برگه:Sage-velgard.pdf/۶۸

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

۷۰
سگ ولگرد

بودیم. آلونکهائی برای خودمان ساخته بودیم. بعلاوه بهر افسری از قرار ۲۵ روبل در ماه پول جیبی میدادند و در آنوقت در سیبری فراوانی و ارزانی بود. باندازهٔ کافی خوراک داشتیم، اگرچه اغلب پول جیبی ما را نمیپرداختند. و بعد هم میدانید ما اجازه نداشتیم خارج بشویم. تصور بکنید که ما مجبور بودیم سالها حبس باشیم. من خسته و کسل شده بودم و تمام روز را بخواندن کتاب میگذرانیدم، چندی که گذشت، یعنی شش ماه بعد وقتی که اسرای ترک بما ملحق شدند، من برای آموختن زبان ترکی با آنها طرح دوستی ریختم، در این اوان با یک جوان عرب آشنا شدم که اسمش عارف بن عارف از اهل اورشلیم بود. شروع به تحصیل کردم و در مدت کمی زبان ترکی را یاد گرفتم. بطوریکه بزبان ترکی کنفرانس میدادم. چون بین ما محصلینی بودند که تحصیلات خودشان را تمام نکرده بودند، بما اجازه دادند که درس بدهیم. در اینصورت درسها و کنفرانسها دایر شد. نمایش تآتر میدادیم و زنهای روسی از خارج بهترین تزئین و لباس و لوازم دیگر را برایمان میفرستادند. اغلب یک چیز عالی از آب در میآمد، بطوریکه از خارج بتماشای نمایش‌های ما می‌آمدند.

«پس برای خودتان یک‌جور زندگی مخصوصی داشته‌اید؟»

«شما گمان میکنید! من فقط قسمت خوبش را شرح دادم. شما فراموش میکنید که ما در یک اردو حبس بودیم که روی