(۱۴۶)- سکّه اشک بیست و سوّم (پاکر دوّم)
مهرداد خبری نداریم، ولی از پاکر نویسندگان قدیم جسته و گریخته اطّلاعاتی دادهاند، لابد باید شاهی را، که بعد از بلاش بتخت نشسته پاکر بدانیم.
اگر عقیده نویسندگانی را متابعت کنیم، که سلطنت پاکر را از ۷۸ تا ۱۰۸ م.
میدانند، او سی سال سلطنت کرده، ولی وقایع سلطنت او خیلی کم است و نمیتوان دانست، که حقیقتاً واقعه مهمّی در زمان او روی نداده یا روی داده و، چون نویسندگان رومی از جهت صلحی، که بین دولت روم و پارت برقرار بود، علاقهمندی به وقایع دولت پارت نداشتهاند، چیزی هم ننوشتهاند. وقایعی را، که ذکر میکنند اینها است:
شخصی بر دولت روم قیام کرد و خود را نرون نامید، ولی بهرهمند نشد و فرار کرده به پارت پناه آورد. دومیثیان، که امپراطور روم بود، او را از پاکر استرداد کرد. در ابتداء پاکر میخواست از او حمایت کند، ولی بعد او را ردّ کرد (سوئهتن، کتاب نرون، بند ۵۷). این واقعه در سال نهم سلطنت دومیثیان رویداد (۸۹ م.).
داکیها[۱] (یعنی مردمی، که در داکیّه سکنی داشتند و این صفحه همان رومانی کنونی است) به میسیّه[۲] ایالت روم تجاوز میکردند. در یکی از تجاوزات، چنانکه پلین[۳] گوید، یک نفر یونانی را، که کالّیدروموس[۴] نام داشت و بنده یک نفر رومی، لیبریوس ماکسیموس[۵] نام بشمار میرفت، اسیر کردند. بعد دسبالوس[۶] رئیس داکیها این بنده را نزد پاکر فرستاد و او چند سال در دربار ایران در خدمت شاه پارت بود. این واقعه بهخودیخود دارای اهمیّتی نیست، ولی میرساند، که در عهد قدیم مردمانی، که خیلی دور از یکدیگر بودند و بنابراین نمیبایست از یکدیگر