این وقایع را در نظر گرفته ببینیم، که مشرق قدیم بمغرب نزدیکتر شد، یا، بعکس، بر خصومت بین مشرق و مغرب افزود و دیگر اینکه، آیا واقعاً تمدّن یونانی در مشرق قدیم بعمق رفت و از خود اثری مهم گذارد؟پس عجالة مقتضی است باین فصل خاتمه داده جریان وقایع را متابعت کنیم.
از آنچه گفته شد باین نتیجه میرسیم، که اسکندر شخصی بوده بزرگ و دارای صفاتی زیاد از خوب و بد، ولی جهانگیریهای او محن و مصائب بیحدّوحصر برای ملل و مردمان آن زمان تدارک کرد و بنابراین، هرگاه از نظر منافع بشر بنگریم، او بیشتر گرفت و خیلی کمتر داد. با وجود این کشورگشائیهای او دوره جدیدی در مشرق قدیم گشود، که در ایران تا قوّت یافتن دولت اشکانی و در آسیای صغیر، سوریّه و مصر تا استیلای رومیها در اینجاها امتداد یافت.
ما در اینجا از بعض خطاهای اسکندر مانند کشتن پارمنین، زجرهای فیلوتاس، قتل کلیتوس و کالّیستن، اعدام طبیب هفستیون و غیره چیزی نگفتیم، زیرا او در مقابل این لغزشها کارهای خوب زیادی هم کرد و دیگر، وقتی که درباره اشخاصی مانند اسکندر قضاوت میشود، باید به افق نظر توسعه داد و، چنانکه گویند، متّه روی دانه خشخاش نگذاشت: او آدمی بود و آدمی نه از عیب مبرّی است و نه از خطا و لغزش مصون.
آخر جلد دوّم