برگه:Sage-velgard.pdf/۷۲

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۷۴
سگ ولگرد

جای خودم خشک شده بودم و مات بسر تا پای دختر نگاه میکردم و او بنظرم یک فرشته یا موجود خیالی آمد. سه چهار سال میگذشت که با آن وضع کثیف، زندگی مرگ‌بار، ریشی که مثل ریش راسپوتین تا روی سینه‌ام خزیده بود و لباسی که بتنم چسبیده بود، در میان کتاب و کاغذ پاره‌ها بسر میبردم. حضور یک دختر ترو تمیز خوشگل در مزبلهٔ من باور نکردنی بود. آن دختر زبان آلمانی هم میدانست و با من شروع بحرف‌زدن کرد ولی من بطوری ذوق‌زده شده بودم که نمی‌توانستم جوابش را بدهم. پشت سر او در باز شد و رفیقم عارف وارد شد و خندید من فهمیدم برای متعجب کردن من اینکار را کرده بود و مخصوصاً او را آورده بود تا معشوقهٔ خودش را بمن نشان بدهد. این کار را از راه بدجنسی نکرده بود که دل مرا بسوزاند، فقط برای تفریح و شوخی کرده بود. چون من کاملاً از روحیهٔ او اطلاع داشتم، عارف بمن گفت: «بیا برویم شهر، من برایت اجازه میگیرم.» بعد از چند سال اولین‌بار بود که من بشهر میرفتم. بالاخره با عارف و کاتیا که اجازهٔ مرا گرفت، بطرف شهر روانه شدیم، در جاده برفها کم‌کم آب میشد و بهار شروع شده بود، نمیتوانید تصور بکنید که من چه حالی داشتم! از کنار رودخانهٔ ینی‌سئی رد میشدیم، من از شادی در پوست خودم نمیگنجیدم و بکلی محو جمال آن دختر شده بودم، تمام راه را دختر از هر در با من صحبت میکرد، من مثل مرده‌ای که