نکرد، زیرا چشمانشان را به زمین دوخته همواره خاموش و بیحرکت ماندند.
آنها منتظر بودند، که یکی از سرداران به اسکندر بگوید، که خاموشی سربازان نه از آن جهت است، که از حرکت امتناع دارند، بل از این سبب، که چون از زخم و جراحت و جنگهای پیدرپی قوایشان از دست رفته، دیگر نمیتوانند خدمت کنند.
در این احوال، که سربازان از ترس سر به زیر افکنده خاموش بودند، ناگاه زمزمهای از میان آنها شنیده شد. بعد این زمزمه مبدّل به ناله گشته از پس آن اشکها از چشمان سربازها جاری شد. خشم اسکندر هم به رقّت تبدیل یافت و اشک از چشمان او سرازیر گشت. پس از آن سنوس بکرسی نطق برآمده اشاره کرد، که میخواهد نطق کند و، همینکه کلاهخودش را برداشت، سربازان فهمیدند، که روی سخن به پادشاه است، زیرا رسم چنین بود، که چون میخواستند، با پادشاه حرف بزنند، کلاه را برمیداشتند. در این وقت همه از او خواستند، که از لشکر دفاع کند و او چنین گفت: «خدایان ما را از این منش بد، که تو تصوّر میکنی در ما ایجاد شده، حفظ بدارند. سربازان تو همانند، که بودند. آنها حاضرند فرمان تو را بشنوند، با مخاطرات مواجه شوند و خون خودشان را بریزند، تا مردمانی، که بعد خواهند آمد، نام تو را با احترام ببرند. اگر اصرار در اجرای نقشۀ خودداری، ما برهنه و بیاسلحه و بیاینکه خونی در عروق ما باشد، از پی تو خواهیم آمد و حتّی بر تو سبقت خواهیم جست، ولی اگر بخواهی فریاد سپاه را بشنوی، فریادی که دروغی نیست، بل ضرورت باعث آن گشته، گوش بده به نالههای مردمی، که در زیر لوای اقبال تو همواره تو را پیروی کردهاند و بهرجا روی، باز حاضرند از دنبال تو آیند. پادشاها، تو با عظمت کارهایت نه فقط بر دشمنان خود فایق آمدی، بل سربازان خود را هم مغلوب ساختی. آنچه بشر میتوانست بکند، ما کردیم. آن همه دریاها و زمینها، که پیمودیم، ما آنها را به از خود بومیها میشناسیم. حالا تقریباًً بآخر دنیا رسیدهایم و تو میخواهی پا بدنیای دیگر بگذاری. بهندی که خود هندیها از آن آگاهی ندارند، بروی. این فکر لایق