردم را در تکان تندی دیدم. دسته دسته مردم میرفتند. یکجا دیدم دو تن گفتگو میکنند:

– نان را ارزان گردانیده بودند فرستادند و چراغها را خاموش گردانیدند.
– ارزانی نان را نمیخواهند پس چه میخواهند؟..
– مشروطه میخواهند.
– مشروطه؟!.. مشروطه چیست؟!..
– تو هم برو تا بدانی مشروطه چیست.

آنمرد روان گردید. من نیز که نخستین بار نام مشروطه را میشنیدم و همچون آنمرد آرزومند دانستن معنی آن بودم پی او را گرفتم. نخست در پیرامون مسجد صمصام خان مردم را انبوه دیدم. مسجد پر گردیده و کسانی در کوچه‌ها نیز ایستاده بودند. کسی پهلوی منبر سر پا ایستاده سخن می‌گفت . آوازش را می‌شنیدم ولی گفته‌هایش را نمی‌فهمیدم.

دیدم کسانی نایستاده در میگذرند. من نیز در گذشتم. در چند

گامی از آنجا خانه‌ای را باز و مردم را در آن انبوه دیدم و بدرون

پ ۴۵

چهار تن که برای بندانیدن بازار رفته‌اند
این پیکره را سپس برداشته و خواسته‌اند که همان حال را هویدا گردانند.

رفتم. دیدم باغچه‌ایست سبز و زیبا، و مردم سر پا ایستاده اند، و آخوند جوان زرد مویی با دستار سفید کوچکی، دو دست بنرده های پله‌ها تکیه داده و میخواهد سخن گوید. همه خاموشند و میخواهند گفته‌های او را بشنوند. میخواهند معنی مشروطه را بدانند. آخوند با چهرهٔ گیرا و زبان شیوا بسخن آغاز کرد:

  بلبلان وقت گل آمد که بنالند از شوق نه کم از بلبل مستی تو بنال ای هشیار  
  خبرت هست که مرغان چمن می‌گویند آخر ای خفته سر از بالش غفلت بردار  
  تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار  

این شعرها را خوانده سپس بزبان ترکی معنی مشروطه را گفت، و در این میان از گرفتاریهای توده و از ستمگری درباریان و از خواری کشور و مانند اینها سخنانی راند و بسیاری از مردم بگریه افتادند. هنایشیکه این سخنان در من کرد پس از گذشتن سی و اند سال هنوز فراموش نگردیده.

دیگری از سخن گویان میرزا حسین میبود. او نیز با آواز دلکش و رسا شعرها خواندی:

  ماییم که از پادشهان باج گرفتیم زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم  
  دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم  
  وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم ماییم که از دریا امواج گرفتیم  
  و اندیشه نکردیم ز طوفان و ز تیار[۱۰]  

دیگری از ایشان شیخ سلیم میبود. اینمرد چه در اینهنگام و چه پس از آن با زبان سادهٔ روستایی سخنانی گفتی، و پیش از همه دلسوزی به بینوایان نموده و داستان کمیابی نان و گرانی گوشت را بمیان آوردی، و نویدها دادی که چون مشروطه باشد نان فراوان و ارزان، و گوشت در دسترس همکی خواهد بود، و بینوایان از نان و کباب سیر خواهند گردید، و بالای منبر انگشتان را پهن کرده و وجب خودرا نشان داده و با همان زبان ترکی روستایی چنین گفتی: «کباب بو اینده کاسب». این گفته‌های او نیز ارج دیگری میداشت و مایه دلداری بینوایان میبود.

میرزا علی اکبر مجاهد گاهی بمنبر رفتی و بهمان تندی که در نهاد اوست، از ستمگری درباریان بد گفتی. میرهاشم نیز گاهی سخن راندی. برخی کسانیکه قفقاز یا استانبول را دیده بودند، و آگاهیهایی از پیشرفت اروپا میداشتند، هر یکی که خواستی سر پا ایستاده و سخنانی راندی.

میر ربیع برادر میر هاشم یکبار بپا برخاسته و از محمد علیمیرزا بدگویی کرد و دیوانه‌وار رخت های خود را پاره ساخت. مردم از رفتار او رنجیدند و دیگر راه ندادند. از خود میر هاشم نیز رفتار بدی دیده میشد. بنام آنکه من پیش افتاده‌ام و مردم را باینجا کشانیده‌ام بهمه برتری میفروخت و گاهیکه از کونسولخانه بیرون میآمد سید های دوچی و جوانان آنجا را، با تپانچه‌ها بکمر، بپیش و پس خود میانداخت. از همانجا آزردگی پدید آمده بود.

بدینسان روزها میگذشت. در اینجا نیز، همچون تهران، بهمگی شام و ناهار میدادند. چیزی که هست در اینجا چادری نزده و بیشتر مردم در مسجد و پیرامونهای آن گرد میآمدند، و شبها جز سران و پیشروان نمی‌ماندند و دیگران بخانه‌های خود میرفتند.

پذیرفتن شاه درخواست تبریزیان را اندیشیدنیست که شاه که یکماه و نیم پیش از این، فرمان مشروطه را داده بود و این زمان در تهران نمایندگان شصت‌گانه دارالشوری برگزیده میشدند، بهر چه پاسخ تبریزیان را زود نداد، و پس از آن کارها ایستادگی چه انگیزه میداشت؟!.. پیداست که جلوگیرهایی در میان میبوده و کارهایی در پرده میرفته که ما هنوز ندانسته‌ایم. رشته کارهای آذربایجان بیش از همه در دست محمد علیمیرزا میبود و میتوان گفت ایستادگی از سوی این پیش میآمده. کارهای آن روزی دربار نچندان در هم و آشفته میبوده که با اندیشه توان دریافت.

هر چه بود دولت خواه و ناخواه گردن گزاشت و روز پنجشنبه چهارم مهر ماه (هشتم شعبان) میبود که از تهران بولیعهد پاسخ رسید، و او این را با دستخطی از خود، بنزد مستر راتسلاو کونسول انگلیس فرستاد و نامه‌ای هم نوشت، و مستر راتسلاو رونویس آن دستخط و آن نامه را، با خود تلگراف شاه، بنام «انجمن عدالت طلبان تبریز» به نزد حاحی مهدی آقا و دیگر سران جنبش فرستاد[۱۱]. نیز همان روز تلگرافی از سفارت خانه انگلیس[۱۲] بکونسول رسید که رونویس آنرا نیز فرستاد.

از این مژده مردم شاد گردیدند و همان روز از مسجد و کونسولگری بیرون آمدند و بازارها را باز کردند، و بچراغان و شادمانی پرداختند. نیز همان روز یک دسته از سران جنبش و از بازرگانان، بباغ شمال بنزد محمد علیمیرزا رفتند. محمد علیمیرزا آنان را پذیرفت و بسخنانی پرداخت از اینگونه: «من بیش از شما خواستار قانونی بودن کشور هستم. اگر در کشور قانونی باشد من آسوده تر گردم...» سپس داستان کشته شدن کشیش انگلیسی و فشاری را که بایران آمده بود بمیان آورده چنین گفت: «در آن پیش آمد بیست و پنجهزار تومان من و بیست و پنجهزار تومان امامقلی میرزا تاوان دادیم. اگر کشور قانونی داشتی پاسخ دادیمی که آن کشیش پیروی از قانون ننموده و خود را بکشتن داده». از اینگونه سخنان که دانسته نیست دلش از آن آگاه میبود یا نه گفت، و باشندگان خشنودی از گفتار او نمودند و سپاس گزاردند و برخاستند و باز گردیدند.

تلگرافیکه مظفرالدینشاه بولیعهد فرستاده چون خود آن در دست ماست پیکره‌اش را در اینجا میآوریم (پیکره ۴۶).

پ ۴۶

تلگراف مظفرالدینشاه بولیعهد

دستخط و نامه و تلگراف سفارت را نیز مینویسیم

نامه ولیعهد بکونسول

مسیو راتسلاو جنرال قونسول چهار فقره را که اهالی استدعا کرده بودند بر طبق مقررات علیه همایونی مهر و امضا نموده دادم دستخط تلگرافی را هم که الان از طرف قرین الشرف ملوکانه در بر قراری مجلس و اجرای نظامنامه رسیده فرستادم که باهالی داده همگی مطلع و شکرگزار باشند و بطوریکه آنها تعهد کرده‌اند مطمئناً بروند بازار را باز کرده مشغول کسب و کار خود باشند ۸ شعبان المعظم ۱۳۲۴

دستخط ولیعهد

اولا از طرف قرین‌الشرف بندگان اعلیحضرت اقدس ارواحنا فداه و از طرف خودم باشخاصیکه در قونسولخانه و مسجد متحصن هستند اطمنیان میدهم که دربارهٔ آنها عفو عمومی خواهد شد و مطلقاً در ازای اقدامات آنها مزاحمتی از طرف حکومت و غیره نخواهد شد.

دویم مجلس شورای ملی را بطوریکه بندگان اعلیحضرت اقدس همایونی بملت اعطا و مرحمت کرده من هم تصدیق دارم و اجرا خواهم نمود و بولایات جزء هم اعلام خواهد شد.

سوم برای اعطاء مجلس شورای ملی که اساس آبادانی و ثروت و ترقی دولت و ملت است عموم رعیت چه در شهر تبریز و چه در ولایات مملکت آذربایجان چراغان بکنند.

چهارم در تعیین و انتخاب وکلاء بزودی قراری بدهند که وکلای تبریز و سایر ولایات معین شده روانه طهران بشوند.

تلگراف سفارتخانه

صدر اعظم باینجانب اطلاع داد نسخه‌های چابی دستخط اعلیحضرت همایونی در اعطاء مشروطیت و ترتیبات مجلس بامنای آذربایجان و حکام ولایات فرستاده شد و انتخاب وکلا هم در موقع اجراست شما هم باید پناهندگان و بستی‌ها را اطلاع بدهید و توضیح نمایید اجرای وعده‌های اعلیحضرت شهریاری فقط مربوط بدولت ایران است ضمانت دول در آن باب جایز نیست بگویید مسلم و آشکار است ترتیب مجلس ملی نیست مگر بمرور.

کارهاییکه مردم میکردند بدینسان تبریز آزادی گرفت. پس از این مشروطه در همه جا آشکار شد و بهمه شهرها آگاهی رسید، و از تهران «نظامنامه انتخابات» و دستور برگزیدن نمایندگان را بهمه جا فرستادند. در برخی شهرها حکمرانان گردنکشی کرده بمردم میدان ندادند. ولی در تبریز و رشت مردم آزادی یافته می‌جنبیدند . بدیگر شهرهای آذربایجان هم آگاهی داده شد و در آنها نیز تکان پدید آمد.

می‌بایست «نظامنامه» و دستور از تهران برسد تا نمایندگان را برگزینند. ولی تبریزیان نچندان شوریده بودند که آرام نشینند و رسیدن آنها را بیوسند. یکدسته که بجلو افتاده و آن تکان را پدید آورده بودند مردم دست از دامن ایشان بر نمیداشتند و از گردشان پراکنده نمیشدند. ناگزیر گردیدند خانه‌ای گیرند و آنجا را کانونی گردانند. کسانی از توانگران از دادن خانه بآنان بیم میداشتند. میرزا مهدیخان خانه‌های خود را که در آغاز ارمنستان و نزدیک بازار میبود و خود جایگاه نیکی میداشت بآنان واگزاشت، و خود سرکشی بآنجا (ناظمی) را بگردن گرفت، و از همان زمان بود که بنام «میرزا مهدی خان انجمن» شناخته گردید.

بیست تن از سران جنبش برگزیده شدند که بهمدستی علما در انجمن نشینند و کارها را راه برند. نیز دارندگان هر پیشه‌ای، از چیت فروشان، و زین‌دوزان، و میوه‌فروشان، و توتونچیان، و قندفروشان، و دیگران، نماینده‌ای برای خود برگزیدند، و اینان بهمدستی انجمن نشینان بکارهایی می‌پرداختند.

هنوز دشمنی برای آزادی پیدا نشده و محمد علیمیرزا و پیرامونیان او در بیرون بکاری بر نمی‌خاستند. ولی مردم دور اندیشانه از پا ننشسته و میدان را تهی گزاردن نمیخواستند. در دلها گرایش سختی برای نیک شدن و نیکی نمودن پیدا شده و مردم را آرام نمیگزاشت. همه آن میخواستند که بنیکی‌هایی کوشند و گامهایی بردارند.

چون بسیاری از پیشگامان از ملایان بوده، و در سخن گوییها چنین نموده شده بود که برواج «شریعت» کوشیده خواهد شد، و هنوز جدایی میانه خواستها پدید نیامده بود، از اینرو کوشش بسیار بدینداری میرفت. هنگام نیمروز در بازار از هر گوشه آواز اذان بر میخاست. در مسجدها و در پشت سر پیشنمازان انبوهی بیشتر میگردید. هر کسی راستی و درستی بیش از پیش، از خود مینمود و بدستگیری از بینوایان بیشتر میکوشید.

در تبریز کوچه‌ای بنام «قره چیلر کوچه سی» هست که نشیمنگاه دسته‌ای از کولیان (یا قره‌چیان) میباشد. اینان کارشان مطربی بودی که مردانشان دف زدندی و آواز خواندندی و پسرانشان رقصیدندی. چون اینکار را گناه شمردند و از آنسوی خانه‌های اینان همیشه آشیانهٔ بدکاران بودی که مردم اوباش از فراشهای دربار و دیگران در آنجا گرد آمدندی و بدمستیها نمودندی، این زمان آنان را از کار باز داشتند. بدینسان که برخی را از شهر بیرون کردند و برخی را «توبه» داده و بسرهاشان را تراشانیدند.

تراشیدن ریش گناه شمرده شدی و جز از درباریان و برخی اوباش بآن برنخاستندی. در همان روزهای نخست موی ستران (سلمانیان) نشستی بر پا کردند و با هم پیمان نهادند که دیگر ریش نتراشند. در این باره شعری هم گفتند: «تراشیدن ریش موقوف شد». روزنامه ملا نصرالدین ریشخندهای بسیار نوشته و نگاره‌ای (کاریکاتوری) بنام میتنیغ موی ستران تبریز درست گردانیده.

نان که گفتیم در زمان خودکامگی یکی از گرفتاری‌ها میبود و همیشه زنان و مردان در جلو دکانهای نانوایی انبوه شدندی و بفریاد برخاستندی، این زمان در سراسر شهر نان فراون گردیده و در برابر هر دکانی جز از دو سه تن خرنده دیده نمیشدی. پیش از مشروطه نان منی (هزار مثقال) بدو قران فروخته شدی، و گفتیم که بجای یکمن سه چارک بلکه کمتر از آن، دادندی . این زمان بهای آن به هشت عباسی پایین آمد و کم نیز نمیدادند.

پ ۴۷

محمد علیمیرزای ولیعهد

کم‌فروشی که خود گرفتاری دیگری شمرده شدی، این زمان

بیکبار از میان برخاسته، و همه دکانداران خود درستکاری می‌نمودند و اگر کسی را آرزوی نادرستی میبود از ترس مردم دلیری نمیداشت.

کینه‌های شیخی و متشرع و کریمخانی در کنار مانده و سنی شیعی از میان برخاسته، کسی یارای آنکه زبان بچنین سخنانی باز کند نمیبود و تبرائیان (لعنتچیان) بیکبار ناپدید گردیدند.

در تبریز از پیش دبستان‌ها میبود. ولی این زمان گرایش مردم بآنها بیشتر گردیده و در هر کویی توانگران نشست بر پا کرده و گفتگو از بنیاد گزاردن دبستانها میکردند. نیز کسانی بآرزوی پدید آوردن «شرکت» و بنیاد نهادن کارخانه می‌افتادند.

در این میان کسانی از سران کوشندگان، از شادروانان کربلایی علی مسیو و حاجی رسول صدقیانی و حاجی علی دوافروش و سید حسن شریفزاده و میرزا محمد علیخان تربیت و جعفر آقا گنجه‌ای و آقا میر باقر و میرزا علی اصغر خویی و آقا نقی شجاعی و آقا محمد صادق خامنه و سید رضا[۱۳] یک نشست نهانی بنام «مرکز غیبی» برپا کرده بیک کار ارجدارتر دیگری می‌کوشیدند و آن اینکه دسته‌ای بنام «مجاهد» پدید آورند.

اینها کارهاییست که پس از بیرون آمدن از بست نشینی، بیدرنگ باینها پرداختند و ما دنباله اینها را خواهیم نوشت.

باز شدن دارالشوری در این میان در تهران دارالشوری بر پا گردید. گفتیم مجلس چندگاهه «نظامنامه انتخابات» را نوشت و آن را بدستینهٔ شاه رسانید، و از روی آن در تهران ببرگزیدن نمایندگان آغاز گردید.

این «نظامنامه» مردم را بشش گروه (طبقه) می‌بخشید بدینسان: شاهزادگان و قاجاریان، علماء و طلبه‌ها، اعیانها، بازرگانان، زمینداران و کشاورزان، و پیشه‌وران که هر گروهی نمایندگان جداگانه برگزیند، و برای تهران شصت نماینده بدیده میگرفت بدینسان:

شاهزادکان و قاجاریان چهارتن، علما و طلبه‌ها چهار تن، بازرگانان ده تن، زمینداران و کشاورزان ده تن، پیشه‌وران سی و دو تن. از اینرو بیشتر نمایندگان از بازاریان و پیشه‌وران بایستی بود و خواهیم دید که در مجلس یکم اینان بسیار میبودند.

هنگامیکه در تبریز جنبش رو داده و آن داستانها میرفت در تهران ببرگزیدن نمایندگان کوشیده میشد، و آن جنبش تبریز پیشرفت این را تندتر گردانید و بسیاری از آنانکه دودل بوده و در کنار میایستادند از دو دلی بیرون آمده و بکار پرداختند.

از روز یکشنبه چهاردهم مهر (۱۸ شعبان) مجلس گشاده خواستی بود، و تا آن روز برگزیدن نمایندگان را بپایان رسانیدند. کسان پایین برگزیده شدند:

از شاهزادگان و قاجاریان: اسدالله میرزا، یحیی میرزا، حاجی امجد السلطان، معظم الملک.

از علما و طلبه‌ها: آقا میرزا محسن (برادر صدرالعلماء)، حاجی شیخ علی نوری، میرزا طاهر تنکابنی، حاجی سید نصرالله اخوی.

از بازرگانان: حاجی حسین آقا امین‌الضرب، حاجی سید مرتضی مرتضوی، حاجی محمد اسماعیل مغازه، حاجی معین‌التجار بوشهری، میرزا محمود اسپهانی، حاجی محمد علی شالفروش، حاجی محمد تقی شاهرودی، وثوق‌الدوله، محقق‌الدوله، مخبرالملک.

از اعیانها: صنیع‌الدوله، نصرالسلطان، صدیق حضرت، احتشام السلطنه، سعدالدوله، حسنعلیخان (پسر مخبرالدوله)، مشارالملک، عون‌الدوله، دبیرالسلطان، حاجی سید باقر اخوی، سیدالحکماء[۱۴].

از پیشه وران: میرزا محمود کتابفروش، حاجی میرزا ابراهیم خیاط باشی، حاجی سید ابراهیم حریرفروش، شیخ حسین سقط فروش، حاجی محمد ابراهیم وارث، ملا حسن وارث، حاجی محمد تقی بنکدار، دکتر سید ولی‌الله خان، امین‌التجار کردستانی، حاجی سید آقا تیر فروش، حاجی میرزا احمد زرگرباشی، حاجی شیخ اسماعیل بلورفروش، مشهدی باقر بقال، شیخ حسن علاقه‌بند، استاد حسن معمار، سید حسین بروجردی، شیخ حسین علی، آقا حسین قلی، حاجی عباسعلی، حاجی عبدالوهاب، حاجی علی اکبر پلوپز، استاد غلام رضا یخدانساز، حاجی سید محمد ساعت‌ساز، حاجی سید محمد باقر، سید محمد تقی هراتی، سید مصطفی سمسار، سید مهدی دلال.[۱۵]

از زردشتیان: ارباب جمشید.

در این فهرست آنچه میباید نیک دید نامهای وثوق‌الدوله و مخبرالملک و دیگر اینگونه لقب‌دارانست. اینان مردان بنامی میبودند و برخی از ایشان از جهان آگاه و خود کسان کاردانی شمرده میشدند. ما میپرسیم: آیا اینان را دل بکشور و توده میسوخت و هوا خواه مشروطه میبودند؟.. اگر چنین است پس چرا در آن کوششها که دو سید و همدستان ایشان در راه رسیدن بمشروطه میکردند اینان همراهی ننمودند و در آن روزهای سخت کمترین یاوری نشان ندادند؟!. اگر هوادار مشروطه نمیبودند پس چگونه اکنون بدلخواه نمایندگی مجلس را پذیرفتند؟!. پیداست که اینانرا خواستهای دیگری در دل میبوده، و یا جز در پی سودجویی نمیبوده‌اند.

از آنسوی نامهای مشهدی باقر بقال و حاجی علی اکبر پلوپز دیدنیست. از اینگونه کسان ناآگاه چه کار بر خاستی؟! در این هنگام که رشته کارها از چنک در بار درآورده شده و بدست توده میافتاد مردان کاردان و آزموده میبایست که بجایی رسد. همچون ناصرالملک نمیگویم مشروطه برای ایران زود بود. ایران اگر در زیر فشار خودکامگی ماندی مشروطه برای آن همیشه زود بودی. میگویم: جنبش خام میبود. در این هنگام پیشوایانی میبایست که با گفتن و نوشتن معنی درست‌تر مشروطه و راه کشور داری، و چگونگی گرفتاریهای ایران را بگوشها رسانند، و از میان توده مردان

شاینده و کاردان پدید آورند، و چنین پیشوایانی نبودند. دو سید که

پ ۴۸

میرهاشم دوچیی

جنبش را پیش آورده بودند این کار از ایشان بر نمیآمد، و دیگران که کم یا بیش میتوانستند، آن اندیشه بلندی که چنین کار پاکدلانه برخیزند نمیداشتند، و هر یکی از راه دیگری سود خود میجستند. یکی از کمی های جنبش ایرانیان این بود و خواهیم دید که رسیدن نمایندگان شهرها نیز این کمی را بر نداشت، و از میان آنان نیز چنان پیشوایانی بر نخاست.

این نمونه خامی ایرانیانست که زمان درازی کوشیده بودند که رشته کارهای کشور را از دست سودجویان و هوسبازان دربار بیرون آورند و کنونکه فیروز شده بودند، همان درباریان با رختهای دیگری پیش می آمدند و اینان بمیان خود راه میدادند و باز رشته را بدست آنان میسپاردند و زیان این را نمیدانستند.

اما گشایش مجلس: روز یکشنبه هنگام پسین همه وزیران و سفیران و کونسولها و بسیاری از اعیانها با رختهای رسمی در کاخ گلستان گرد آمدند. دو سید و دیگر مجتهدان تهران و همه نمایندگان برگزیده شده نیز بودند. شاه چون درد پا میداشت در صندلی چرخدارش آوردند. گفتاریکه برای گشایش آماده شده بود نظام‌الملک بنام شاه خواند، و چون بپایان رسید موزیک نواخته شد و در همان هنگام از میدان توپخانه یکصد و ده توپ شلیک گردید. آن گفتار شاه را در روزنامه‌ها نوشته‌اند و چون دراز است ما در اینجا نمیآوریم.

پس از شکستن سلام سفیران و کونسولها و دیگران پراکنده شدند و نمایندگان بمدرسه نظام (همان جایگاه مجلس چند گاهه) باز گشتند و پس از کمی گفتگو چون شب فرا رسیده بود پراکنده گردیدند. آنشب در تهران و دیگر شهرها بنام گشایش پارلمان ایران چراغانی کردند و در همه جا آگاهی از این گشایش پراکنده گردید.

فردا دوشنبه دوباره نمایندگان گرد آمده و صنیع‌الدوله را رییس، و وثوق الدوله را نایب رییس یکم، و امین‌الضرب را نایب رییس دوم برگزیدند. چون میبایست «نظامنامهٔ داخلی» نوشته شود کسانی از نمایندگان را برای نوشتن آن نامزد گردانیدند. در این میان «قانون اساسی» نیز نوشته میشد. ( گویا مشیرالملک و مؤتمن‌الملک پسران صدر اعظم آن را مینوشتند، یا بهتر گویم ترجمه میکردند).

دو سه نشست در همان مدرسه نظام برپا گردید، و چون نامه نوشته و از شاه درخواست جایگاهی برای مجلس کرده بودند، با دستور او کاخ بهارستان را که شادروان حاجی میرزا حسین خان سپهسالار در پهلوی مسجد و مدرسه خود ساخته بود، جایگاه مجلس گرفتند و نشست‌ها را در آنجا برپا کردند.

چون نمایندگان ناآزموده، و آنگاه اندک میبودند، و در آن کاخ میز و صندلی نمیبود و همه بروی زمین می‌نشستند، و از نبودن سخن دیگر، بگفتگوی نان و گوشت تهران میپرداختند تا چندی مجلس سرد و بیرونق میبود ولی خواهیم دید که کم کم گرم گردید و به رونق افزود.

بیرون کردن میرهاشم و امام جمعه از تبریز به تبریز باز میگردیم: گفتیم مردم آرام نمی گرفتند و سران جنبش کوششهایی مینمودند. در این میان میرهاشم رفتار شگفتی می‌نمود. این مرد که پیشنماز گوشه‌گیری میبوده اکنون بنام آنکه من پیشگام شده و تکانی پدید آورده‌ام بآرزوی سروری افتاده بهمگی چیرگی مینمود. چنانکه گفتیم هنوز از روزهای بست نشینی این بدرفتاری ازو نمایان گردید. زیرا هر زمانیکه می‌آمد گروهی از سیدها و جوانان دوچی را با تپانچه‌ها بکمر، بپیش و پس خود میانداخت و چنان راه میرفت که تو گفتیی بیگلربیگی است. صندوق اعانه که برای در رفت بست نشینان برپا گردیده بود، این آنرا گنجینه خود پنداشته براتها مینوشت. در تنهایی کونسول را دیده بدیگران ارج نمیگزاشت. پس از بیرون آمدن از بست بدرفتاری بیشتر گردانیده و خود بتنهایی بدیدن ولیعهد میرفت و با او بگفتگو مینشست.

این کار او مایه بدگمانی شد و بزبانها افتاد که میر هاشم پول از ولیعهد گرفته و باو زبان داده که ببرچیدن دستگاه جنبش کوشد. چنین گفته میشد: «بولیعهد گفته کسیکه شتر را بالای بام برده همو تواند پایین آورد.» از کوتاه‌اندیشی جنبش را که نتیجه کوششهای صدها مردان میبود پدیدآوردهٔ خود میشمرد و بخوابانیدن آن امید میبست.

آزادیخواهان سخت رنجیدند ولی بپاس مردم دوچی، و از ترس تپانچه پیرامونیان میرهاشم سخنی نمی‌یارستند، تا روز بیست و سوم مهر (۲۷ شعبان) که نشست انجمن برپا گردیده بود میرزا حسین واعظ رو بنمایندگان پیشه‌وران گردانیده، بی آنکه نام میرهاشم را برد بشمردن بدرفتاریهای او پرداخت و نکوهشها نمود. لکن در آنمیان که وی سخن میگفت میرهاشم با دسته خود رسید و بانجمن در آمده بنشست، و از گفته‌های میرزا حسین دریافت که نکوهش از کارهای او کرده میشود، و با میرزا حسین پرخاش نمود، و در این میان برادران و کسان او بدرون ریخته میرزا حسین را بسیار زدند. دیگران یا گریخته یا از ترس خاموش ایستادند.

این پیش آمد بآزردگی مردم افزود. فردا یک دسته از آزادیخواهان در مسجد گرد آمده و بازار را بندانیدند، و ملایان و دیگران را بانجا آورده بیرون رفتن میرهاشم را از شهر خواستار گردیدند و پافشاری نمودند. میرهاشم ایستادگی نیارسته از شهر بیرون گردید و آهنگ تهران کرد.

این آسیب نخست بود که بجنبش تبریز رسید. زیرا در سایه آن، مردم دوچی که در شماره بسیار و در کوشش و تلاش دلیر و پا فشار میبودند، و گام نخست را در راه جنبش آنان برداشته بودند، بیشترشان خود را کنار کشیدند، و کم کم بدشمنی برخاستند، و خواهیم دید که از این دو تیرگی چه زیانها برخاست.

در این میان «نظامنامه انتخابات» و دستور آن از تهران رسیده بود. چنانکه دستور «نظامنامه» بود شش تن را برای «نظارت» برگزیدند که در حیاط انجمن جا گیرند و کار برگزیدن را روان گردانند. محمد علیمیرزا نیز از سوی خود اجلال‌الملک را بر گماشت، و چون رمضان فرا رسیده بود و روزها کار کردن سخت بودی چنین نهادند شب ها انجمن را باز کنند. در این روزها روزنامه‌ای بنام «انجمن» بر پا گردید که شماره یکم آن روز شنبه بیست و هفتم مهر (یکم رمضان) بیرون آمد.

در همان هنگام باز داستانی پیش آمد و آن بیرون کردن حاجی میرزا کریم امامجمعه از شهر بود. این مرد را گفتیم پیش از مشروطه دستگاه فرمان روایی میداشت. هر زمان که بیرون آمدی صد تن کمابیش

سید و طلبه و نوکر از پیش و پس استر او راه رفتندی. گفته‌اش در

پ ۴۹

حاجی مهدی آقا کوزه‌کنانی

همه جا پیش رفتی. خانه‌اش بست بودی که هر که پناهیدی ایمن گردیدی میتوان گفت پس از محمد علیمیرزا بزرگترین فرمان‌روایی در تبریز او را میبود. داستان دیه‌داری و انبارداری او را نوشته‌ایم.

چنین کسی چگونه برتافتی که گردن بقانون گزارد و با دیگران یکسان باشد؟!. چگونه برتافتی که مردم بیدار گردند و بکارهای زندگی پرداخته و پروای او و دستگاهش ننمایند؟! روزهای نخست که بمسجد صمصامخان آمد از ناچاری بود. آن روز معنی درست پیش آمد و نتیجه آن را نمیدانست. ولی سپس که دانست کار خود را سخت میدید، و بجای آنکه به نیکیهایی بر خیزد و جا برای خود میان توده باز نماید، باین اندیشه افتاد که با دادن پولی سخنگویان (واعظان) را بفریبد و بسوی خود کشد، و سیصد تومان پول بمیرزا جواد ناطق (ناصح‌زاده) داد که رسدی خود بردارد و رسدی بدیگران دهد.

ناطق پول را بصندوق انجمن داد و پرده از روی کار امامجمعه برداشته شد، و شب یکشنبه بیست و هشتم مهر (۲ رمضان) آزادیخواهان در حیاط انجمن گرد آمدند، و داستان را عنوان کرده و جوش و خروش نمودند، و بدیهای امام جمعه را یاد کرده بیرون کردن او را از شهر خواستار شدند، و چنین گفتند، اگر بیرون نرود فردا ما خود او را بیرون خواهیم کرد. سران انجمن، با دست اجلال‌الملک، چگونگی را بولیعهد گفتند، و ولیعهد دستور فرستاد که امامجمعه فردا در شهر نماند و بیرون رود.

فردا امام جمعه بر منبر رفت و خواستش این بود که با گفتن سخنانی مردم را از سهش باز نشاند که به ماندنش در شهر خرسندی دهند. ولی نتیجه از این کار بدست نیامد و او نا گزیر شده از شهر بیرون رفت.

ولی چون در باغ وزیر در نزدیکی شهر می‌نشست و چنین گفته میشد کسانی بنزد او رفت و آمد می‌دارند و بزیان آزادی گفتگو می‌کنند، و از اینسوی در شهر پسرش حاجی بیوک آقا جانشین پدر گردیده و با پیرامونیان انبوه و شکوه بسیار بمسجد میآمد، روز شنبه چهاردهم آبان بار دیگر آزادیخواهان بشوریدند و بازارها را بستند و هیاهو برپا کردند، انجمن باز چگونگی را بولیعهد باز نمود، و ولیعهد فراشباشی خود نیرالسلطان را فرستاد که برود و امامجمعه را از پیرامون شهر دور گرداند. نیز دستور داد که پسر او بمسجد نیاید.

امام جمعه بقزلجه میدان که در چهار فرسخی تبریز و بسر راه تهرانست رفت، و در آنجا که دیه خود او می بود نشیمن گرفت. از اینسوی کسانی از مردم رفتند و میرزا غفار آقا را که دارنده پیشین مسجد بوده و امام جمعه با زور از دستش در آورده بوده بمسجد آوردند که نماز بگزارد.

نخستین نبرد با محمد علیمیرزا کار برگزیدن نمایندگان پیش میرفت. هر گروهی (طبقه) بنوبت خود نمایندگان خودرا بر میگزیدند. از آنسوی چون رمضان در میان و مسجدها برپا میبود، واعظان مشروطه فرصت بدست آورده در منبرها سخن از مشروطه و کشور میراندند. شب سیزدهم آبان (۱۷ رمضان) بار دیگر شور و خروش برخاست.

از روزیکه تلگراف از شاه رسیده و مشروطه آشکار شده بود محمد علیمیرزا همراهی نشان میداد، و چنانکه نوشتیم هر درخواستی که انجمن میکرد می‌پذیرفت، ولی این نشان پاکدلی او نمی‌بود و همیشه پی فرصت میگشت که بجلوگیری کوشد. این بود چون کار برگزیدن نمایندگان بپایان رسید پیام فرستاد که دیگر انجمن را بر چینند. زیرا انجمن «نظارت» کارش را انجام داده، و انجمن دیگر که آزادیخواهان خود پدید آورده بودند بنیادی از قانون نمیداشت.

از این پیام انجمن‌نشینان که بیشترشان از ملایان و بازرگانان می‌بودند بیم کرده و فرمان‌برداری نمودند، و انجمن را رها کردند. ولی آزادیخواهان، یا بهتر گویم: مجاهدان خرسندی ندادند، و چون آنشب انجمن‌نشینان و دیگران در خانه حاجی میرزا حسن مجتهد، برای افطار میهمان میبودند، اینان آهنگ آنجا کردند، و بهنگامیکه نیرالسلطان فراشباشی ولیعهد نیز میبود رسیده و با مجتهد و دیگران بگفتگو پرداخته از رها کردن انجمن بازخواست نمودند، و داستان پیام را پرسیدند. مجتهد پاسخ داد: چنین پیامی رسیده و راست هم هست. تا رسیدن قانون اساسی نباید انجمنی باشد.

و اینان گفتند: ما نخواهیم گزاشت انجمن بسته شود. ما چیزی را که گرفته‌ایم از دست نخواهیم داد. از اینگونه سخنانی گفتند. بخواهش مجتهد نیرالسلطان با تلفون با محمد علیمیرزا گفتگو کرد. محمد علی میرزا باز همان سخن را گفت. مجاهدان همینکه این را شنیدند بیکبار شور و خروش نمودند. چون دسته انبوهی در حیاط می بودند یکی در بلندی ایستاده چنین گفت: مردم اینان میخواهند انجمن را ببندند که پس از بسته شدن آن ناچار واعظان خاموش گردند و کم کم خونهای ما سرد شود، و آنگاه باز چیره گردیده و بیارند بسرهای ما آنچه میخواهند. ولی «آنسبو بشکست و آن پیمانه ریخت». تا یکتن از ما زنده است از آزادی دست نخواهیم برداشت، و اگر تهرانیان هم رها کنند ما خود بتنهایی در نگهداری این دستگاه خواهیم کوشید.

باین گفته‌ها باشندگان با «زنده باد مشروطه خواهان»، و «زنده باد آزادی طلبان»، و با شور و فریاد پاسخ دادند. هیاهویی که تا آن روز در تبریز مانندش دیده نشده بود برخاست و سخنانیکه تا آن روز در ایران گفته نشده بود به زبانها آمد. آشکاره باز نمودند که اگر بجنگ و خون‌ریزی هم برسد از ایستادگی نخواهند برگشت.

دیر گاهی این نمایش در میان میبود. نیرالسلطان دوباره با محمد علیمیرزا با تلفون گفتگو کرد، و چگونگی داستان را بدانسان که دیده بود باو باز نمود. پاسخ داده بود: «ما خواستیم تا آمدن قانون اساسی انجمن نباشد. کنون که نمی پذیرند چنانکه میخواهند رفتار کنند».

از این پاسخ مردم شور و خروش کم کردند، و از آنسوی با پیشنهاد نیرالسلطان محمد علیمیرزا دستخطی نوشت که انجمن همچنان بر پا باشد و یکتن نیز از سوی او برای بکار بستن دستورهای انجمن باشد. نیرالسلطان خود دستخط را برداشته آورد. مردم گفتند: میباید همین شبانه آقایان را بانجمن ببریم، و در زمان فانوسها را روشن کرده و مجتهد و دیگران را پیش انداخته، با شور و خروش شادی بانجمن

آمدند و بنام فیروزی خوانهای شیرینی از بازار آورده آن گروه انبوه

پ ۵۰

حاجی رسول آقا صدقیانی

که بیش از هزار تن میبودند همه را شیرین کام گردانیدند. دستخط را اینجا می‌آوریم:

انجمن ملی تبریز کمافی‌السابق بر قرار بوده و یک نفر مأمور بتصدیق اجزاء انجمن از جانب حضرت اقدس معین و در انجمن حاضر خواهد شد که اعضاء انجمن در امورات جزئی و کلی ملت هر چه حکم نموده‌اند بموقع اجراء گذارد و کارگذاران حضرت والا در اجراء تمام احکامات انجمن ملی تقویت خواهند نمود.هفدهم رمضان المبارک ۱۳۲۴

این نخستین نبرد محمد علیمیرزا و آزادیخواهان تبریز بود. چنانکه گفتیم کربلایی علی مسیو و حاجی رسول صدقیانی و حاجی علی دوافروش بهمدستی نه تن دیگر انجمن نهانی بنام «مرکز غیبی» پدید آورده بودند، و خود رشته کارها در دست آنان می‌بود. در بیرون حاجی میرزا حسن مجتهد و دیگر ملایان و برخی بازرگانان در انجمن نشسته و سر رشته دار شمرده میشدند. ولی آنان را آن شایندگی نمی‌بود و در نهان رشته جنبش را آن انجمن نهانی میداشت و داستان بیرون کردن میر هاشم و امامجمعه و جلوگیری از بسته شدن انجمن همگی از ایشان میبود. آنان نیک میدانستند که خودکامگی از میان نرفته و تنها نام مشروطه نتیجه‌ای را در بر نخواهد داشت و باید نیرو بسیجید و برای نبرد آماده گردید. نیک میدانستند که اگر مردم را بخود رها کنند کم کم سست گردیده و از جوش فرو خواهند نشست و این بود هر زمان بهانه دیگری پیش آورده آنان را بتکان وا می داشتند و با خودکامگی نبرد را رها نمیکردند.

در تاریخ مشروطه برخی داستانهای ارجداری هست و کسانی شایندگی و کاردانی نیکی از خود نشان داده‌اند. یکی از آنها داستان همدستی دو سید و پدید آوردن جنبش تهرانست که ما نوشتیم و از هر باره در خور ستایش است. دیگری همدستی این سه تن نام برده و همراهان ایشانست که جنبش تبریز را با هوش و کاردانی بسیار پیش بردند و دسته مجاهدان را پدید آوردند. کارهای اینان نیز همه ارجدار و در خور ستایش میباشد.

این ایستادگی ایشان در برابر محمد علیمیرزا و نگهداری از انجمن نتیجه آن را داد که رشته کارهای همه آذربایجان بدست آزادیخواهان افتاد و محمد علیمیرزا سپر انداخت، و ناگزیر شد بکارشکنی‌های نهانی پردازد.

روزنامه‌های قفقاز پیش آمد های آذربایجان را می پاییدند و هر چه رخ میداد بگفتگو میگزاردند، و بسیاری از آنها، که یکی هم روزنامه «ارشاد» میبود جنبش ایران را یک چیز سرسری پنداشته و ارجی بآن نمی‌نهادند و گاهی سخنان سردی می‌نوشتند. ولی این پیش آمد اندیشه آنها را دیگر کرد و همان روزنامه ارشاد داستان را عنوان کرده ستایش ها نوشت.

بانک ملی در این میان در تهران دارالشوری نیز بیک کار بزرگی برخاست و بارج و جایگاه خود در پیش خویش و بیگانه افزود. چگونگی آنکه دولت، برای بار سوم، آهنک وام گرفتن میداشته و در این باره با دولت روس و انگلیس بگفتگو پرداخته و چیزهایی نهاده بوده اند، و روز شنبه هجدهم آبان، حاجی مخبرالسلطنه از سوی مشیرالدوله صدراعظم بمجلس آمد و آن را بمجلس آورد. هنوز بیشتر نمایندگان بتهران نیامده و قانونی برای کشور گزارده نشده دولت از مجلس همداستانی با چنان کار را میخواست. تو گفتیی آن کوششها شده و دار الشوری برپا گردیده بود برای اینکه کارهای ریشه برانداز درباریان رویه قانونی بخود گیرد. دو وام پیشین را گرفته و خورده و کنون چشم براه وام دیگری می‌ایستادند که با همداستانی دارالشوری بکنند و باز بخورند.

مخبرالسلطنه نامه‌ای از صدر اعظم بیرون آورد که باو مینویسد: شما بمجلس شوری بروید و از سوی دولت پیام برید که دولت بیست کرور تومان، در درون کشور و بیرون آن، وامدار است که می‌باید بپردازد برای پرداختن آنها با دو دولت گفتگو کرده و آنها برای دادن وامی بهمان اندازه آماده گردیده‌اند و دستور ببانک استقراضی و بانک شاهنشاهی رسیده. ولی باید نمایندگان رأی دهند و شما رأی آنان را گرفته بیاورید.

سپس نسخه پیمانی را که با دو دولت نهاده شده بود بیرون آورد و برای نمایندگان خواند: دو دولت بیست کرور تومان بدولت ایران، با سود صدی هفت، وام میدادند بشرطهایی:

نخست آنکه دولت ایران جاهایی را که این پول بکار خواهد رفت بدو دولت بنماید.
دوم آنکه دولت روس از این وام طلب پیشین خود را کم نکند.
سوم آنکه شرطها همان شرطهای دو وام پیشین باشد.
چهارم آنکه چهار کرور از این پول را تا رسیدن نوروز بپردازند
پنجم آنکه گرو این وام نزد روس گمرکهای شمال و نزد انگلیس تلگرافخانه و پستخانه باشد.
ششم آنکه باز مانده وام هنگامی داده شود که دولت ایران از چند ماه پیش خواستن آن را بدو دولت آگاهی دهد.

مخبر السلطنه میگفت: از چند ماه باز ماهانه سفیران و کونسولهای ایران در شهرهای بیگانه، و ماهانه سپاهیان و سرکردگان و کارکنان اداره ها در خود کشور پرداخته نشده و بدربار نیز پولی برای در رفت داده نگردیده. برای پرداختن اینها چهار کرور را در بایست میداریم که اگر بزودی نرسد کارها همه خواهد خوابید.

از این پیشنهاد همهمه بمجلس افتاد و نمایندگان بدو دسته شدند. یکدسته همداستانی نمودند و دسته دیگر که همداستان نمی بودند خاموش ایستادند. عنوان تهیدستی دولت و اینکه اگر پول نرسد همه اداره‌ها خواهد خوابید زبانها را می‌بست. در این میان حاجی معین‌التجار کاردانی بسیار نیکی از خود نشان داد، و آن اینکه پیشنهاد دولت را نپذیرفت، و نسخه پیمان‌نامه را بدست گرفته یکایک بند های آن را خواند و زیان‌های آنها را باز نمود، و سپس دلیرانه چنین گفت: «باور من اینست که این بیست کرور بدهی که دولت میگوید راست نیست. زیرا شاهزاده اتابک (عین‌الدوله) همیشه خودستایی نمودی که درآمد و دررفت دولت را باندازهٔ هم گردانیده‌ام و ششصد هزار تومان هم فزونی میداریم که در نزد تومانیانس است. ما او را تا این اندازه دروغگو و یاوه سرا نشناخته‌ایم. دولت رویهٔ درآمد و دررفت سه سال باز پسین را بمجلس فرستد تا رسیدگی کنیم. اگر براستی دولت بدهکار است بگردن توده خواهد بود که آن را راه بیندازد. ولی نه از راه وام گرفتن از روس و انگلیس، و آن هم با این شرط‌های سنگین، که برای چهار کرور پول کشور را بدست آنان سپاریم. و آنگاه باشد که ما در رسیدگی برویهٔ درآمد و دررفت، جایی پیدا کنیم که این چهار کرور از آن بدست آید و دیگر نیازی بوام گرفتن

از خودی یا از بیگانه پیدا نکنیم. کنون ما کورکورانه نخواهیم توانست

۵۱

صنیع‌الدوله رییس مجلس

درباره گرفتن یا نگرفتن وام رأی دهیم».

سپس بیاد وامهای پیشین پرداخته از دولت خواستار گردید که پیمان‌نامه‌های آنها را بمجلس فرستد تا توده از چگونگی آنها نیز آگاه گردد، و یکرشته سخنانی هم دربارهٔ آنها گفت که همگی آگاهی او را از کارهای دولت میرسانید.

از این گفته‌های پرمغز و دلیرانه او حال مجلس دیگر شد، و نمایندگانی که با پیشنهاد همداستان نمی‌بودند دلیری پیدا کردند و همگی بیک زبان از وام گرفتن ناخرسندی نمودند، و بار دیگر همهمه در مجلس پدید آمد. کسانی که از پیش همداستانی نموده بودند شرمسار گردیده خاموش ماندند. مخبرالسلطنه چون چگونگی را دید رفت تا بدولت آگاهی دهد.

ولی فردا دوباره بمجلس آمد و چنین آغاز سخن کرد: «رویه درآمد و دررفت سه ساله را که میخواهید دولت را ایستادگی از آن نمی باشد. ولی از این کار چاره زودی بدربایست های دولت نشود. کنون را ما دو کرور تومان میخواهیم که اگر نرسد اداره‌ها خواهد خوابید. شما یا باین اندازه وام خرسندی دهید، و یا خودتان از جای دیگر برای ما راه اندازید، و باید تا سه روز این کار انجام گیرد»

نمایندگان از این سخن او سخت بر آشفتند، و چون دلیر شده بودند آوازها بهم انداخته پاسخ دادند: «توده نتواند خانه و لانهٔ خود را نزد بیگانگان گرو گزارد، چرا که امیر بهادر جنک و فلان وزیر و فلان دبیر پول میخواهد...»، از اینگونه تندیها بسیار کردند.

حاجی معین باز بسخن در آمد و این بار چنین گفت: «دولت از توده است و توده از دولت میباشد. میان این دو جدایی نیست. اکنون که دولت تا بده کرور پایین آمده پیداست که بسیار بی‌پولست، و ما می‌باید بآن دستگیری کنیم. ولی با این شتاب که مینمایند هیچ کاری نتواند بود. در سه روز ما اگر از روس و انگلیس هم خواهیم، نخواهیم توانست پول گرفت».

مخبرالسلطنه گفت: «این دو کرور در بانکها آماده است و تنها همداستانی شما را میخواهند که بپردازند.»

حاجی معین گفت: «اگر این اندازه را بی گرو میدهند بگیرید. ولی باید دررفت آن با آگاهی از مجلس باشد».

مخبرالسلطنه گفت: «بی گرو نمیدهند و میباید همان پیمان نامه را دیگر گردانید و این اندازه را از روی همان گرفت».

حاجی معین گفت: «بدینسان وام گرفتن، اگر چه یک صدهزار تومان باشد، خوب نیست. دولت با این اندازه را بیگرو بگیرد و خود صدر اعظم بپایند، و یا دولت پرک دهد ما بازرگانان بنام خود گیریم و بدولت پردازیم».

مخبرالسلطنه گفت: «چون اینگونه وام دادن بسود سیاست ایشان نیست نخواهند داد و شما ناگزیر خواهید بود همان شرط ها را بپذیرید».

بدینسان گفتگو بدرازی انجامید. مخبرالسلطنه هر چه با فشرد که پیشنهاد را بپذیراند نمایندگان، بویژه بازرگانان، نپذیرفتند، و سرانجام چنین نهاده شد که اگر دولت پرک دهد، اینان خود بانگی بر پا نمایند، و از سرمایه آن، دو کرور تومان بدولت وام دهند.

روز پنجشنبه بیست و سوم آبان (۲۷ رمضان) چون دانسته شد دولت پرک داده نمایندکان بگفتگوی «بانک ملی» پرداختند. بازرگانان که پیشروان ایشان حاجی معین‌التجار و حاجی امین‌الضرب و حاجی محمد اسماعیل و ارباب جمشید میبودند بگردن گرفتند که آن را بنیاد گزارند. داستان «بانک ملی» که سالها یکی از آرزوهای ایرانیان شمرده شدی از اینجا پیش آمد.

نمونه سهشهای ایرانیان این پیش آمد در آغاز کار مجلس دو نتیجهٔ نیکی در پی داشت: یکی آنکه مجلس ارج بیشتر پیدا کرد. زیرا درباریان و بیگانگان چنین می پنداشتند که ایرانیان چون تازه بتکان آمده اند و آگاهی بسیاری نمیدارند، تنها بآن بس خواهند کرد که در درون کشور قانونی باشد و داستان خودکامگی در میان نباشد، و مجلس را بچشم همان «عدالتخانه» دیده چنین میدانستند که هر چه دولت پیشنهاد کند کوروار خواهند پذیرفت. رویهمرفته گمان اندیشه‌های سیاسی ایرانیان نمی‌بردند. این ایستادگی نمایندگان و آن گفته‌های پر مغز حاجی معین‌التجار نادرستی پندار و گمان ایشان را نشان داد و بارزش مجلس افزود. آوازهٔ این ایستادگی تا بروزنامه‌های اروپا رسید. پس از آن گفتگوها دولت نومید نشده و باز در آرزوی وام از روس و انگلیس میبود، و چند روز پس از آن ناصرالملک وزیر مالیه بمجلس آمد و بار دیگر آن گفتگو را بمیان آورد و از نیازمندی و تهیدستی دولت سخن راند. ولی مجلس استوار ایستاد و حاجی معین گفت: ما در پی برپا کردن بانگی هستیم. شما نیز در نوشتن نظامنامه و شرطهای آن بما راه نمایید. ناصرالملک گفت: تا پنجسال دیگر این کار شما سامان نخواهد گرفت «فعلا مریض ما گنه گنه لازم دارد تا رفع تب بشود. بعد از قطع تب بتقویت مزاج باید پرداخت». آقای وزیر اروپادیده بسیار شتاب میداشت که کشور را گرو گزارد و چند کرور پولی گیرد و کیسه‌های درباریان بیدرد و بدخواه را پر گرداند، و با گنه‌گنهٔ پول تبهای آز و هوس آنان را فرو نشاند، و در برابر چنان مردانگی که یک مشت بازرکانان مینمودند، بجای آنکه آفرین خواند و دلگرمی بآنان دهد، با ریشخند بنومید گردانیدن ایشان میکوشید.

حاجی معین گفت: «آیا دولت میتواند بچهار صد هزار تومان تا یک کرور بس کند که ما آنرا پرداخته و باندیشه باز مانده باشیم؟؟..» ناصر الملک پاسخ داد: «شما خودتان ببینید، با این آلودگیها میتوان بیک کرور بس کرد؟!..»

راستی آن بود که دولتیان با دستهای دیگری می‌جنبیدند و خواستشان بیش از همه گرفته شدن آن وام میبود. اینست با پیشنهادهای همراهانه نمایندگان همداستانی نمینمودند. حاجی معین دوباره یادآوری کرد که دولت پیمان نامه های وام‌های پیشین را بمجلس فرستد. نیز ریز در رفتهای وامی را که خواسته میشد نشان دهد. ناصرالملک نومیدانه بیرون رفت، و چون بازرگانان بکار بانک پرداخته بودند و فیروزانه پیش میرفتند و بهانه‌ای برای دربار باز نمانده بود، دیگر گفتگوی آن وام گرفتن را بمیان نیاوردند.

نتیجه دیگر اینکه مردم میدان یافته اندازه سهشهای خود را بهمه نشان دادند. زیرا از روزی که گفتگو بمیان آمد، انبوه مردم از توانگران و کمچیزان خشنودیها نمودند و همراهی نشان دادند. سپس چون بازرکانان زمینه آن را آماده گردانیدند، بدینسان که سرمایه آن را سی کرور تومان گرفتند که هر کسی از پنج تومان تا پنجاه هزار تومان سهم

تواند داشت، و نظامنامه آنرا نوشته برای دستینه شاه فرستادند، و

پ ۵۲[۱۶]

چند حجرهٔ بازرکانی را برای گرفتن پول از مردم شناسانیدند – مردم رو

بآنجاها آوردند و پول پرداختن آغاز کردند. توانگران که پولهایی میپرداختند بجای خود، کمچیزان از همبازی باز نمی‌ایستادند. طلبه‌ها نشست بر پا کرده و پول از میان خود گرد آورده و میفرستادند و گفته میشد کسانی کتابهای خود را فروخته و پول بسیجیده‌اند. شاگردان دبستانها همین کار را میکردند. زنان گفتگو از فروش گوشواره و گردن‌بند بمیان میآوردند. روزی در پای منبر سید جمال واعظ در مسجد میرزا موسی زنی بپا خاسته چنین گفت: « دولت ایران چرا از خارجه قرض میکند. مگر ما مرده‌ایم؟! من یک زن رخت شوری هستم به سهم خود یک تومان میدهم. دیگر زنها نیز حاضرند». از اینگونه نمایشها بسیار رو میداد.

ملایان که بچنین کارها کمتر در آمدندی آنان هم همراهی مینمودند. حاجی شیخ فضل الله دویست تومان بگردن گرفت. حاجی میرزا ابوالقاسم امام جمعه که چنانکه گفتیم بدشمنی با مشروطه شناخته گردیده و میان مردم بدنام شده بود فرصت یافته بمجلس نامه‌ای نوشت و همراهی با توده نموده پنج هزار تومان بگردن گرفت.

راستی را مردم تکان خورده و دلها پر از سهش گردیده بود، و انبوه مردم با امید و آرزوی سرشاری بکار برخاسته میخواستند نیک شوند، و بپیشرفت و نیرومندی کشور کوشند، و در سایه این جنبش و تکان همگانی خودخواهیها و هوسها در دلهای کسانی ناتوان گردیده و اینان نیز خواه و ناخواه بهمراهی میگراییدند. جز از درباریان کهن کار تیره درون که همچنان می‌ایستادند دیگران همگی تکان خورده بودند .

اینها در تهران بود. برای همبازی شهرهای دیگر، بازرگانان بنیادگزار بتلگرافخانه رفتند و بازرکانان آنها را بتلگرافخانه خواستند، و با هر دسته‌ای جداگانه گفتگو کردند و از همگی نوید همراهی شنیدند. تبریزیان درباره بانک همراهی نشان داده ولی درباره وام دادن بدولت بپاسخ سنجیده دیگری برخاستند که خواهیم آورد. گذشته از شهرهای خود ایران، از قفقاز و هندوستان و استانبول، ایرانیان همراهی نشان دادند. تا چندی در همه جا این گفتگوها و کوششها میرفت و ما نتیجه را خواهیم آورد.

در این هنگام در مجلس گفتگوی «نظامنامهٔ اساسی» (قانون اساسی) نیز در میان میبود. نسخه‌ای را که آماده گردانیده و برای دستینهٔ شاه فرستاده بودند باز گردانیدن آن را خواستار می‌شدند، و چون درباریان ناخوشی شاه را بهانه کرده و آنرا نگه داشته و باز نمی‌فرستادند، مجلس ناگزیر میشد پیاپی یادآوری کند. نمایندگان شهرها یکی یکی میرسیدند.

پس از داده شدن مشروطه در تهران روزنامه‌ای (جز از آنها که از پیش میبود) بر پا نشده بود، تا امتیاز روزنامه‌ای بنام «مجلس» به آقا میرزا محسن (برادر صدرالعلماء) داده شد که براهبری (مدیری) میرزا محمد صادق طباطبایی (پسر شادروان طباطبایی) و نویسندگی ادیب الممالک فراهانی از ماه آذر آغازیده شد و شماره یکم آن روز یکشنبه سوم آذر (هشتم شوال) بیرون آمد. این روزنامه چنانکه از نامش پیدا بود بیش از همه گفتگوهای مجلس را مینوشت. تا آنجا که ما میدانیم پس از روزنامه «انجمن» تبریز، دومین روزنامه زمان آزادی است. پاسخ سنجیده تبریز درباره بانک ملی در تبریز آزادیخواهان فیروزانه میکوشیدند. در بیرون انجمن (یا چنانکه خود می‌نامیدند مجلس ملی)، و در نهان مرکز غیبی کارها را پیش میبرد. چون دست محمد علیمیرزا و پیرامونیان او را بر تافته بودند انجمن، هم بجای عدلیه نشسته و بدادخواهیهایی، که از خود تبریز یا از شهرهای دیگر میرسید گوش میداد، و هم بجای حکمران نشسته بایمنی شهر و سامان آن میکوشید. مر کز غیبی که بیشتر در خانه شادروان علی مسیو بر پا شدی با دو چشم باز کارهای محمد علیمیرزا و پیرامونیان او را می پایید و براه بردن دسته مجاهدان که تازه پدید می آمدند میپرداخت.

چون ماه رمضان بپایان رسید و مسجدها برچیده شد اینان دیدند می باید رشته گفتگو از مشروطه و سودهای آن بریده نشود و چنین نهادند که روزهای آدینه همه بازارها بسته شود و سه تن از واعظان که شادروان شیخ سلیم و میرزا جواد ناطق و میرزا حسین می بودند، در سه مسجد بمنبر روند. این کار بسیار سودمند افتاد و در نتیجه این بود که در تبریز داستان تفنک گرفتن و مشق کردن پیش رفت، چنانکه خواهیم دید.

محمد علیمیرزا از ایستادگی و نبرد آشکار نومید گردیده در

پ ۵۳

وثوق‌الدوله نایب رئیس یکم مجلس

نهان بکارشکنی‌هایی میپرداخت و کسانی از پیرامونیانش که سید محمد یزدی و مفاخرالملک و مفاخرالدوله و دیگران میبودند آسوده نمی‌نشستند، و در سایه بدخواهیهای اینان بود که در پیرامونهای شهر نا ایمنی پیدا شده و کسی بجلوگیری برنمیخاست. حاجی مشیر دفتر که می بایست دستور های انجمن را بکار بندد بی پروایی نشان میداد. مرکز غیبی باز فرصت یافته بکار بر خاست. بدینسان که روز یک شنبه سوم آذر (۸ شوال) یک دسته از مجاهدان بانجمن رفته از نابسامانی کارها و از ناایمنی پیرامونهای شهر و بی پروایی حکمرانان گله و ناخشنودی نمودند، و فردا همگی بازارها را بسته در انجمن و پیرامونهای آن گرد آمدند. کسانی رفته و علما و دیگران را بانجمن آوردند، و گله های خود را گفته و چاره خواستند، و چنین گفتند: اگر چاره نکنید ما بازارها را نخواهیم گشود و از اینجا بیرون نخواهیم رفت. از هر سو آوازهای شور و خروش شنیده میشد. مجتهد با تلفون از ولیعهد خواهش فرستاده‌ای کرد که بیاید و درخواستهای مردم را بشنود و رفته باو باز گوید. ولیعهد نیرالسلطان را فرستاد. ولی او چون آمد و سخنان مردم را شنید و رفت و دوباره آمد پاسخ درستی نیاورد. ولیعهد بی پروایی نموده و چنین گفته بود: «اهالی خاطر جمع شده متفرق شوند».

مردم از این پاسخ بر آشفتند و باز هیاهو برپا کردند و سخنان تندی گفتند. شیخ سلیم و میرزا جواد و میرزا حسین هر یکی جداگانه بمردم سخن راندند و آنان را خاموش گردانیدند، و پس از گفتگو چنین نهادند که خود علماء بباغ نزد محمد علیمیرزا روند و با او چگونگی را بمیان نهند، و چون علما رفتند و گله های مردم را باز نمودند محمد علیمیرزا باز سپر انداخته و گردن بدرخواستها گزاشت و با نویدهایی علما را باز گردانید. مردم نیز رام گردیده از فردا بازارها را باز کردند.

در پی این پیش آمد بود که از تهران حاجی مهدی آقا و دیگر بازرگانان را بتلگرافخانه خواسته و گفتگوی بانک ملی را بمیان آوردند. اینان پاسخ دادند که نشستی برپا کرده و بسکالش پرداخته نتیجه را آگاهی خواهند داد، و این بود روز آدینه هشتم آذر (۱۳ شوال) در خانه حاجی مهدی آقا با بودن مجتهد و ثقةالاسلام و میرزا صادق آقا و حاجی میرزا محسن و حاجی سیدالمحققین و دسته‌ای از بازرگانان و دیگران، نشستی برپا نمودند و زمینه را بگفتگو گزاردند، و پس از سخنانی چنین نهادند که با بنیاد گزاردن بانک ملی همراهی نمایند و در اینجا هم پولهایی گرد آورند، ولی با دادن وام بدولت که بیشتر آن بکیسه بدخواهان توده خواستی رفت همداستان نباشند، و در این باره دو تلگراف، یکی با دستینه علما، و دیگری با دستینه بازرگانان بتهران فرستادند. ما تلگراف بازرگانان را در اینجا میآوریم:

حضور محترم آقایان اعضاء مجلس مقدس شورای ملی و عموم آقایان تجار محترم دام اجلالهم در خصوص استقراض و تأسیس بانک ملی قرار بود مذاکره عمومی شده جواب داده شود اینست که عرض میشود روز جمعه سیزدهم ماه در محضر علماء اعلام و حجج اسلام و جمعی از رجال دولت و تجار این مسئله مطرح شده مذاکره شد تمامی طبقات محترمه با کمال طیب خاطر در تأسیس این بانک ملی که اسباب استخلاص دولت و ملت است حاضرند ولی آنچه در این باب میخواهند تأمینات است میفرمایند از قرار مذکور بودجه مملکت فوق الغایة جاخالی دارد اولا باید بودجه مملکت اصلاح شود تا در آتیه حاجتی باستقراض جدید نشود و تا قانون اساسی باستحضار وکلاء اطراف محکم و بودجه اصلاح نشود امکان تأسیس بانک نخواهد بود.

خواهید فرمود که قانون اساسی اول سال نو بموقع اجرا گذاشته خواهد شد و دولت فعلا محتاج پنج کرور است و تا اول سال جدید این وجه را اشد احتیاج هست جواب میفرمایند که امناء دولت بحمدالله متمول‌ترین اهالی ایران هستند و جمعی از ایشان را مخصوصاً ممکن است که در ازاء ثروت فوق‌العاده که از سایهٔ دولت از ممرهای مخصوص تحصیل کرده اند پنج کرور سهل است اضعاف آنرا مجاناً تقدیم نمایند تا چه رسد بعنوان قرض اما استقراض از خارجه را بهیچ وجه تصویب نمی نمایند و رضایت ندارند.

رفتن محمد علی میرزا بتهراندر اینمیان ناخوشی مظفرالدینشاه سخت تر گردیده و برای محمد علیمیرزا یک گرفتاری دیگری پیش آمده بود. زیرا شعاع‌السلطنه بار دیگر آرزوی ولیعهدی را دنبال میکرد و بکوششهایی میپرداخت. محمد علیمیرزا از این میترسید که سران آزادی بوی گرایند. از اینرو در حال آنکه دشمنی سخت با مشروطه میداشت و در نهان به بر انداختن آن میکوشید، و چنانکه دیدیم با تبریزیان همیشه در نبرد می‌بود، در بیرون میکوشید دلجویی از سران آزادی در تهران کند و دشمنی خود را با مشروطه پوشیده دارد. برای این نامه ای بشادروان بهبهانی نوشت که او هم فرستاد و در روزنامه مجلس بچاپ رسید. ما آنرا در اینجا میآوریم:

از قراریکه شنیدم از تبریز کاغذی بجنابعالی نوشته‌اند که ولیعهد مخالف با عقاید ملت است و مجلس را که بندگان اقدس همایونی ارواحنا فداه داده است ولیعهد قبول ندارد اولا بذات مقدس پروردگار قسم است که این مطلب بکلی خلاف و بی اصل است و من از خدا میخواهم که انشاءالله این دولت و ملت ترقی کرده و رفع این مذلتها بشود ثانیاً بسر جدت قسم که اگر آدمی بعتبات فرستاده باشم اگر من آدم بعتبات فرستاده باشم در پرده نخواهد ماند و آشکار خواهد شد برای چه چرا باید من مخالف این عقیده و منکر آبادی مملکت باشم؟ ثالثاً از شخص شما تعجب دارم چرا این خیال و تصور را نسبت بمن نموده‌اید و چرا این کاغذ را باور کرده اید مگر خودتان آن اشخاص مغرض را نمیدانید این سهل است هزار از این اقدامات در علیه من مینمایند شما چرا باید باور کنید خواهش دارم سایرین را هم خودتان اطلاع بدهید که بدانند این تهمت است و منتظر جواب کاغذ هستم زیاده زحمت ندارم.

از این نامه پیداست که تا چه اندازه میترسیده است و تا چه اندازه فروتنی مینموده. از بهبهانی پاسخ میطلبد که از همراهی او دلگرمی پیدا کند.

در همانروزها بد خواهی او با مشروطه در تهران و دیگر جاها بزبانها افتاده بود، چنانکه در مجلس هم گفتگو از آن بمیان آمد. میتوان پنداشت که شعاع‌السلطنه و کارکنان او اینسخن را رواج میداده‌اند. در جایی که خود شعاع‌السلطنه ببدخواهی مشروطه شناخته‌تر از این میبود و در سایه ستمهایی که در فارس کرده بود مردم او را بیشتر دشمن میداشتند. هر چه هست این نامه سراپا دروغ محمد علیمیرزا بجا افتاد و کسان بسیاری که یکی از آنان مدیر حبل‌المتین بود از چاپلوسی یا از ناآگاهی همین را دستاویز گرفته بستایشهای گزافه‌آمیزی پرداختند

و او را «یگانه حامی مشروطه» نشان دادند. شگفتر از همه خوش

پ ۵۴

حاجی سید نصرالله تقوی

گمانی دو سید درباره او میبود.

این نمونه هوشمندی محمد علیمیرزاست که با آنهمه دشمنی با مشروطه کسانی همچون بهبهانی و طباطبایی را فریب میداد و هواخواه خود میگردانید.

کشاکش ولیعهدی در نهان میرفت و بیش از همه رنک سیاسی بخود میداشت، و اینست ما از آن آگاهی درستی نیافته‌ایم. هر چه بود این بار هم فیروزی محمد علیمیرزا را شد، و چون ناخوشی شاه روز بروز فزونتر میگردید و امید بهبود کم شده بود بنام آنکه به فرنگستان خواهم رفت او را از تبریز خواست که رشته کارها را بدست گیرد.

این تلگراف روز هشتم آذر (۱۳ شوال) رسید، و محمد علیمیرزا با شتاب بسیج راه کرد و شاهزاده امامقلی میرزا را بجای خود گزاشت، و روز سه‌شنبه دوازدهم آذر (۱۷ شوال) با پیرامونیان خود از تبریز روانه گردید. مردم پاسداری نمودند و آن روز بازارها را بسته و برای راه انداختن او در خیابان و بیرون شهر گرد آمدند. این رفتن او یک سود و یکزیانی داشت. سودش این بود که تبریز آزاد گردید و کوشندگان آزادانه توانستند اندیشه‌های خود را در بارهٔ پدید آوردن مجاهدان و دیگر چیزها بکار بندند. زیانش آن بود که تهران که پایتخت کشور است گرفتار کارشکنی‌های او گردید.

داده شدن قانون اساسی چنانکه گفتیم نظامنامه یا قانون اساسی نوشته شد و برای دستینهٔ شاه بدربار فرستاده گردیده بود، و درباریان چون همیشه بجلوگیری از کار مشروطه می‌کوشیدند آن را نگه داشته باز نمیگردانیدند. سپس چون فشار مجلس را دیدند درباره برخی از بندهای آن گفتگو پیش آوردند. از جمله دربارهٔ مجلس سنا بگفتگو برخاستند، و خواست درباریان این بود که مجلس سنا را چنان گردانند که دارالشوری در زیر دست او باشد و ارج بیشتر را آن مجلس دارد. نمایندگان خواست آنان را دریافته پاسخهایی میدادند.

بدینسان گفتگو میرفت تا روز دوشنبه بیست و پنجم آذر (یکم ذی‌القعده) ولیعهد بتهران رسید، و از سوی آزادیخواهان و دیگران پیشواز باشکوهی بجا آمد، و از سوی مجلس نمایندگانی برای گفتن «خوش آمدید» به پیش او رفتند، و چون از همان روزهای نخست شاه او را جانشین گردانیده خود را کنار کشید، و از این سوی محمد علیمیرزا هنوز خود را نیازمند پشتیبانی بهبهانی و طباطبایی میدید، گفتگو دربارهٔ قانون اساسی همچنان پیش میرفت. محمد علیمیرزا حاجی محتشم السلطنه و مشیرالملک (پسر مشیرالدوله صدراعظم) را از سوی خود بمجلس فرستاد که بیایند و دربارهٔ برخی از بندها گفتگو کنند، و اینان نیز بیشتر در زمینه مجلس سنا گفتگو کردند، و هر چه بود آنرا بپایان رسانیدند.

روز یکشنبه هشتم دیماه (۱۶ ذی‌القعده) مظفرالدینشاه که بازپسین روزهای زندگی را بسر میبرد بآن دستینه نهاد و سپس ولیعهد پیروی نمود، و بدینسان برای توده ایران «قانون اساسی» داده شد. مردم از این، شادیها نمودند و روز سه‌شنبه را برای آوردن آن به مجلس برگزیدند.

آن روز همگی علمای بزرک و کسان دیگری در مجلس گرد آمدند و تماشاچیان همه آن پیرامونهارا پر گردانیدند، مشیرالدوله صدراعظم و ناصرالملک وزیر مالیه و محتشم‌السلطنه و مشیرالملک قانون را بر داشته آهنک مجلس کردند. مجلسیان تا دم در پیشواز نمودند و بپاسداری و شادمانی بسیار آنان را بدرون آوردند. سید محمد تقی هراتی که یکی از نمایندگان بود «خطابه»ای خواند. مردم شادمانیها نمودند و آواز به «زنده باد» و «استوار باد» بلند گردانیدند. نمایندگان یکدیگر را بغل میگرفتند و از سر و روی یکدیگر می بوسیدند و برخی از شادی گریه مینمودند.

آنشب در مدرسه مروی جشنی گرفته شد و شادروان بهبهانی پیش آمد را به انجمن تبریز و دیگر جاها آگاهی داد. فردا شب باز در مدرسه سپهسالار بجشن و چراغانی پرداختند.

آنروز باین چیزها ارج بیش از اندازه خود داده میشد. مردم از سادگی باینها دلبستگی بیشتر مینمودند. این بسیار ارج میداشت که کشوریکه قرنها با خودکامگی و در دست هوسبازان و ستمگران زندگی کرده بود کنون دارای یک قانونی باشد و دیگر دست ستمگران و هوسبازان باز نباشد. هر بندی را که از قانون اساسی بسنجیم برای مردم ایران مایه آسایش و پیشرفت میبود. ما باین خرده نمیگیریم که بچنین قانونی ارج میگزاردند و شادمانی مینمودند. ایراد ما از آنست که ساده‌دلانه تنها داشتن این قانون را چاره همه دردها میشمردند. مثلا اگر کسی گله از ناایمنی کشور میکرد یا ناله از بدخواهی درباریان مینمود شنونده در زمان پاسخ میگفت: «بگزار قانون اساسی برسد همه اینها درست خواهد شد، و این بدخواهان در جای خود خواهند نشست». از سادگی گرفتاریها و پابندهای بزرگی را که میداشتند، از پراکندگی اندیشه ها و از آلودگی خویها و از دست اندازیهای بیگانگان، نمیدانستند، و دلهای خود را با این چیزها خوش میکردند. چنانکه گفتیم: نخست درباره دبستان‌ها این خوش گمانی را میداشتند و چنین می پنداشتند که همینکه جوانان از آن دبستانها بیرون آیند ایران گلستان خواهد بود. سپس که داستان مشروطه پیش آمد هر زمان بچیز دیگری دل می‌بستند. این زمان بقانون اساسی دل بسته بودند و اینست از داشتن آن شادمانی بی‌اندازه می‌نمودند.

دارالشوری روز بروز بارج و نیرو می‌افزود. رسیدن «نظامنامه داخلی» و «قانون اساسی» راه کار را روشنتر گردانیده ، و این بود، چنانکه تبریزیان یادآوری کرده بودند بر آن شدند که بیک اندازه گردانیدن در آمد و رفت دولت پردازند و بگفتگو از آن برخاستند.

روانه گردانیدن نمایندگان از آذربایجان چنانکه گفتیم در تبریز برگزیدن نمایندگان انجام گرفت. ولی چون بسیاری از آنانکه برگزیده شده بودند از مجتهد و ثقةالاسلام بی‌پروایی می نمودند و دانسته نبود که پذیرفته‌اند یا نه، و از آنسوی دانسته نبود دررفت سفر را از کجا پردازند، کار همچنان بی نتیجه می‌ماند. در این میان از تهران چند بار یادآوری کردند و نیز مجاهدان فشار آوردند، و این بود انجمن بآن پرداخت و پس از گفتگوی بسیار کسان پایین بنمایندگی شناسانیده شدند: حاجی میرزا ابراهیم آقا، آقا میرزا فضلعلی، سید حسن تقیزاده، مستشارالدوله، حاجی امامجمعه خویی، احسن‌الدوله، هدایت الله میرزا، میرزا عبدالرحیم طالبوف، میرهاشم دوچیی، حاجی محمد آقا حریری، حاجی میرزا آقا فرشفروش، شرف‌الدوله.

تقیزاده چند روز پیش از جنبش تبریز آهنک مصر کرده بود و چون از برگزیده شدن خود آگاه گردید یگسره روانه تهران شد و

این زمان در مجلس میبود. میرهاشم نیز در تهران میبود و «اعتبار

[۱۷] نامه» او را بتلگراف فرستادند. آنچه می باید گفت اینست که آن را انجمن برگزیده و خواستش دلجویی میبود. طالبوف در ولادیقفقاز میزیست و تنها بنام ارجشناسی از کوششهای پیشین او و از نوشته‌هایش او را برگزیدند. ولی او این زمان وامیزد و دلخوشی از این جنبش و کوشش ایرانیان نمیداشت. این در بسیار کسانیست که در راهی که میکوشند چون بیک جایی رسیدند دیگر آزرده شوند و رو برگردانند. طالبوف از این کسان می بود و این زمان آزردگیها مینمود. نامه‌ای ازو در شماره دوم روزنامه انجمن است که چاپلوسانه محمد علیمیرزا را «حضرت اقدس والا ولیعهد روحنا فداه» مینویسد. نامه دیگری در شماره سی و سوم آن روزنامه است که میگوید: «ایرانی که تا کنون اسیر یک گاو دو شاخه استبداد بود اما بعد از این اگر اداره خود را قادر نشود بگاو هزار شاخه رجاله دچار گردد. آنوقت مستبدین به نابالغی ما میخندند و دشمنان اطراف شادی کنان لاحول گویند. فاش میگویم که (من این مسئله بیچون و چرا میبینم). وگرنه بفرمایید کدام تبریزی قراجه‌داغیست که برای منع دخول و سوختن نسخه‌های ملانصرالدین باغوای معاندین شورش نماید و از مجمع مطالبه اذن دخول بکند. هر کس هجو ولی نعمت تاجدار خود را بگیرد و بخواند یا با نویسنده او مکاتبه نماید چنین بی غیرت چه حق دارد خود را ایرانی حساب بکند؟!..»

از مشروطه گرفتن ایرانیان آزردگی مینماید باین دستاویز که اگر نتوانند خود را راه برند دچار آشوب خواهند بود. یکی نپرسیده که چه میخواهی؟!.. اگر میگویی نمی بایست مشروطه گرفته شود پس آن نوشته‌های تو بهر چه بود؟!.. اگر میبایست گرفته شود پس اینسخنان دلسردی آور بهر چیست؟!

داستان ملانصرالدین اینست که این روزنامه در آنسال در قفقاز آغاز شده بود و چنانکه خواهیم آورد یکی از روزنامه‌های سودمند میبود. گویا با دستور محمدعلیمیرزا بود که در پستخانه آنرا نگه داشته نمیگزاردند بمردم برسد. مجاهدان در آن باره بانجمن شکایت کردند و انجمن با تلگراف از دارالشوری درخواست آزاد گزاردن آن را کرد. این به آقای طالبوف بر خورده و آن را دلیل میگیرد که ایرانیان شایای مشروطه گرفتن نبوده اند و محمد علیمیرزا را «ولی نعمت» ایرانیان شمرده دشنام میدهد بکسیکه نکوهش او را در روزنامه ملانصرالدین خوانده یا بنویسندهٔ آن روزنامه نامه نوشته است.

مردم آن ارجشناسی را از کوششهای او نموده اند و او این خرده‌گیریهای بیمغز را بآنان مینماید. بدتر آنکه بهمین بهانه ها آقای طالبوف بتهران نیامد و در چنان زمانی که بک دانشمند کار آگاه سودمندترین نیکی را بتوده توانستی کرد خود را کنار گرفت. تلگرافی که از تبریز برایش فرستادند در پاسخ آن نمایندگی را پذیرفت. ولی شرط کرد که در ماه صفر (سه چهار ماه دیگر) روانه تهران شود. سپس در ماه صفر نیز سر باز زد و نرفت. از این رده که «وازنندگان» باید نامید بسیار بودند که ما هر یکی را در جای خود یاد خواهیم کرد.

از دوازده تن که شمردیم تنها نه تن در آذربایجان می‌بودند که میبایست روانه گردند. از آنان هم دو تن که حاجی امامجمعه و حاجی محمد آقا باشند آماده نشده بودند . آن از خوی نیامده، و این کارهایش انجام نگرفته بود. تنها هفت تن آماده رفتن بودند، و برای راه انداختن آنان روز سه‌شنبه هفدهم دیماه برگزیده شد که میباید آنرا یکی از روزهای بیمانند تبریز شمرد، و برای آنکه دلبستگی تبریزیان بجنبش، و اینکه چگونه کار را بزرک میشماردند و از درون دل به پیشرفت آن میکوشیدند دانسته شود می‌باید داستان را گشاده‌تر نویسیم:

آن روز مردم بازارها را باز نکردند و همگی در سر راه نمایندگان انبوه شدند و از در انجمن تا کنار پل آجی که بیگمان بیشتر از یک چهار یک فرسخ است کوچه ها را گرفتند. علما و سران آزادی در انجمن گرد آمده بودند و همه اطاقها و حیاطها پر شده بود. نمایندگان نخست باینجا در آمدند. مردم بیکبار از دیدن ایشان آواز شادمانی بلند گردانیدند. در اینجا میبایست «اعتبارنامه»ها داده شود. نخست میرزا حسین سخنانی گفت. میرزا فضلعلی آقا و شرف‌الدوله چیزی نوشته بودند، درباره دلبستگی خود بکار توده و اینکه آرزومند جانفشانی میباشند و میروند تا در راه توده بکوشند، دادند آنرا هم میرزاحسین خواند. مردم همه بیک آواز بانک بر آوردند: «بروید در پناه خدا، با جان و داراک به پشتیبانی شما خواهیم کوشید».

اعتبارنامه‌ها داده شد. و پس از برخی نمایشها و پیکره برداشتن هنگام راه افتادن رسید. نمایندگان و علماء و سردستگان و مردم همگی پیاده روانه گردیدند، و تا جلو مسجد امیرخیز که درشگه‌ها را در آنجا نگه می‌داشتند پیاده رفتند. بر سر راه مردم همه شور و خروش مینمودند و شادمانی نشان میدادند.

در جلو مسجد امیرخیز منبری نهاده بودند. نمایندگان بروی پله‌های آن نشستند. شیخ سلیم قرانی بدست بالای منبر ایستاده و چنین خواست میانه نمایندگان و مردم پیمانی پدید آورد. نخست از سوی مردم، از نمایندگان پیمان گرفت که در آن سفریکه میکنند همیشه به پیشرفت کارهای توده کوشند، و فیروزی و نیرومندی ایران را در اندیشه دارند، و نگه داری مشروطه را بایای خودشناسند. سپس رو بمردم گردانیده چنین گفت: «این مردان ارجمند را که از سوی خود نماینده گردانیده میفرستید و آنان جان بکف گرفته و خود را بخدا سپرده روانه میگردند بگویید که در راه نگهداری از آنان تا چه اندازه آماده خواهید بود که این قران میانه شما و آنان داور باشد؟...» باز همگی

مردم با یک آواز چنین گفتند: « با داراک و جان تا آخرین قطره خون

پ ۵۶

نمایندگان هشتگانه آذربایجان در باکو

از راست بچپ: حاجی میرزا ابراهیم آقا، مستشارالدوله، طالبوف، آقا میرزا فضلعلی، شرف الدوله، هدایت الله میرزا، احسن‌الدوله، حاجی میرزا آقا فرشی.

خود در یاری و نگه‌داری آنان آماده‌ایم و قران را باین گفتهٔ خود گواه میگیریم» و چنان بانک بر آوردند که تو گفتیی در سراسر شهر آواز آنان را شنیدند.

پس از پیمان بندی نمایندگان بدرود گفته و بدرشگه‌ها نشستند و روانه گردیدند. آهنک جلفا داشتند که از آنجا از راه قفقاز و گیلان تهران رسند. در شهرهای قفقاز در همه جا از اینان با شور و شادی پیشواز کردند. در باکو گذشته از ایرانیان که بسیار فراوان میبودند و پیشواز و پذیرایی باشکوهی کردند، حاجی زین‌العابدین تقیوف میهمانی کرد و پذیرایی شایانی نمود. طالبوف برای دیدن اینان بباکو آمد و هشت تن در یکجا پیکره بر داشتند. ولی دوباره بولادیقفقاز بازگشت و نوید داد که از پی آنان آهنگ تهران کند – نویدیکه بکار نبست.

دلبستگی ایرانیان قفقاز بمشروطه چون نام قفقاز برده شد می‌باید هنایشی را که جنبش مشروطه‌خواهی در ایرانیان آنجا کرد باز نماییم: چنانکه گفتیم ایرانیان در قفقاز بسیار می بودند. گذشته از بازرگانان و پیشه‌وران گروه انبوهی کارگر در کانهای نفت باکو کار می کردند و با رنج و خواری بسیار روز می گزاردند. در سایه کمی کار و فزونی ستم در کشور خود ماندن نتوانسته و بشهرهای بیگانه پناه برده و بآن کارهای سخت تن در داده بودند، و چنانکه گفتیم در جنگ ارمنی و مسلمان چند هزار تن از آنان بیگناه گشته شدند و خونهاشان از میان رفت.

زیان ناتوانی دولت ایران را آنان بیشتر در می یافتند و این بود چون آگاهی از جنبش مشروطه و بر پا گردیدن دارالشوری بایشان رسید بیش از دیگران شاد گردیدند، و بیاد خانه و خویشان خود افتاده ببازگشتن امیدمند شدند، و چنانکه گفتیم در هر شهری از نمایندگان پیشواز و پذیرایی باشکوهی نمودند.

کارگران کانهای نفت در صابونچی و بالاخانی بده هزار تن می رسیدند، و از نمایندگان خواستار شدند که بدیدن ایشان روند و نمایندگان درخواست آنانرا پذیرفته و آهنک آنجا کردند و پس از دیدن و اندوه خوردن دوباره باز گردیدند.

کسانی از آگاهان ایشان پیامهایی بدارالشوری فرستاده و خواستار شدند، اگر بشود آنان نیز نمایندگانی از میان خود برگزیده بدارالشوری فرستند.

پیش از جنبش مشروطه، چون روسیان و ارمنیان و گرجیان و دیگران هر کدام دسته‌ای می‌داشتند کسانی از اینان نیز دسته‌ای پدید آورده بودند که از همشهریان خود نگهداری کنند، و اینان در نهان با کوشندگان تبریز پیوستگی می‌داشتند و از حال همدیگر آگاه می شدند. از بنیادگزاران آن نریمانوف، سوچی میرزا، میرزا جعفر زنجانی، مشهدی محمد عمو اغلی، محمد تقی شیرین‌زاده سلماسی، حاجی خان، نورالله خان یکانی، مشهدی محمد علیخان، میرزا ابوالحسن تهرانی، اکبر اسگویی، حسین سرابی، مشهدی باقرخان ارومیه‌ای، مشهدی اسماعیل میابی بودند. پس از مشروطه اینان، چون مردان آزموده و آگاهی می بودند و نیک میدانستند که مشروطه ایران که بآرامش و آسانی گرفته شده بآرامش و آسانی پیش نخواهد رفت و ناگزیر بکوششهایی نیاز خواهد افتاد، باین شدند که با همشهریان خود همدستی نمایند و فرستادگادنی بشهرها فرستادند.

به تبریز نخست مشهدی اسماعیل و سپس مشهدی محمد علیخان و حاجی خان و دیگران آمدند و اینانند که بنام «مجاهدان قفقازی» شناخته شدند چون از قفقاز آمده و خود رخت قفقازی بتن می کردند بآن نام خوانده گردیدند وگرنه از خود ایرانیان می‌بودند.

آمدن اینان بدلیری آزادیخواهان افزود، و چون مردان آزموده و دیده‌بازی می بودند در هر کاری پیشگام می شدند و راه بدیگران می‌نمودند و کسانی از اینان بسخنگویی نیز می‌پرداختند و بآگاهانیدن مردم می‌کوشیدند. یکدسته از بیباکی اینان رمیدند و ملایان آنان را بیدین خوانده و بیزاری نمودند. لیکن انبوه آزادیخواهان بآنان ارج گزاردند و از آمدنشان خشنودی نمودند.

به پیروی از اینان بود که علی مسیو و همدستان او دسته مجاهدان را در تبریز پدید آوردند و همان «دستور نامه» ایشان بود که بفارسی ترجمه کرده و بدست مجاهدان دادند.

از هر باره ایرانیان قفقاز یاوری به پیشرفت مشروطه می‌کردند، و ما بارها بیاد کارهای آنان خواهیم پرداخت. گذشته از ایرانیان، خود قفقازیان از دلسوزی و یاوری باز نمی ایستادند، و چنانکه گفتیم روزنامه های آنان – از «ارشاد» که احمد بیگ آقایوف مینوشت، و از «تازه حیات» که هاشم بیگ می‌نوشت و از «ملانصرالدین» که میرزا جلیل و چند تن دیگری از قفقازیان و ایرانیان می‌نوشتند، به جنبش ایرانیان ارج می نهادند، و آنچه در ایران رخ میداد در روزنامه‌های خود نوشته و در پیرامون آن سخن می‌راندند. این بود روزنامه‌های آنان در ایران، بویژه در آذربایجان، خوانندگان بسیار میداشت. بویژه «ملانصرالدین» که چون با زبان شوخی و با ترکی بسیار ساده نوشته میشد و نگاره‌ها (کایکاتورها) می‌داشت آنرا بیشتر می‌خواندند. در ماه‌های نخست جنبش، محمد علی میرزا از پراکنده شدن آن در میان مردم جلو گرفت و در پستخانه نگه میداشتند. ولی آزادیخواهان آزردگی نمودند و از انجمن درخواستند که جلو گیری را بر دارد و انجمن با تلگراف از دار الشوری آزاد گردانیدن آنرا خواست. این همان داستانست که طالبوف در نامه خود می آورد و آزردگی می‌نماید.

«ملانصرالدین» از روزنامه‌هاییست که باید یاد آن در تاریخ بماند. این روزنامه یک شاعر خوب، و یک نگارنده (نقاش) خوب، و چند تن نویسنده خوب می‌داشت، و با همان زبان شوخی از بدیها سرزنش و نکوهش می‌نمود و نوشته‌هایش کارگر می‌افتاد. یکرشته کارهای بدی هست که با زبان سرزنش و ریشخند زودتر از میان رود.

شاعر ملانصرالدین میرزا علی‌اکبر صابر شیروانی می‌بود که شعر هایش در کتاب جداگانه‌ای بنام «هوپ هوپ نامه» بچاپ رسیده و در همه جا هست.

یکی از شوخیهای ملانصرالدین دربارهٔ مجلس ایران آنست که

در یکی از شماره‌های خود می‌نویسد: «بیشتر نمایندگان مجلس

پ ۵۷

کربلایی علی مسیو

ایران از ملایان هستند. زیرا در قانون ایشان برای نماینده دانش را شرط ندانسته اند».

در تبریز ملایان آن را از «اوراق مضله» شمردند و نوشته‌ای دربارهٔ آن نوشتند که فرستادند علمای نجف نیز مهر کردند و آن را بچاپ رسانیده پراکنده گرداندند. ولی سودی نداشت و جلوگیری از رواج «ملانصرالدین» نکرد.

جنگ حیدری و نعمتی در اردبیل چنانکه گفتیم در سایه جنبش تبریز داده شدن مشروطه را بهمه شهرها آگاهی دادند و در همه جا، کم یا بیش ، تکان در مردم پدید آمد. در شهرهای آذربایجان از خوی و ارومی و مراغه و اردبیل و دیگر جاها نیز تکانها پدید آمد، و چون انجمن تبریز (انجمن ایالتی) بهمه آنها دستور می فرستاد که در آنجا هم انجمن (انجمن ولایتی) برپا کنند و بکارهای شهر خود پردازند و از هر شهری یک نماینده‌ای برای تبریز میخواست در همه آنها انجمن بر پا گردید. ولی در بیشتر شهرها معنی مشروطه را نمیدانستند و از کارهایی که انجمن بایستی کرد آگاه نمی بودند و این بود در می ماندند. در همه جا ملایان پیش افتاده با اندیشه و دلخواه خود بکارهایی می پرداختند و آن را میدانی برای پیشرفت آرزوهای خود می‌پنداشتند. در هر شهری، اگر هم یک یا چند تن می بودند که معنی مشروطه را میدانستند بسخن آنان گوش نمیدادند.

در مراغه حاجی میرزا حسن شکوهی از سالها در این راه می کوشیده و با روزنامه‌ها پیوستگی می داشته و او دربارهٔ انجمن مراغه می نویسد: «نمیدانستند و نمی فهمیدند که مشروطه چیست. کتابچه قانون اساسی چون بمراغه آمد ابداً معنی فصول او را نفهمیدند و تعجب میکردند که اینهمه شورش در سر این فصول بیهوده بچه می‌ارزید» می‌نویسد: «مردم تو گویی چنین میدانستند که اعضاء انجمن با ایشان نماز جماعت خواهند گزارد و یا مسائل شرعی یاد خواهند داد که در تقدس و تدین ایشان دقت زیاد می کردند».

در این میان در اردبیل یک داستان شگفتی پیش آمد، و آن اینکه بر سر برپا کردن انجمن جنگ حیدری و نعمتی بر خاست.

از چیزهای افسوس آور در تاریخ ایران داستان دو تیرگی حیدری و نعمتی است. ما نمیدانیم این از کی پدید آمده و چگونه پدید آمده، و حیدر که بوده و نعمت که بوده. این میدانیم که زمان درازی شهر های ایران دچار چنین دو تیرگی بوده‌اند. بدینسان که در هر شهری مردم بدو دسته بوده‌اند: یکی حیدری و دیگری نعمتی، و هر دسته‌ای با آن دیگری همیشه و در هر کاری همچشمی و دشمنی می‌نموده‌اند و باندک بهانه بکشاکش بر میخاسته‌اند و زدوخورد می‌کرده‌اند. از زمان صفویان این در میان می بوده تا کم کم از سختی افتاده و در بیشتر شهرها از از میان رفته، و تا زمان مشروطه تنها در شهرهای اندکی باز مانده بود که هر چند سال یکبار آواز از آنها برخاستی، بویژه بهنگام محرم که چون دسته ها بستندی و آن نمایشها را نمودندی اوباش میدان یافته به کینه جوییها و خود نماییها پرداختندی.

یکی از آن شهرها قزوین میبود که در همان سال نخست مشروطه در دهم محرم، در بیرون دروازه دو دسته باهم بزد و خورد پرداختند و در میانه دو تن کشته شده و گروهی بیشتر از سی و چهل تن زخمی شدند:

دیگری از آنها شوشتر می بود که تا همین نزدیکیها باز میماند و من در سال ۱۳۰۲ که بخوزستان رفتم برای نخستین بار آن را در آنجا دیدم. شهر بدو بخش شده، یک بخش را نعمتی خانه و دیگری را حیدری خانه میخواندند، و باشندگان هر بخش خود را از دیگران جدا می گرفتند.

دیگری اردبیل می بود که تا آغاز مشروطه باز میماند و در نتیجه آن بود که بر سر برپا کردن انجمن کار بکشاکش و زدوخورد انجامید. چگونگی آنکه در آغاز مشروطه حکمران اردبیل ساعدالملک بود که یکی از نزدیکان محمد علیمیرزا و خود مرد ستمگری می بود. مردم از دست او بناله برخاستند و بدارالشوری و بانجمن ایالتی تبریز تلگرافها کردند. انجمن پافشاری نمود تا او را برداشتند، و پس از آن بود که تلگرافی به میرزا علی اکبر آقا مجتهد بزرگ آنجا کرده درخواست نمود که انجمن ولایتی برپا گرداند. میرزا علی اکبر آقا مردم را در مسجد گرد آورد و تلگراف را بآنان خواند و بهمدستی آنان انجمنی برپا کرد. ولی چون میرزا علی اکبر آقا از سوی نعمتیان می‌بود حیدریان بهمچشمی برخاستند و آنان نیز به پیشوایی حاجی میرزا ابراهیم آقا انجمن دیگری پدید آوردند، و نادانانی از دو سو دشمنیها نمودند و هر روز در مسجدها گرد آمده و ناهار نیز در آنجا می خوردند و بنام همچشمی بنمایشهایی بر میخاستند. سرانجام بانجا کشید که حیدریان سواران فولادلو و نعمتیان سواران قوجه بگلو را که هر دو گروه از شاهسونان تاراجگر می‌بودند بشهر خواندند و در برابر یکدیگر سنگر بسته بگلوله بازی پرداختند که چند کس در میانه کشته گردیده و یا زخمی شدند.

این آگاهی‌ها که به تبریز می‌رسید در انجمن گفتگو کردند که هر دو را از میرزا علی اکبر آقا و حاجی میرزا ابراهیم به تبریز خوانند و سپس چنین نهادند که دو تن از تبریز باردبیل روانه گردانند.


  1. پیکره ۳۵ نشان میدهد بخشی از نشست روز گشایش مجلس چندگاهه را
  2. و پیکره ۳۶ بخشی از نشست با شکوه روز گشایش مجلس چندگاهه را نشان میدهد
  3. پیکره ۳۷ نشان میدهد بخشی از جشن باشکوه گشایش مجلس چندگاهه را
  4. پیکره ۳۸ نشان میدهد دسته کریمخانیان تبریز را با پیشوای ایشان آقا شیخ علی جوان (این پیکره دو سه سال پس از آغاز مشروطه برداشته شده)
  5. پیکره ۳۹ نشان میدهد حاجی میرزا حسن مجتهد را با پیرامونیان خود
  6. کویی از تبریز است.
  7. آقای صبری که اکنون در تهرانست و بسیاری از این نامها را او گفته.
  8. ارزل نام دیهی از پیرامونهای تبریز است.
  9. آقای کروبی یا همان آقا میر باقر که نامش را میبریم یادداشتی نوشته که بسیاری از این آگاهیها از روی آنست و او بجای چهار تن شش تن نوشته که دو تن هم میرربیع و میرستار برادران میرهاشم را شمرده.
  10. این شعرها از یک چکامه ادیب‌الممالک است که واعظان تکه تکه بالای منبر خواندندی.
  11. نوشته راتسلاو و تلگراف شاه بولیعهد اکنون در دست منست
  12. در اینهنگام سر اسپرنیگ رایس سفیر انگلیس بلندن رفته بود و چنانکه دیدیم بجای او مستر کرانت دف شارژ دافر (کارپرداز) سفارت کار میکرد و این تلگراف نیز ازوست
  13. دوازده تن بوده‌اند و نام یکی را از ایشان ما نمیدانیم.
  14. این را از حبل‌المتین آوردیم و چنانکه دیده میشود یکی بیشتر است. زیرا ده تن بایستی باشند و یازده تنند.
  15. این‌ها را از حبل‌المتین و از کتاب «تاریخ مجلس ملی ایران» آوردیم و چنانکه دیده میشود چند تن کم است.
  16. پیکره ۵۲ نشان میدهد نمایندگان تهران را در مجلس یکم. نامهای آنان بدینسانست. شانزده تن که در جلو، روی زمین نشسته‌اند (از سمت راست بچپ): ۱) میرزا محمود کتابفروش ۲) حاجی میرزا احمد زرگرباشی ۳) حاجی محمد تقی بنکدار ۴) ارباب جمشید ۵) حاجی شیخ اسماعیل بلورفروش ۶) حاجی سید محمد ساعتساز ۷) حاجی معین‌التجار ۸) اسدالله میرزا ۹) حاجی محمد باقر صابونی ۱۰) استاد غلامرضا یخدانساز ۱۱) حاجی علی اکبر پلوپز ۱۲) حاجی عبدالوهاب کلاهدوز ۱۳) میرزا حسینقلی سیگاری ۱۶) شیخ حسینعلی ۱۰) شیخ حسین ۱۹) مشهدی باقر بقال.
    بیست تن که روی صندلی نشسته‌اند : ۱) حاجی محمد ابراهیم وارث ۲) حاجی محمد علی شالفروش ۳) حاجی سید محمد صراف ۴) حاجی سید ابراهیم ۵) مرتضوی ۶) حاجی امین‌الضرب ۷) حاجی محمد اسمعیل ۸) میرزا طاهر ۹) وثوق‌الدوله ۱۰) آقا میرزا محسن ۱۱) صنیع‌الدوله ۱۲) سید محمد تقی هراتی ۱۳) حاجی سید محمد باقر ۱۴) حاجی سید آقا تیرفروش ۱۰) یحیی میرزا ۱۹) عظیم‌الملک ۱۷) سید حسین بروجردی ۱۸) سید مهدی ۱۹) سید مصطفی ۲۰ فتحیه (؟).
    یازده تن که پشت سر ایستاده‌اند: ۱) حاجی میرزا ابراهیم خان خیاط ۲) مخبرالملک ۳) ملا حسن وارث ۴) دکتر سید ولی الله خان ۵) صدیق حضرت ۶) حاجی محمد تقی شاهرودی ۷) سیدالحکماء ۸) حسنعلی خان ۱) حاجی عباسعلی نانوا ۱۰) استاد حسن معمار ۱۱) محقق الدوله.
  17. پیکره ۵۵ (صفحه روبرو) نشان میدهد کسانی را از پیشروان جنبش تبریز و از نمایندگان انجمن و از نمایندگانی که برای دارالشوری برگزیده شده بودند. آنانکه در جلو ایستاده‌اند (از راست بچپ): میریعقوب یکی از (کارکنان انجمن)، حاجی غنی صراف، میرزا جواد ناطق (ناصح زاده)، حاجی نظام‌الدوله (سرانجمن)، شادروان شیخ سلیم، میرزا فضلعلی آقا، شرف‌الدوله، هدایت‌الله میرزا، حاجی محمد آقا حریری. از آنانکه در پشت سر ایستاده‌اند. آنکه در پشت سر حاجی نظام‌الدوله ایستاده حاجی مهدی آقا کوزه‌کنانیست، آنسوتر حاجی ملک‌التجار است، آنسوتر مرتضویست، آنسوتر حاجی معین‌الرعایاست.