شیر محمد-------------------------------------۴۵
باشند وقتی راه میافتاد پایش از سنگینی در شنهای ده فرو می نشست فصل زراعت در ده میماند زمین باغ را پاکن میکرد دو ورزای گاو نر پر زور را پشت خیش راه می.برد مثل بزکوهی فرز و چابک بود. مانند گربه از درخت نخل بهر بلندی که بود بالا می رفت. شوخ و چکه و متلك كو .بود بدون آنکه دلقك باشد شیرین گفتار بود و همه دوستش داشتند در تمام عروسیها و عزاها خدمتگذاری می.کرد بدون توقع كمك هر نخلی که عقیم بود و ثمر نمیداد زار محمد بدادش میرسید با صاحب نخل قرار و مدار میگذاشت آنوقت طبق رسم کهن محل نخل را عروس میکرد. در این روزها چقدر خوش خلقی مینمود فوری از نخل بالا می .رفت چارقد بنارس آخرین عروس ده را روی درخت می انداخت و نقل و آب نبات روی آن میریخت و بچهها را تشویق میکرد که دستك بزنند و .پابکوبند به زنها فرمان میداد که کندر و بو خوش و زاغ و دونشت دود .کنند حال زار محمد تا در ده بود این بود همینکه کارهای زراعتی تمام میشد از ده ببندر میرفت آنجا در کنار دریا منتظر کشتیهای تجارتی .بود. وقتی کشتی کنار میگرفت او هم جزء عمله ها باربری می.کرد از همه باربران کشتی پر زورتر بود. سنگین ترین صندوقها را بدوش می گرفت از نردبان کشتی چابك بساحل می.آمد وقتی کار سنگین و کشنده اش تمام میشد قیافه اش مثل صخره مضرس کنار دریا سخت و پر چین و چروک میشد از خستگی در کنار جانپناه بندر دراز می مثل يك قطعه سرب و آهن بیکاره سفت و بی حر رکت بکناری می.افتاد بیست سال از عمر سی و پنج ساله او اینطور گذشته در تلاش و کوشش در جان کندن و نان در آوردن زار محمد از این همه کار در ده و در بندر پس اندازی داشت. یکی دوبار آرزو هایش را گفته بود کشید. بود. میخوام با زن و زیل از ده راه ،بیفتم زنم زیره و پسرم خدر را ببندر بیاورم دلم میخواد خدر با سواد .بشه .کتوبره آدم بشه اینهمه