پرش به محتوا

برگه:Tarikh-e Iran-e Bastan.pdf/۲۴۱۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

به آبی خواهند رسید، که سالم است و چون باقی راه شیب‌های تند دارد و برای سواره‌نظام مساعد نیست، دشمن عن‌قریب دست از تعقیب برخواهد داشت. در همین وقت او فرمان داد، رومیهائی که جنگ می‌کنند، برگردند و چادرها را بزنند، تا سپاهیان بتوانند در سایه استراحت کنند (همان‌جا، بند ۵۱).

چادرها را تازه زده بودند و پارتیها موافق عادتشان عقب نشسته رفته بودند، که مهرداد در دفعه دوّم آمده به آلکساندر گفت به آنتونیوس بگوید، که همین‌که قشونش قدری استراحت کرد، حرکت کرده سریعاً خود را برود برساند، زیرا پارتیها از رود نخواهند گذشت و تعقیبشان در آنجا خاتمه خواهد یافت. آلکساندر رفت این خبر را به آنتونیوس برساند و او مقدار زیادی جام و تنگ طلا به او داده مأمورش کرد این اشیاء را به مهرداد بدهد. این صاحب‌منصب از اشیاء مزبور، بقدری، که می‌توانست زیر لباسش پنهان کند، برداشت و رفت. بعد هنوز شب نرسیده بود، که رومیها خیمه‌ها را برچیده حرکت کردند، بی‌اینکه پارتیها آنها را آزار کنند، ولی آن شب را به بدترین وضع، یعنی در اضطرابی، که تا آن‌وقت نظیرش را حس نکرده بودند، گذرانیدند. سربازان اشخاصی را، که مأمور حفظ طلا و نقرۀ سپاه بودند کشتند، و این ثروت را با آنچه، که مالهای بنه حمل می‌کردند، غارت کردند. بعد به بنۀ آنتونیوس پرداخته ظروف و میزهای او را، که خیلی قیمتی بود، شکسته بین خودشان تقسیم کردند. سپاه از این وضع در وحشت و اضطراب غریبی افتاد، زیرا تصوّر کرد، که پارتیها شبیخون زده اردو را پراکنده‌اند. در این وقت آنتونیوس یکی از قراولان خود را، که راموس[۱] نام داشت و آزادشده‌اش بود طلبید و قسم داد، که بمحض اینکه فرمان بدهد، شمشیرش را بتن او فروبرد و بعد سرش را از بدن جدا سازد، تا نه زنده‌اش بدست دشمن افتد و نه پس از مرگ کسی او را بشناسد.

دوستانش در این حال دور او را گرفته گریه می‌کردند و شخص ماردی سعی می‌کرد، او را اطمینان دهد، که از شب کمی مانده است و از هوای خنک و رطوبی، که تنفّس


  1. Rhamus.