پرش به محتوا

برگه:Shalvarha-ye vassle dar - Rasoul Parvizi.pdf/۴۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

۴۶--------------------------------شلوارهای وصله دار

جون کندم از نون و جونم کم کردم که خدر راحت بشه اگر خدر با سواد بشه هم سیخوش خوبن هم سی مو. فکر تحصیل خدر و فکر اینکه روزی خدر مردی با سواد خواهد شد و به اداره خواهد رفت و برای پدرش نامه خواهد نوشت و ... چنان زار محمد را فریفته بود که وسیله اینکار یعنی پولش را پس اندازش را از جانش بیشتر دوست میداشت موش چگونه روی قالب صابونی که دزدیده می نشیند و کیف زار محمد هم همانطور روی پولش مینشست هر شب آنرا شمرد آنی از خود جدایش نمیکرد می کند ھی۔ در ده آنرا زیر زمین گوری گندم آنجا که گندم غله اش را زیر زمین میکرد پنهان می.نمود معذالک راحت نبود چند روزی یکبار باسم آنکه گندمها کونزده باشد بگوری میرفت و پول را بدقت وارسی می.نمود اما معلوم نشد چطور عیاران بندری و دانستند که زار محمد پولی .دارد آنقدر زیر پایش نشستند آنقدر سر بسرش گذاشتند تا بالاخره امید او و یگانه تأمین کننده آینده پسرش خدر را از او .ر بودند داستان فریفتن زار محمد دراز است این روستائی رند با همۀ رندی فریب خورد طمع بقالبش کردند و او که جان به عزرائیل میداد و پولش را دست نمیزد پولرا بحاجی اسماعیل صراف سپرد. دلال صراف گفت حاجی برایت معامله می،کند آخر هر ماه پولت مبلغی خواهد زائید بجای آنکه کوله پشتی بدوش بگذاری و در گرمای تابستان جان بکنی تا پشت خیش از خستگی بمیری حاجی یکی معامله دو کند و يك برده پولت افزون خواهد شد. زار محمد اول کار راضی نمیشد ولی کم کم نرم شد. بخصوص که اگر پولش دو برابر میگشت دیگر کار تمام ،بود میتوانست آلونکی در بندر راه بیندازد زیره و خدر را هم همراه بیاورد و خدر را می به مدرسه بفرستد. غروب يكروز خفه تابستان شش کیسه صدتومانی همه از پنج قرانیهای صاحبقرانی از خرجین زار محمد بیرون آمد و در سر طاس و ظرف پول حاج اسمعیل صراف سرازیر شد. حاجی