برگه:Zendegani-man.pdf/۳۳

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
زندگانی من / احمد کسروی
۳۳
 

راه را تند نروم، کسانی که «مریدانه» سلام می دهند به رویشان خندم و دلشان جویم. پیداست که اینها از دست من بر نیامدی.

ملازادگانی که به مدرسه آمدندی از همان نخست مشق مرید نگهداری کردند. بارها دیده بودیم بنزد ما آمدندی و نشستندی و بجای درس، گفتگو از آن کردندی که فلان حاجی بمن امروز سلام غرایی داد و بهمان اعیان که مرید من شده مرا دیشب به مهمانی خواند بود. در آن روزها یک سالوسکاری شگفتی در میان ملایان ویژه جوانان ایشان رواج یافته بود. بدینسان که عمامه را هر چه شول و ویل گردانیدندی، شال را به کمر چنان بستندی که در راه رفتن باز شدی و سرش به زمین کشیدی. جوراب را چنان پوشیدندی که جای پاشنه اش به نیمه پا آمدی. اینها برای آن بودی که گفته شود آقا «لاقید» است، از خود ناآگاه است. ملازادگان ورزش این سالوسکاریها را کردند. ولی من یکباره آخشیج[۱] آنها را می کردم و از هرچه که رنگ رویه‌کاری[۲] توانستی داشت دوری می جستم و این بود از خویشان ایراد می شنیدم.

روزی با وصی پدرم (حاجی میر محسن آقا) به گفتگو نشسته بودیم. گفتم: درس خواندن من پایان پذیرفته. چه اگر بیش از این بخوانم باید به نجف روم و آن چیزیست که نمی خواهم. زیرا مرا باید که برادران کوچکم را به دبستان فرستم و آنان را بزرگ گردانم. خواهر کوچکم را به شوهری دهم. مادرم را که چشم امیدش به من باز است راه ببرم. اینست خواستارم مرا در بازار به کاری گمارید.

اندکی اندیشیده گفت: چهارسالست بیوسیده‌ام[۳] که شما درسهاتان به پایان رسانید و مسجد و محکمه نیای خود را بدست گیرید. شما اکنون می خواهید که به بازار روید؟!. اگر به بازار خواستیدی رفت، پس چرا درس خواندی؟!. شما باید از این رمضان که در پیش است به مسجد روید و نمار خوانید و موعظه کنید. گفتم: ملایی از من بر نیاید و سالم نیز کمست. گذشته از آنکه در این کوی سه تن ملا هست که آنکه ساده است گرسنگی می کشد و آنکه زیرکست با فریبکاری و سالوسی نانی می خورد.

گفت: کار شما جز کار آنهاست. شما چون به مسجد روید و به ملایی پردازید از کویهای دیگر نیز مردم رو بسوی شما خواهند آورد.

بیش از این نتوانستم سخنی گویم و برخاستم. در دل می گفتم: باید خودم در اندیشه کاری باشم. ولی چند روزی نگذشت که گرفتار تیفوس گردیدم که همه این اندیشه ها در کنار ماند.

تا چند روزی از آغاز بیماری را به یاد می دارم که میرزا ابوالفتح حکیم (که از دوستان پدرم می بود) به بالای سرم آمده بود و با چهره اندوهناکی به مادرم می گفت: «حصبه است، نمی دانم محرقه یا مطبقه». پس از آنکه بیماری سختی یافته بوده، چیزی را جز رنج های جانگداز و شکنجه های توانفرسا به یادم نمانده است. تنها روز هفدهم بود

  1. آخشیج= ضد و نقیض (ویراینده)
  2. رویه‌کاری به ظاهر سازی، رویه (بر وزن مویه) = شکل ، صورت ، ظاهر (ویراینده)
  3. ببوسیدن= انتظار داشتن (ویراینده)