و دربار، این امید هم بزودی بیأس مبدّل گردید، توضیح آنکه کالاّس[۱] رئیس قشونی، که از طرف کاسّاندر مأمور بود در پرّبی با پولیسپرخون جنگ کند، وارد شده با پول بیشتر سربازان او را تطمیع کرد و بر اثر این اقدام، از قوّۀ پولیس- پرخون چندان کاست، که دیگر نمیتوانست کاری انجام دهد (دیودور، کتاب ۱۹، بند ۳۵-۳۶).
چنین بود در این زمان (۳۱۷-۳۱۶ ق. م) احوال ملک اسکندر: در آسیا آنتیگون برای سلطنت آن میجنگید، در اروپا کاسّاندر، برای بدست آوردن تاجوتخت مقدونیّه میکوشید. در مصر هم، که بطلمیوس از دیر زمانی خود را پادشاه میدانست، از امپراطوری اسکندر در این وقت، سایهای بیش باقی نمانده بود و این سایه هم داشت زوال مییافت. باعث حیرت و عبرت است، که یک امپراطوری عظیم در ظرف شش یا هفت سال، چگونه از آن اوج باین حضیض نشست، و چسان سرداران اسکندر پس از او، تن امپراطوریش را پارهپاره کردند.
کاسّاندر المپیاس را در پیدنا محصور داشت. او بسبب زمستان نمیخواست بشهر یورش برد و باین قناعت کرده بود، که نگذارد کمکی بشهر برسد. بنابراین دیری نگذشت، که بر اثر محاصره، در شهر قحطی روی داد و سواران و سربازان زیاد با فیلها تلف شدند. کوچهها پر از جسد مردگان گردید و بعضی بیگانگان به اکل میته پرداختند. بعد بهار در رسید و قحطی رو بشدّت گذارد. اکثر سربازان از المپیاس تمنّی کردند، که آنها را مرخص کند و او راضی شد، زیرا نه میتوانست از محاصره بیرون آید و نه قوت سربازان را بدهد. اینها بیرون آمده باردوی کاسّاندر رفتند و او با گرمی آنها را پذیرفت، تا این خبر در میان مقدونیها انتشار یافته المپیاس را رها کنند. بزودی امید او برآورده شد و تمام کسانی، که مصمّم گردیده بودند، برای محصورین بجنگند، جانب المپیاس را رها کرده طرفداران کاسّاندر شدند. فقط دو نفر نسبت به او وفادار ماندند: یکی آریستونوئوس صاحب شهر آمفیپولیس بود
- ↑ Callas.