پرش به محتوا

برگه:Shalvarha-ye vassle dar - Rasoul Parvizi.pdf/۳۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی نشده است.

۲۸---------------------------------شلوارهای وصله دار کوچکترم مدتی پالتو خودم را میپوشم بعد که کهنه شد از آن برادرم را راستی خدا آدم را سگ بکند و برادر كوچك خانه است او می.آورند فرمان دیگران را باید ببرد امرونهی بزرگترها را بشنود هر کس آب ـ چای - قهوه خواست بیاورد درخانه را باز ،کند تازه کهنه پوش همه باشد. اینست معنی برادر كوچك خانه هر دو پالتو بمن تعلق گرفت باید چند سال این بارگران را بدوش کشید... خدا کریم است. هم فردا پالتو را .پوشیدم بی انصاف با همۀ نکبتی که داشت گرمی نداشت اول بار مدتی خودم را بدر و دیوار گچی کشیدم. شاید دوخت تازه آن پنهان شود و گچ و خاك غبار ،پیری و کهنگی بر دوخت و برش پالتو بیندازد. بعقل «قاصرم اگر پالتو بدینصورت در می آمد عیوبش پنهان میماند اما این صاحب مرده مثل سکه ننگ بود و پاک شدنی نبود. بدبختی آن بود که از پوشیدن آنهم نمیشد صرفنظر نمود. مادرم و پدرم سفت و سخت اصرار داشتند که پالتو بپوشم، مبادا سرما .بخورم بناچار آنرا تا در مدرسه میپوشیدم و همینکه بدر مدرسه می رسیدم مثل جنس دزدی آنرا در آورده میپیچیدم و گلوله می کردم زیر بغلم میگذاشتم و کتابها را رویش بدین طریق کسی آنرا نمیدید و از بلای نیشخند در امان بود. در مدرسه هم فوراً در ته خانه میزم پنهان میشد. اینکار ادامه داشت تا یکروز که مصیبت سنگین شد . زنگ تفریح بود من بآب خوری مدرسه رفته بودم هنوز حرفم با حسین همشاگرد و رفیق عزیزم شروع نشده بود که یکی از شاگردان آمد و گفت چه نشسته ای اسدالله خان پالتوت را پوشیده جلو بچه ها می رقصد و در آن قر میدهد و ادای شیخ صنعان را در می آورد. دنیا در چشمم تیره شد خون تندتند بقلبم ریخت بی محابا و فرز و چابك پريدم و مثل کسی که فاسق زنش را ببیند خشمناك