از دروازهها را شکسته داخل شهر گردید و پردیکّاس با قسمتی از قشون پس از او داخل شد. سربازها نردبانها را نزدیک نیاوردند، زیرا چون دیدند، که سنگرها بیمدافع است، پنداشتند، که شهر تسخیر گشته (آرّیان، کتاب ۶، فصل ۳، بند ۲).
پس از آن، همینکه مقدونیها دیدند، که دشمن در قلعه است، دیوارها را خراب کرده نردبانها را حرکت دادند و، چون اسکندر دید، که به تانّی نردبانها را میآورند، نردبانی را از دست سربازی گرفته به دیوار چسبانید، سپر را روی سر گرفته از نردبان بالا رفت و روی سنگر قرار گرفت. در این حال او تکیه به سپر خود داده بعض مدافعین را از سنگر پائین افکند و برخی را با شمشیر زد.
هیپاسپیستها، چون دیدند، که اسکندر تنها در جای خطرناکی است، شتافتند، تا خودشان را به او برسانند، ولی نردبان شکست و افتادند. چون اسکندر بواسطۀ درخشندگی اسلحه و شجاعتی، که بروز داد، جالب توجه بود، هندیها تیرهای زیاد بر او باریدند. در این وقت اسکندر دید، که باید بر سنگر قرار گرفته خود را هدف تیرها قرار دهد یا از سنگر بدرون قلعه بجهد. او شقّ آخری را اختیار کرد، زیرا پنداشت، که شاید این کار دشمنانش را مرعوب سازد. بعد، که در درون قلعه واقع شد، چند نفر هندی حمله کردند. اسکندر عدّهای را با شمشیر دفع کرد و دو نفر را با سنگ. هندیها، چون دیگر جرئت نکردند، نزدیک شوند، او را تیرباران کردند. در این حال پهسست[۱]، آبرهآس[۲] و لئونّاتوس[۳]، که قبل از شکستن نردبان خودشان را به بالای سنگر رسانیده بودند، بدرون قلعه جسته به کمک اسکندر شتافتند. بصورت آبرهآس تیرهائی آمد و او افتاد. تیر دیگر جوشن اسکندر را دریده به بالای سینهاش فرونشست و، چنانکه بطلمیوس گوید، «هوا و خون از زخم فوران کرد». در ابتداء اسکندر بواسطه حرارت بدن از پا درنیامد، ولی چون خونی زیاد از او رفت، ضعیف گشته روی سپرش افتاد. در این حال پهسست جلو او ایستاده با سپری، که اسکندر از معبد مینرو در ترووا