این برگ همسنجی شدهاست.
| مرا بویه شهر تبریز خاست | به جان اندرم آتش نیز خاست | |||||
| چو من عزم تبریز کردم همی | بدل باد تبریز خوردم همی | |||||
| بسی نیکوییها پذیروفتم | به شیرینزبانی بسی کوفتم | |||||
| هم از میر خرم بوی هم ز من | نیاید ترا خاسته کم ز من | |||||
| همت نام هست و همت کام هست | همت با چو ما مردم آرام هست | |||||
| تو آنجا نه فرزند داری نه زن | هم آنجا به هرچیز با من بزن | |||||
| چه خواهی کرا جویی اندر جهان | به خیره چرا پویی اندر جهان | |||||
| چو بشنیدم این دست برداشتم | ترا بر سر خویش بگماشتم | |||||
| بسی خلعت و خواسته دادیم | به کام دل آنجا فرستادیم | |||||
| چو من رخت بربستم از رخت تو | رسیدم به کام اندر از بخت تو | |||||
| شدند این بزرگان خریدار من | بود خرمیشان به دیدار من | |||||
| بود خوش دل من به دیدارشان | روانم ز گیتی خریدارشان | |||||
| چو آن نیکوییهات یاد آورم | ز دود جگر خیره گردد سرم | |||||
| چو یاد آیدم روی فرزند تو | نشاط دل خویش و پیوند تو | |||||
| به کردار تندر بنالد دلم | به شادی و غم ز ان سگالد دلم | |||||
| که گر بیکران بر دلم غم بدی | به دیدار او از دلم کم بدی | |||||
تا میگوید:
| اگرچه من اینجا به گنج اندرم | ز نادیدن تو به رنج اندرم | |||||
| مرا دیدن روی تو بایدی | و گرمای نبودی مرا شایدی | |||||
| من از بهر شاه جهان لشکری | فروزنده شهر و هم لشکری | |||||
| یکی شعر گفتم به رنج روان | به معنی نغز و به لفظ روان | |||||
| اگر نیک رایی به جای آوری | بدین چاکر خویش رای آوری | |||||
| بفرمای این شعر خواندن بدو | همان رسم چاکر نماندن بدو | |||||
| اگر خلعت او بیابد رهی | چو ماه دو هفته بتابد رهی | |||||
| بر مهتران جاهش افزون شود | دل حاسدانش پر از خون شود | |||||
| چو استاد بو المعمر آید به شهر | در خرمی برگشاید به شهر | |||||
| دعا کن ز بهر من او را بسی | که چون او نباشد به گیتی کسی | |||||
در قصیدهای روی به ابو الیسر میگوید: