علف نشسته و منتظر او است. غلامان فرناباذ خواستند بترتیب پارسیها قالیچههائی بگسترانند و بالشهائی برای تکیه دادن او بگذارند، ولی چون فرناباذ دید، آژزیلاس بر علف نشسته، از این تجمّل، که علامت تنپروری پارسیها بود، شرمسار شده خودش هم روی علف نشست. بعد فرناباذ و پادشاه اسپارت به یکدیگر دست دادند و، چون فرناباذ بزرگتر بود، اوّل شروع کرده چنین گفت (کزنفون، تاریخ یونان، کتاب ۴، فصل ۱): «ای آژزیلاس و شما لاسدمونیها، وقتی که شما با آتنیها در جنگ بودید، من بحریّهٔ شما را تقویت کردم و پول فراوان بآن دادم. در خشکی باتّفاق سوارهنظام شما جنگ کردم و دشمن را پس نشاندم، بمن کسی نسبت خیانت در گفتار و کردار نداد، چنانکه به تیسافرن میدادند. حالا ملاحظه کنید، که در ازای این مساعدت با من چه کردید. این قصرهای زیبا، این باغات، این پارکهای وسیع، که لذّت زندگانی من بود، همه را غارت کردید و آتش زدید.
بمن بگوئید، آیا این رفتار شما موافق عدالت است؟»
پلوتارک گوید (آژزیلاس، بند ۱۴) و کزنفون نیز (کتاب ۴، فصل ۱): یونانیها از خجالت چشمان خود را به زمین افکنده ساکت ماندند و آژزیلاس، چون دید سکوت آنها از این جهت است، که جوابی ندارند، رو به فرناباذ کرده چنین گفت:
«فرناباذ، تا زمانی که ما متّحدین شاه بودیم، با او مانند دوستی رفتار کردیم و امروز، که دشمن او هستیم، با او جنگ میکنیم و، چون شما از جهاتی ملک او هستید، طبیعی است، که در شخص شما به او زیان میرسانیم، ولی، روزی که شما بجای اینکه بندهٔ شاه باشید، دوست یونانیها شوید، این سپاه، این اسلحه، این کشتیها و ما متصرّفات شما و آزادی شما را، که بیآن نه چیزی زیبا است و نه گوارا، حفظ خواهیم کرد» . فرناباذ در جواب گفت: «اگر شاه سردار دیگری بجای من معیّن و روانه کند، من فوراً بشما ملحق خواهم شد، ولی اگر مرا به ایالت مستملکات خودش ابقاء بدارد، من از هیچ وسیله فروگذار نخواهم کرد، تا شما را عقب بنشانم و هر زیانی، که در نفع شاه باشد، بشما وارد کنم» . آژزیلاس را این جواب فرناباذ بقدری خوش آمد، که دست او را گرفت و، وقتی که هر دو سردار برمیخاستند،