مردم، آنچه که از طبیعت بشر بوده، از وجود باکوس و هرکول زایل گشته. آیا در دست تو و من است، که خدائی بسازیم؟خیلی دلم میخواست قدرت تو را امتحان کنم. اگر چنین قدرتی داری، اوّل پادشاهی بساز. کشوری را به کسی دادن مشکلتر از دادن آسمان است به کسی. آرزومندم، که خدایان سخنان کلیون را با عنایت گوش کرده نسبت به پادشاه ما کینه نورزند و اجازه دهند، که اقبال او راهی را، که تا حال پیموده، در آتیه نیز بپیماید و بما هم توفیق دهند، که اخلاق خودمان را حفظ کنیم. من از وطن خود شرمسار نیستم و لازم نمیدانم از مغلوبین بیاموزم، که چگونه ما باید زندگانی کنیم، و الاّ از این ببعد باید اعتراف کنیم، که آنها فاتحاند». این نطق کالّیستن حضّار را خوش آمد و مقدونیهای پیر مخصوصا خوشنودی خودشان را اظهار کردند. اسکندر، که در پس پرده بود، مذاکرات را شنید و کس فرستاد به آژیس و کلیون بگوید، که صحبت را ختم کند و بگذارد پارسیها موافق عادات خودشان او را تعظیم و تکریم کنند و بعد، مثل اینکه برای کار مهمّی بیرون رفته بود و در این وقت پس از انجام آن برمیگردد، به سفرهخانه برگشت. در ورود او پارسیها برخاسته به خاک افتادند و یکی از آنها پیشانی خود را به زمین رسانید. در این وقت پولیپرخون این شخص را استهزاء کرده گفت:
پیشانیت را محکم به زمین بزن. اسکندر، که تا این زمان خودداری میکرد، عنان اختیار را از دست داده به او گفت: تو میخواهی مرا احترام نکنی، آیا من سخریّۀ تو شدهام؟پولیپرخون جواب داد: پادشاه نباید سخریّۀ کسی باشد، چنانکه مرا هم نباید حقیر بشمارند. پس از این جواب اسکندر او را از جایش به زیر کشید و، چون او برو افتاد، گفت: ببین خودت همان کردی، که چند لحظه قبل بآن میخندیدی. این بگفت و امر کرد او را به زندان بردند و پس از آن در حال حضار را مرخص کرد. پولیپرخون مدّتها در زندان بماند و پس از آن اسکندر از تقصیر او درگذشت، ولی طالع کالّیستن دیگرگون بود.
شرحی که ذکر شد، موافق روایت کنتکورث است (کتاب ۸، بند ۵). اما آرّیان راجع باین قضیّه نوشته (کتاب ۴، فصل ۴، بند ۱) که آناکسارک سوفسطائی پیشنهاد