عظمت تو است، ولی بالاتر از قوّۀ ما است. اگر بر شجاعت تو همهروزه میافزاید قوای ما به انتها رسیده. نگاه کن باین بدنها، که آن همه زخم برداشته و از جای زخمهای التیام یافته، شکل طبیعی خود را از دست داده!تیرهای ما کند شده، اسلحه نداریم. ما لباس پارسی میپوشیم، زیرا لباس وطن خود را نمیتوانیم تحصیل کنیم. در میان سربازان چه عدّهای از آنان جوشن دارند؟چه عدّۀ آنها دارای اسباند؟تحقیق کن، کیها هستند کسانی، که بندگانشان از پی آنها آمدهاند.
ما بر همه چیز فایق آمدهایم و حالا فاقد همه چیزیم و این وضع کفّارۀ تجمّلات سابق ما نیست. جنگ وسایل جنگ را بلعیده. آیا این لشکر زیبای برهنه و بیاسلحه را میخواهی در مقابل حیوانات عظیمالجثۀ سبع واداری؟راست است، که بربرها عمداً در باب عدّۀ دشمن مبالغه کردهاند، ولی همین مبالغه باز نشان میدهد، که این عدّه خیلی زیاد است. اگر میخواهی از هند دورتر روی، از طرف جنوب هم صفحاتی هست، که اگرچه کوچکتر است، ولی بدریا میرسد.
به آن طرف برو و پس از تسخیر این صفحات به دریائی، که طبیعت آن را انتهای مساکن مردمان قرار داده، درآی. اینجا هم به اوقیانوس میرسیم. در اینجا هم اقبالت تو را به حدّی که میخواهی میرساند، مگر آنکه خواسته باشی لشکر خود را سرگردان از جائی به جائی برانی. من ترجیح دادم این چیزها را به خودت بگویم، نه در غیاب تو به سربازهایت و مقصودم این نبود، که سربازان را با خود همراه کنم، بل خواستم بجای ناله و فریاد حرفهای حسابی را بشنوی». همینکه نطق سنوس به پایان رسید، فریادهائی، که با گریه و زاری آمیخته بود، بلند شد و پیرمردان هم از اسکندر همان تمنّی را کردند. پس از آن اسکندر از جا برخاسته به خیمۀ خود رفت و امر کرد درب آن را ببندند و نگذارند کسی نزد او رود، مگر آنان که عادتاً نزد او میرفتند. دو روز بدین منوال گذشت. روز سوّم بیرون آمده امر کرد ۱۲ محراب با سنگهای مربّع بسازند. بعد گفت خطوط اردو را وسیعتر کنند و بسترهائی در اینجا بگذارند، که از قدّ انسان بلندتر باشد و در هر چیز بزرگی و عدم تناسب را پیش گرفت، تا این آثار، مردمانی را، که بعدها خواهند آمد،