سپیتامن یکی از دوستان خیلی نزدیک بسّوس و مورد ملاطفتهای مخصوص او بود. این شخص، همینکه شنید، اسکندر از آمویه گذشته با داتافرن و کاتن[۱] نامان، که از محارم بسّوس بودند، داخل مذاکره شد، که او را گرفته به اسکندر تسلیم کنند. هر دو آنها این پیشنهاد را پذیرفتند و، پس از اینکه هشت نفر جوان پردل را با خود همراه کردند، سپیتامن نزد بسّوس رفته اظهار کرد، مطلب مهمّ محرمانهای دارم و، چون حضار خارج شدند، گفت، که داتافرن و کاتن بر ضدّ تو کنگاشی داشتند و میخواستند تو را گرفته به اسکندر بدهند، ولی من آنها را توقیف و در زنجیر کردم. بسّوس از این گفته شاد شد و، پس از سپاسگزاری از سپیتامن، فورا امر کرد آنها را نزد وی آرند. شرکاء دو نفر مزبور آنها را دست بسته آوردند و بسّوس در حال برخاست تا آنها را بزند. در این احوال شرکاء نقاب تزویر را از رو برداشته به بسّوس حمله بردند و او را گرفته در زنجیر کردند. بعد تاج شاهی را از سر او برداشتند و لباس او را دریده از تنش کندند.
بسّوس، وقتی که خود را مغلول دید، گفت فنای من کار خدایان انتقام است و شما، که با من چنین رفتار کردید، بر ضدّ داریوش نیستید، زیرا روح او را خوشنود میدارید، ولی بدانید، که این مساعدتی است، که با اسکندر میکنید، دشمنان او همیشه برای فتح او کار کردهاند. کنگاشیان از ترس اینکه اطرافیان بسّوس بر آنها قیام بکنند، در اردو انتشار دادند، که بامر اسکندر چنین کردهاند و بعد او را بر اسب نشانده نزد اسکندر بردند. اسکندر، که بطرف رود تاناایس روانه بود، به سپیتامن برخورد. او لباس بسّوس را کنده و زنجیری بگردنش افکنده میکشید و، همینکه به اسکندر رسید، چنین گفت: چون من خواستم انتقام دو آقای خود را، که یکی توئی و دیگری داریوش از او بکشم، او را گرفته نزد تو آوردم و، چنانکه او با داریوش رفتار کرده بود، منهم با او همان معامله کردم. کاش داریوش چشمان خود را باز کرده این منظره را تماشا میکرد. کاش این پادشاه، که به هیچوجه
- ↑ Catenes.