برگه:Zendegani-man.pdf/۴۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
زندگانی من / احمد کسروی
۴۳
 

رفتن برادرانم، دستاویزهای[۱] نیکی برای او می بود. یک چیز دیگر که بیشتر بکار می خورد، آن می بود که من بارها به دروغگویی‌های روضه‌خوانان ایراد می گرفتم که در پیش مردم «توهین به دستگاه سیدالشهداء» بشمار می رفت.

در اینزمان حاجی میر محسن آقا نیز رنجش بسیاری از من می داشت و این مایه دلتنگی او میبود که پس از آنکه سالها چشم براه درس خواندن من دوخته و آرزومند می بوده که ملا گردم و مسجد و محکمه موروثی را بدست گیرم، اکنون بدینسان مشروطه خواه در آمده و ملایی را بیکبار[۲] رها کرده‌ام. با آنکه در اینهنگام داماد او نیز می بودم و خویشی تازه ای به خویشی های دیگر افزوده بودیم، در برابر رمشی[۳] که او را از مشروطه می بود، از این خویشی ها سودی بدست نمی آمد. چون این مرد که بزرگ خانواده ما می بود از من دلتنگی می داشت، آن ملا فرصت یافته از هیچ آزاری درباره من باز نمی ایستاد. برای آنکه خوانندگان دژرفتاری[۴] این ملا و دیگران را با من بدانند، اینک چند داستانی را برای نمونه در اینجا یاد می کنمː

ا- روزی یکی از ملازادگان می خواست عمامه بسر گزارد و برای این کار بزمی برپا گردانیده، انگجی را با دیگر ملایان خوانده بود. مرا نیز در کوچه گرفته با خواهش بسیار همراه برد. چون رفتیم و نشستیم و انگجی و دیگران آمدند و نشستند و گفتگو آغاز گردید، یکی از طلبه ها رو به انگجی گردانیده چنین گفتː

«آقا، کسی هست که درس فرنگی میخواند. آنروز دیدم کتابش را به مسجد آورده بود و میخواند. درباره او تکلیف چیست؟!» خواستش از آنکس من می بودم. زیرا چند روز پیش یک کتاب «لانگاژ» فرانسه در دستم به مسجد میرزا مهدی رفته بودم و آن طلبه دیده بود. انگجی گفت: «به او باید دو حَد[۵] زد!». آن طلبه و برخی از ملایان به روی من نگاهی کردند. ولی من بخود نگرفته به خاموشی گراییدم.[۶]

۲- برادرانم را که به دبستان (مدرسه های نو) می فرستادم، روزی شنیدم آن ملای هکماوار به مردم گفته: «اینها درس بابی[۷] میخوانند، کتابشان من دیدم. نوشته است شرب مسکرات[۸] حرام نیست». اینسخن را در میان مردم پراکند. در همان روزها یکی از خویشان، میهمانی برپا کرده بود، آن ملا نیز آمد. در میان گفتگوها من پرسیدم: «شما چنین سخنی به مردم گفته اید؟!.» . گفت : «آری، راست هم گفته‌ام». گفتم: «چنان سخن در کدام کتابست؟!.». گفت: کتابیست بنام نخست نامه، در آنجاست». گفتم: «در نخست نامه چنان جمله ای نیست». گفت:

خودم دیدم نوشته است: شرب مسکرات شایسته نیست. شایسته نیست یعنی مکروه است. مکروه است یعنی حرام نیست». من دیدم با

  1. دستاویز= بهانه (ویراینده)
  2. بیکبار؛ بیکباره= بکلی، یکدفعه (ویراینده)
  3. رمش= رمیدن، دوری (ویراینده)
  4. دژ رفتاری= بدرفتاری همراه با درشتی (ویراینده)
  5. منظور از «حد» تازیانه است. (ویراینده)
  6. همان انگجی پس از چند سال پسر خود را با پول دولت به اروپا فرستاد که درس خواند.
  7. برای آگاهی در زمینه بابیگری و بهاییگری کتاب «بهاییگری» دیده شود. (ویراینده)
  8. شُرب مسکرات= نوشیدن مست کننده‌ها (ویراینده)