و تمام ملتزمینش عازم ارمنستان گردید و نزد خسرو رفته چنین وانمود، که او بر شاه پارس یاغی گشته. خسرو، که در این وقت در قصر زمستانی خود، در ایالت اودی در شهر خاقخاق بود، از این قضیّه خوشنود شد و او را خوب پذیرفت.
آناگ از راه تزویر به او گفت: من نزد تو آمدهام، تا باهم انتقام از دشمن مشترک بکشیم. پادشاه چون دید، که او با تمام خانوادهاش آمده، حرفهای او را باور داشت، احترامات زیاد به او نمود و مقام دوّم را در مملکت به او داد. پس از آن روزهای سخت زمستان در شادی و شعف گذشت و چون دروازههای بهار باز شد پادشاه به واگارشاباد واقع در ایالت آرارات رفت و در اینجا باز باین فکر افتاد، که قشونی جمع کرده متصرّفات شاه پارس را غارت کند.
پارتی چون از نیّت خسرو آگاه شد، وعدهای، که به اردشیر کرده بود، به خاطرش آمد و نیز چون میخواست مملکت پهلو از آن او شود، خیانت کرد.
توضیح آنکه چنین وانمود، که میخواهد از امور سرّی با او حرف زند. بعد، همینکه پادشاه را به گوشهای برد و او را تنها دید، با برادرش شمشیرهای تیز را کشیده او را کشتند. پس از آن شایعه قتل پادشاه بزودی انتشار یافت و صدای ناله و ضجّه مردم برآمد، ولی در این احوال قاتلین بر اسبهای خودشان نشسته فرار کردند. رؤساء قشون ارمنی سپاه را به چند قسمت تقسیم کرده بتعقیب آنان پرداختند و فراریها را در تنگی محاصره کرده برود انداختند (مقصود رود ارس است). بعد برگشته مراسم سوگواری برپاداشتند و تمامی اهالی عزادار شدند.
پادشاه پیش از آنکه جان تسلیم کند، فرمود، که تمام خانواده (قاتلش) را نابود سازند. در این وقت کشتاری بزرگ شروع گردید و بزرگ و کوچک و اطفالی، که دست راست را از دست چپ تمییز نمیدادند و حتّی زنان از این کشتار جان درنبردند.
فقط دو کودک کوچک را دایههای آنها از کشتار اولاد پارت نجات دادند، یکی را به پارس بردند و دیگری را بیونان.
فصل سوّم-شاه پارس از شنیدن این قضیّه غرق شادی گردید. بامر او رقصها