پرش به محتوا

برگه:The Blind Owl.pdf/۱۱۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.
۱۱۱
 

به آنکه حس بکنند که مرده اند! پیرهائی هستند که با لبخند می میرند، مثل اینکه به خواب می روند، و یا پیه سوزی که خاموش می شود. اما یک نفر جوان قوی که ناگہام می میرد و همه قوای بدنش تا مدتی برضد مرگ میجنگد چه احساسی خواهد داشت؟

بارها به فکر مرگ و تجزیه ذرات تنم افتاده بودم، به طوری که این فکر مرا نمی ترسانید، برعکس آرزوی حقیقی می کردم که نیست و نابود بشوم. از تنها چیزی که می ترسیدم این بود که ذرات تنم در ذرات تن رجاله ها برود. این فکر برایم تحمل ناپذیر بود. گاهی دلم می خواست بعد از مرگ دستهای دراز با انگشتان بلند حساسی داشتم تا همه ذرات تن خودم را به دقت جمع آوری می کردم و دودستی نگاه می داشتم تا ذرات تن من که مال من هستند در تن رجاله ها نروند.

گاهی فکر می‌کردم آنچه را که می‌دیدم، کسانیکه دم مرگ هستند آنها هم می‌دیدند. اضطراب و هول وهراس و میل زندگی درمن فروکش کرده بود از دور ریختن عقاید ی که به من تلقین شده بود آرامش مخصوصی در خود حس می‌کردم - تنها چیزی که از من دلجوئی می‌کرد امید نیستی پس از مرگ بود - فکر زندگی دوباره مرا می‌ترساند و خسته می‌کرد -