پرش به محتوا

برگه:The Blind Owl.pdf/۹۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.
۹۲
 

مست پای دار شراب می خوردند. مادرزنم با صورت برافروخته، با صورتی که در موقع اوقات تلخی زنم حالا می بینم که رنگ البش می پرد و چشمهایش گرد و وحشتزده می شود، دست مرا می کشید از میان مردم رد می کرد و به میرغضب که لباس سرخ پوشیده بود نشان می داد و می گفت: «این هم دار بزنید». من هراسان از خواب پریدم، مثل کوره می سوختم، تنم خیس عرق بود و حرارت سوزانی روی گونه هایم شعله ور بود. برای اینکه خودم را از دست این کابوس برهانم بلند شدم آب خوردم و کمی به سرورویم زدم. دوباره خوابیدم ولی خواب به چشمم نمی آمد. در سایه روشن اتاق بکوزه آب که روی رف بود خیره شده بودم. بنظرم آمد تا مدتی که کوزه روی رف است خوابم نخواهد برد –یکجور ترس بیجا برایم تولید شده بودکه کوزه خواهد افتاد، بلند شدم که جای کوزه را محفوظ کنم، ولی بواسطه تحریک مجهولی که خودم ملتفت نبودم دستم را عمداً بکوزه خورد، کوزه افتاد و شکست، بالاخره پلکهای چشمم را بهم فشار دادم، اما بخیالم رسید که دایه‌ام بلند شده بمن نگاه می‌کند مشتهای خود را زیر لحاف گره کردم، اما هیچ اتفاق فوق‌العاده‌ای رخ نداده بود. در حالت اغما صدای در کوچه را شنیدم، صدای پای دایه‌ام را شنیدم که نعلینش بزمین می‌کشید و