پالتو حنائیم---------------------------------------------٣٩
درنده باطاق کلاس رفتم... اسدالله خان پسر قرتی رئیس اجرا که همیشه شیک میپوشید و پالتو ماهوت ببر میکرد و بهمه کلاس تفرعن میفروخت و بناظم و معلم آجیل میداد دانسته بود که در خانه ميز من پالتو لعنتی ام جا .دارد مدتها انتظار :کشید همینکه مرا دور دیده بود پالتو را در آورده برای مسخره کردن من آن را پوشیده بود. وقتی من رسیدم دیدم میرقصد و ادای شیخ صنعان را در می آورد و این شعر را میخواند ریش ریش میتراشم از پس و پیش میتراشم آه چقدر بمن برخورد کوئی کسی کارد برداشته گوشتم را کنجه کنجه .میکند دیگر امانش ،ندادم رویش پریدم و ندانستم چطور زدمش یکوقت دیدم او بیحال افتاده و من زیر دست و پا و لگد و خیزران ،ناظمم ناظم بی شرفی که همیشه مثل معلمان سيرك شلاقی بدست داشت و فقط ما فقیران را میزد من برای شرفم اسدالله را زدم و ناظم برای عرقی که با رئیس اجرا میخورد. نمی دانم چقدر طول ،کشید فقط احساس کردم که فراشها مرا بلند کردند و با طاق محبس مدرسه بردند. مدتی هوش نداشتم خیزران بسرم زیاد خورده بود. وقتی هوش آمدم بتلخی و تندی گریه ام گرفت از میان چشم اشك آلودم دیدم ناظم اسدالله خان را نوازش میکند و از و عذر میخواهد و بلند بلند می گوید که این جانور وحشی را همین امروز بیرون میکنم بعد فریاد گوش خراشی کشید و آقا محمد فراش مدرسه را صدا کرد و گفت جل و پلاس این اولاغرا بدستش بده و از مدرسه بیرونش .کن چند دقیقه بعد در محبس مدرسه باز شد آقا محمد فراش پالتو و کتابهایم را بدستم داد و مرا جلو انداخت و از مدرسه بیرون کرد. دیگر جرئت نکردم پالتو را بپوشم همانطور آنرا گلوله کرده زیر بغلم گذاشتم و کتابهایم را رویش با آنکه قدم از مدرسه دور شده بودم صدای نکره ناظم را میشنیدم برو توی طویله جای تو اینجا نیست. که سي س می
- گفت