برگه:Zendegani-man.pdf/۴۴

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
زندگانی من / احمد کسروی
۴۴
 

آن بیسوادی و نادانی مردم، جای گفتگو نیست و خشنود گردیدم که آخوندک ندانسته که نخست نامه را یک ارمنی نوشته، وگرنه آنرا هم دستاویزی می گردانید. به یاد آوردم این مردم همانند که بادمجان فرنگی را که تازه آمده بود تا سالیان دراز نخریدندی و نخوردندی، بلکه دست نزدندی، به این شوند، که نامش در تبریز «ارمنی بادمجانی» (بادمجان ارمنی) می بود.

٣- حاجی محمد جعفر نام یکی از دوستان پدرم میبود که ما نیز «عمو میخواندیم. زن او مرده بود. شب چهلمش روضه خوانی آمد و روضه ای خواند در این زمینه: «چند تنی از بزرگان ما جنازه هاشان سه روز و سه شب بر روی زمین ماند. یکی از آنها صاحب شریعت ما بوده، پیغمبر چون مرد امت بیوفا در سقیفه گرد آمدند که ابوبکر را خلیفه گردانند و حق علی را پایمال گردانند. جنازه سه شب و سه روز ماند روی زمین. و زهرا به جنازه نگاه می کند و می گرید و به سر و روی خود می زند...»

روضه پایان یافت و حاجی محمد جعفر که میدانست من به روضه خوانان ایراد گیرم، پرسید: «اینها راست بود؟» گفتم: «سرتا پا دروغ بود». سپس داستان را گفتم که پیغمبر روز دوشنبه در گذشت و همانروز علی و عباس و دیگران به شستن و آماده گردانیدن آن پرداختند و این کار تا شب کشید. یاران پیغمبر در بیرون فراهم شده میخواستند همه شان به آن نماز خوانند. ولی چون خانه کوچک می بود چنین نهادند که ده تن و ده تن بیایند و نماز خوانند و بیرون روند. شب سه شنبه و روز سه شنبه و کمی از شب چهارشنبه این کار میرفت که چون پایان یافت، شب چهارشنبه با همراهی همه مسلمانان بخاک سپاردند. این داستان کجا و آن گفته های روضه خوان کجاست؟! مردک می خواهد از هر چیزی افزار گریه سازد.

این دروغگو می گوید: «امت بیوفا در سقیفه گرد آمدند...»، على و عباس و بسیاری از بنی هاشم که به سقیفه نرفته بودند، کجا می بودند؟!. آنگاه مگر کار سقیفه سه روز کشید؟!. می گوید: «فاطمه زهرا به جنازه نگاه میکرد و میگریست... اگر راست بوده فاطمه بایستی بجای گریه برخیزد و جنازه پدرش را بشوید و بخاک سپارد. این به او «واجب» می بوده.

چون در آنجا کسان بسیاری می بودند، رفته این سخنان را به آن ملا رسانیده بودند. چند شب دیگر در خانه یکی از خویشان بزم «عقد کنان» می بود. ملا سر سخن را باز کرد: «شما به دستگاه امام حسین برنخورید، جوانمرگ می شوید، امام حسین میگیردت...». گفتم: «مرا با امام حسین کاری نیست. ولی من نمی توانم دروغهایی را بشنوم و خاموش باشم». گفت: «اینها دروغ نیست، همان داستان جنازه پیغمبر و سه روز و سه شب ماندن آنرا در کتابها نوشته اند.» گفتم: در کدام کتاب؟!. گفت: «الان آنچه یاد دارم کتاب محرق القلوب مجلسی است». گفتم: «گمان نمی کنم چنین سخنی در آن باشد. میزبان که از هواداران او می بود، چون

پنداشت راست گفته. برخاست و «محرق القلوبی» پیدا کرد و آورد، ولی چون جست و پیدا کرد و خواند جز گفته های من نمی بود. ملا از این برآشفت و چنین گفت: «در مجلسی که به امام حسین توهین می شود من نمی توانم نشست». این را گفت و عصای خود را برداشت و لند لند کنان[۱] بیرون رفت.

  1. لند لند کنان= غرغرکنان، با خود سخن گفتن از روی خشم و اوقات تلخی (ویراینده)